"مکتب ایرانی": اعتراف به ورشکستگی ایدئولوژی رسمی رژیم

تدارک دولت احمدی نژاد برای برگزاری گسترده و پرسر و صدای جشنهای نوروزی بار دیگر دعوا بر سر "مکتب ایرانی" را بر بالای فهرست اختلافات جناحهای مختلف "اصولگرا" نشانده است. در دو - سه هفته گذشته بسیاری از چهره های شناخته شده "اصولگرایان"، از محمدرضا باهنر گرفته تا احمد خاتمی، از یدالله جوانی (رئیس اداره سیاسی سپاه پاسداران ) گرفته تا غلامحسین غیب پرور (فرمانده سپاه فجر استان فارس)، از احمد توکلی گرفته تا حسین شریعتمداری صدای شان را به مخالفت با "مکتب ایرانیِ" جریان طرفدار احمدی نژاد بلند کرده اند. واکنشها تا آن جا پیش رفته که مثلاً باهنر آن را "فتنه عظیم در حالِ شکل گیری" نامیده که " می خواهد از درونِ اصولگرایی درآید، اما حوزه های علمیه و شریعت را قبول ندارد". علی مطهری در مجلس گفته "به رئیس جمهور هشدار می دهم که اگر همچنان به ترویج مکتب ایرانی تأکید کرده و به مسأله حجاب بی توجهی نشان دهند، سؤال از رئیس جمهور را در دستور کار قرار می دهیم". به احتمال زیاد برای جلوگیری از حادتر شدن همین اختلافات بود که خامنه ای در سخنرانی روز اول سال جدید در مشهد، با "تذکر و هشدار جدی به مسئولان سه قوه" از آنها خواست که اختلافات شان را به طور علنی در مقابل مردم طرح نکنند.

اما "مکتب ایرانی" چیست و باند احمدی نژاد با طرح آن چه هدفهایی را دنبال می کند؟ نگاهی به سخنان سرو دُم بریده احمدی نژاد و مشایی وهمراهان شان در این باره، نشان می دهد که "مکتب ایرانی"ِ آنها بیش از آن که مکتب فکری و سیاسی شکل گرفته و تعریف شده ای باشد، علامتی است برای فاصله گرفتن از ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی و تلاشی است برای شکل دادن به یک ایدئولوژی حکومتی ِ، به گمان آنها کارآمدتر، که به شیوه معمول، با آزمون وخطا، حرکتهای نامنظم و "چراغ خاموش" پیش برده می شود. ظاهراً آنها دریافته اند که ایدئولوژی رسمی حکومتی (مخصوصاً) در دنیای امروز و کشوری مانند ایران، چنان نابهنگام و دست و پاگیر است که بدون برخورداری از توانِ بسیج مؤثر پایه اجتماعی رژیم، اکثریت فزاینده مردم را به طور روزمره علیه آن می شوراند. با توجه به این مسأله است که آنها می خواهند با درآمیختن عناصری از ناسیونالیسم ایرانی و ایدئولوژی شیعه، ابزار بسیج گر دیگری سرهم بندی کنند و جمهوری اسلامی را از مخمصه کنونی ( که دائماً هم برایش نفس گیرتر می شود ) برهانند. برای فهم فضای فکری و مقاصد آنها، توجه به چند نکته اهمیت دارد:

۱ – هسته مرکزی ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی، تعهد به شریعت و اجرای احکام آن است. در واقع، تعهد به اجرای شریعت است که نیاز به حکومت اسلامی و از جمله ولایت فقیه را پیش می آورد. فراموش نباید کرد که همین تعهد به اجرای شریعت بود که قبل از شکل گیری جمهوری اسلامی و نظریه خمینی در باره ولایت فقیه، در دوره مشروطیت، ضرورت انطباق قوانین مصوب مجلس با احکام شریعت را پیش آورد و حق وتوی مراجع تقلید را از طریق پنج مجتهد جامع الشرایطِ پیش بینی شده در اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطیت تثبیت کرد. نهادی که روایت کمتر وحشیانه ای از "شورای نگهبان" امروزی بود. اما همین شریعت، به ویژه احکام و قوانین ناظر به مسائل اجتماعی در آن، منجمدترین و دست و پاگیرترین بخش ایدئولوژی اسلامی است که با "اسلام تاریخی" و شرایط شکل گیری آن گره خورده و یکی از بزرگ ترین مشکلات مسلمانان در جوامع امروزی است. مثلاً کافی است احکام مربوط به "احوال شخصیه" و به ویژه حقوق زنان را در نظر بگیرید، تا به ابعاد حیرت آور نابهنگامی آنها در جوامع امروزی پی ببرید. مثلاً فقط تعهد نظری به اصل کهتری زن نسبت به مرد، قاعده "زنان نصف مردان" و جدایی زنان از مردان یا آپارتاید جنسی، در دنیای امروزی ( که برابری حقوق افراد انسانی، دست کم روی کاغذ، به اصلی جهان شمول تبدیل شده است) می تواند هر دولتی را به رویارویی دائمی و ستیز فرساینده با اکثریت بزرگ جامعه بکشاند. و بعضی از احکام شریعت، مانند قوانین مربوط به برده داری و امثال آن، در دنیای امروزی چنان غیرقابل دفاع هستند که حتی تاریک اندیش ترین بخشهای روحانیت نیز ترجیح می دهند درباره آنها سکوت بکنند. همین ناهم خوانی احکام شریعت با مقبولات و مسلمات دنیای امروزی بود که جمهوری اسلامی را از نخستین روزهای موجودیت آن، به دست اندازهای بی پایان گرفتار ساخت و دولتی را که می بایست مجری "احکام لایتغیر الهی" باشد، رسماً به یک دولت رویزیونیست تبدیل کرد و مفاهیم عجیب و غریبی مانند "مصلحت نظام" و "ولایت مطلقه فقیه" را به وجود آورد.

۲ – نابهنگامی خودِ نظریه ولایت فقیه نیز کمتر از نابهنگامی احکام عهد بوقی شریعت نیست. در دنیای امروز دیکتاتوری پدیده نادری نیست، اما غالب دیکتاتوریهای جهان در ظاهر خود را منتخب مردم و مجری اراده مردم قلمداد می کنند و حتی اصرار دارند خود را جمهوری نشان بدهند و به تشریفات ظاهری جمهوری پایبند باشند. زیرا در دنیای امروز، حاکمیت مردم ( دست کم روی کاغذ ) به اصلی جهان شمول تبدیل شده است. مشکل بزرگ ولایت فقیه این است که نه تنها دیکتاتوری است، بلکه در سطح نظری نیز از ضرورت و حقانیت دیکتاتوری فقیه دفاع می کند. و این نمی تواند در دنیای امروز تحریک آمیز و بحران زا نباشد. البته در جمهوری اسلامی نیز سلطنت مطلقه فقیه در پوشش جمهوری پیچیده شده و مخصوصاً برآمده از انقلاب مردم و انتخاب مردم قلمداد می شود، اما اصرار بر منشاء الهی حاکمیت و اختیارات بسیار محدود نهادهای انتخابی در مقابل اختیارات نیمه خدایی ولی فقیه مادام العمر و محاصره شدگی این نهادها به وسیله نهادهای ولایی، چنان آشکار است که برگ انجیر "جمهوری" از وظیفه خود در ستر عورتِ سلطنت مطلقه در می ماند. به عبارت دیگر، در دنیایی که بسیاری از دیکتاتورها برای توجیه خود ناگزیر می شوند به دفاع از ضرورت "استبداد روشنگر" یا "استبداد توسعه گر" به عنوان یک مرحله انتقالی و موقتی، پناه ببرند، جمهوری اسلامی با توسل به ضرورت ولایت مطلقه فقیه برای اجرای احکام عهد بوقی شریعت، عملاً به دفاع از ضرورتِ "استبداد تاریک اندیش" و "استبداد واپس گرا"، آن هم به عنوان یک نظام الهی و ابدی، کشیده می شود.

۳ - حاکمیت مردم در دنیای امروز، خود را در شکل حاکمیت ملت نشان می دهد، زیرا حق شهروندی فقط در محدوده ملت - دولت معنا دارد. و این فرصتی برای نقش فعال ناسیونالیزم ( یا ملت گرایی ) در سیاست غالب کشورها به وجود می آورد. و ناسیونالیزم می تواند یکی از کارآمدترین راه های مقابله با شکل گیری آگاهی و اراده مستقل مردمی و توانمند شدن نهادهای دموکراتیک باشد. وظیفه ناسیونالیزم غالباً متحد کردن افراد ملت در مقابل "دیگران" است و این "دیگران" ممکن است "خطر" خارجی یا ملتهای دیگر ( و غالباً همسایه ) باشند، ولی ( از نظر ناسیونالیزم ) همیشه عواملی نفوذی در داخل خودِ کشور دارند که مانع یک پارچگی کامل ملت می شوند، از جریانها و سازمانهای مدافع آگاهی و همبستگی طبقاتی کارگران و زحمتکشان گرفته تا اقلیتهای قومی، فرهنگی و مذهبی. شکل تهاجمی ناسیونالیزم، مخصوصاً هنگامی که آزادیهای بنیادی، دموکراسی و حتی چندگانگی را مانعی بر سر راه خود می بیند، به شکل فاشیسم در می آید. وظیفه فاشیسم القاء برتری ملی و به حالت بسیج درآوردن "ملت" در مقابل "دیگران"، از طریق یک دست کردن ( و غالباً متمرکز کردن) ساختارهای سیاسی، اقتصادی و نظامهای ارزشی و قرار دادن آنها تحت فرماندهی واحد است. ملت برای فاشیسم فقط در شکل تودۀ گله وار آن، و تحت هدایت رهبری یگانه معنا دارد ؛ رهبری که بیان یک پارچگی ملت است و "روح" و اراده ملت را بهتر از خودِ ملت بیان می کند. به عبارت دیگر، فاشیسم دنبال مشروعیت آسمانی نیست و مانند همه ایدئولوژیهای مدرن، مشروعیت خود را ناشی از اراده و رسالت تاریخی ملت یک پارچه می داند، اما از طریق بسیجهای گله وار، شرایطی به وجود می آورد که ملت نمی تواند مستقل از "رهبر"، اراده خود را بیان کند. و همین خصلت و کارکرد فاشیسم است که آن را برای باند احمدی نژاد، به جایگزین جذابی برای رهایی از دردسرهای ایدئولوژی رسمی عهد بوقی و ناکارآمدِ جمهوری اسلامی تبدیل می سازد.

۴ - جمهوری اسلامی از آغاز همیشه رگه های نیرومندی از فاشیسم را در بطن خود داشته و پرورانده و بخشی از "نهاد"های مهم آن، مانند "سپاه"، "بسیج" و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی رژیم، با منطق و فرهنگ فاشیستی شکل گرفته اند.هرچند این "نهاد"ها، به دلائل متعدد، از جمله چند مرکزی بودن قدرت و ایدئولوژی سنتی رژیم، تا یک دهه پیش نمی توانستند به دستگاه های هدایت کننده در ساختار قدرت تبدیل شوند، اما اکنون آشکارا در موقعیت برتری قرار گرفته اند و می کوشند دستگاه های مختلف حکومتی را زیر کنترل خود درآورند. و در متن روند برتری یافتن این "نهاد"ها در ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی است که باند احمدی نژاد "مکتب ایرانی" را عَلم می کند ؛ می کوشد ناخشنودی خود را از مبارزه علیه بدحجابی به نحوی نشان بدهد ؛ و در حوزه های مختلف علائمی نشان می دهد که جز فاصله گیری از مسلمات ایدئولوژی رسمی رژیم معنای دیگری نمی توانند داشته باشند و به همین دلیل هم از طرف غالب اصول گرایان، کفر آمیز تلقی می شوند. شواهد متعدد نشان می دهند که حرکتهای "فرهنگی" باند احمدی نژاد با مجموعه تغییرات شتابانی که اکنون در سطوح مختلف قدرت صورت می گیرند، بی ارتباط نیستند و باید آنها را جزیی از روند فاشیستی شدن ساختارهای قدرت در جمهوری اسلامی ارزیابی کرد.

۵ – فاصله گیری از ایدئولوژی رسمی رژیم هنوز در مراحل آغازین خود است و ( همان طور که گفتم ) هنوز با آزمون و خطا و "چراغ خاموش" پیش برده می شود. بنابراین هنوز معلوم نیست احمدی نژاد و همراهان او دقیقاً چه طرحی دارند و چه هدفهایی را دنبال می کنند. اما از همین حالا روشن است که اولاً این فاصله گیری اعترافی است به ورشکستگی ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی توسط بخشی از هارترین مدافعان آن ؛ ثانیاً با مقاومت شدید "اصول گرایان" سنتی روبرو خواهد شد و ممکن است به رویارویی همه جانبه ای در میان جناحهای مختلف "اصول گرا" بیانجامد. حقیقت این است که با حذف اصلاح طلبان از ساختارهای قدرت، جمهوری اسلامی یک پارچه تر نشده است و همان طور که محمدرضا باهنر پیش بینی می کند، "فتنه عظیم" دیگری در حال شکل گیری است که این بار از میان خودِ اصول گرایان برخواهد خاست.

افزودن نظر جدید