این بار نه برای مرگ که برای تولد فروغ

سالیانی است که عادت به برگزاری سا لمرگ عزیزان مان داشته ایم، سالیانی است که جز برای یاد آوری اندوه از دست دادن عزیزان مان گرد هم نیامده ایم. سالیانی است که هر روز آذرماه را به یاد مرگ یک عزیز، شهریور را به یاد دیگری، بهمن و خرداد و مرداد را و ... پس چه برسر یادواره های زادن و شادی و شادخواری های مان آمده است ؟؟ سخت است اما سالیانی است که دریک کلام " مرگ زده " شده ایم ...

بیست و چهارم هر بهمن را تا دوسه سال پیش از این به «ظهیرالدوله» می رفتیم و دراندوه روزی که پیکری کوچک و قلبی سترگ را در این خاک کاشتند، با بغض به یکدیگر می نگریستیم و شمعی و اشکی و شعری و بعد هم میهمان خانه خواهری که دیگر خواهری در آن نبود ... که سالمرگ فروغ مان بود و باید می رفتیم... فروغی که از خاک اش هنوز گلی چون او نروییده است ...

حالا دو سه سال است که قبرستان را هم ازما دریغ کرده اند ... شاید در این دو سه سال گلی از آن خاک روییده باشد... ما که دیگر قبرستان را هم نمی بینیم یاران ! شما که ماندید و هستید سری بزنید و خبرمان کنید ...

در بلوای روزگار تلخی و تقدس انگاری مرگ، ندای سرخوشانه « نوشین احمدی خراسانی» برای گفتن از تولد فروغ نشان از" تولدی دیگر" بو. د برایمان گفت که در زمانه ای چنین سخت؛ سخن از سهل روزی خوش تر است. زادن را ارج نهادن در میانه مرگ و اندوه و زندان و احکام سنگین آن هم به بهانه تولد زنی که درمیانه گفتن و سرودن و عشق ورزیدن ناگهان خشکید و حسرت شعر وعشق جسورانه را بر دل خیلی از ماندگان به جا گذاشت و رفت ...

پس دست به کار شدیم ... شعری از «سید علی صالحی» که پیشتر در مراسم فروغ به ندایی پرصلابت خواند و به سیاق صداقت برایم فرستاد که برگ سبزی است ... و الحق که تحفه ای بود سید! قلم ات بی بلا!

در گوشه ای دیگر، نشانی از « پوران فرخزاد» یافتیم ... گفته بود برای فروغ است اما امانت سپرده به دست منصوره ...

در کنجی دیگر... گوهری که می درخشید و نگاه مسخ شده مان را به سوی خویش می کشانید ... تا که چشم ها را به تلالواش عادت دادیم و شناختیم اش ... نوشته ای زرین از «سیمین بهبهانی» برای فروغ ...

و پا به پای مان یار جوان و همراه همیشه مدرسه که آزاده وار و نیک می نویسد و ادبیات برابری را به هفت رنگ و نقش به دوستداران شعر و ادب هدیه می کند و فروتنانه ادامه می دهد. پس «آزاده دواچی» هم قلم به دست گرفت و نوشت ...

بنفشه های بهاری در تولدهای زمستانی هم حکایتی است ... پس "بنفشه حجازی" هم نوشت و برای تولد فروغ به ما پیوست ...

شکر و هزارشکر... که صندوقخانه مان خالی نبود و به لطف یاران خالی نیز نمی ماند ... گیریم که مرگ احاطه مان کرده باشد و نامرادی تلخکام مان کند.

لیک آنگاه که هر دم به زادن بیاندیشی و مرگ گریزی پیشه کنی ... گنجینه های فرهنگی و ادبی و اجتماعی ات همچنان به نفس پرامید کسانی پر خواهد شد. و این داد و دهش را در مدرسه فمینیستی یک بار دیگر آموختیم تا که درمیانه مرگ از تولدی دیگر سخن بگوییم ... چه می دانیم که تا بیست و چهار بهمن که سالگرد مرگ فروغ است به کدام گناه و در کدام بی گناهی مانده و یا نا مانده باشیم ... پس در سالروز تولد فروغ پیش به سوی تولدی دیگر!

منبع: 
مدرسه فمینیستی

افزودن نظر جدید