در آستانه دوران نوینی از شرایط

در دنیای جهانی شده کنونی عنصر سیاست نیز بشدت جهانی شده است؛ به این معنا که فاکتورها و تحولات بین المللی می توانند بشدت بر روند تحولات کشورها تاثیر بگذارند و آنرا به زیر تاثیر تعیین کننده خود بکشند. کشور ما ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست، و حتی با توجه به ویژگیهای این کشور که خود را عمدتاً در ابراز شخصیت مستقل سیاسی خود بازمی یابد، می توان گفت که این تاثیرها بیشتر اند. همچنان که نوع سیاستهای آمریکا در قبال جمهوری اسلامی و تحولات چندین ساله قبل در منطقه که عمدتاً خود را در جنگ افغانستان و عراق بازیافت، توانست بر نوع تحولات در ایران تاثیر بگذارد و در تعیین مسیرهای عمومی در حد بالائی تاثیر گذار باشد، چنین به نظر می رسد که روند نوین در جهان و منطقه که خود را در انتخاب باراک اوباما، اعلام سیاستهای جدید وی در قبال جمهوری اسلامی و گشایش نسبی فضای سیاسی در قبال ایران از طرف کشورهای غربی بازمی یابد، بتوان گفت که ما در مرحله دیگری از لحاظ نوع تاثیر قرار داریم، تاثیراتی که خود را از دوران قبل تا حد زیادی متمایز می سازند. در یک تعریف کلی می توان گفت که دوران قبل عمدتاً با تعارض، تقابل، تحریم و احتمال جنگ قابل تعریف بود و دوران نسبتاً نوین با احتمال زیاد گشایش روابط سیاسی، مذاکرات، سازش و رفع فضا و تهدید جنگی.
همچنان که فضای جنگی و تهدید در قبال ایران یکی از عواملی بود که به تقویت عناصر تندرو در جمهوری اسلامی انجامید و آنان را به هرم قدرت راند و تسخیر نسبتاً کامل آن را از طرف آنان میسر ساخت، فضای نوین می تواند به همان معنا باعث تحولات در ابعاد و مسیرهای دیگری در درون جمهوری اسلامی بشود. از این لحاظ بنابراین قابل تصور است که با تصور چنین فضائی به پیشواز نوع دیگری از سیاست و روند آن، چه از لحاظ نوع تحولات داخلی و چه از لحاظ ترسیم و تصور اپوزیسیون از آن، برویم. چنین امری خودبخود می طلبد که اپوزیسیون با سازوکارهای نسبتاً نوینی به مقابله و مواجهه با چنین فضائی برود و بر اساس فاکتورهای نوینی به تحلیل آن و تعیین سیاست بپردازد. اگر بخواهیم از اصطلاح هگلی استفاده کنیم می توان گفت که روح دوران از لحاظ نوع فاکتور جهانی تغییر کرده است و یا در حال تغییرات جدی است. روحی که باید خود را در کالبد مادی سیاست و احزاب بازبیابد.
اگرچه این دوران نوین (حال نه به معنای ارزشی آن، این که مثبت است یا منفی، اما بیشتر از دریچه عینی آن) هنوز بنابر تازه بودن خود نتوانسته مشخصههای خود را تماماً عرضه کند و بنابراین، این خودبخود منجر به دشواریهائی در بازشناخت نسبتاً دقیق آنها می شود، اما تا حدودی می توان به درک حدود و ثغور آن نائل آمد و وجوه آنرا تعیین کرد. در این رابطه می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1 ـ تعدیل شرایط جنگی و باز شدن امکان گفتگو و مدارا منجر به تقویت نیروهای میانه رو در ایران می شود. این امر باعث تحرک بیشتر نیروهای اصلاح طلب شده و امکان قدرت گیری بیشتر آنان را در داخل میدان قدرت بیشتر فراهم می سازد.
2 ـ همین شرایط باعث تقویت عناصر مدنی در جامعه شده و می تواند ما را بار دیگر در آستانه بالندگی بیشتر نیروها و جنبشهای مدنی قرار دهد.
3 ـ تحرک بیشتر اصلاح طلبان در ایران و تقویت زمینههای رشد مبارزات مدنی باعث آن می شود که بویژه در مقطع انتخابات بار دیگر این دو نیرو بنوعی بر اساس یک میل عینی بر هم منطبق شوند، به طوری که برای شکست جناح اقتدارگرا حول کاندیدای اصلاح طلبان متحد شوند.
4 ـ جناح اقتدارگرا اما عقب ننشیند و با سرکوب بیشتر در جامعه، به امید باز شدن فضای رابطه با آمریکا و احتمال رفع محاصره اقتصادی در امید بهبود اقتصادی باشد. امری که زیاد امکان پذیر نمی نماید، زیرا که به فرض این احتمال هم تاثیرات اقتصادی این روابط در طولانی مدت خود را نشان خواهند داد. همچنین بحران اقتصاد جهانی چنین پدیدهای را دشوارتر خواهد کرد.
5 ـ با توجه به وضعیت دشوار اقتصادی ایران و گسترش نارضایتی در میان مردم، امکان این هست که در فضای آرام موجود و عقب نشینی ژستها و شرایط جنگی، اعتماد به نفس مردم برای اعتراضات مستقیم و علنی بالا برود و بنابراین ما با شورشهای سازمان نیافته و پراکنده مردمی مواجه بشویم. البته این که این نوع شورشها از خواستههای رادیکال بهرهمند باشند هنوز مشخص نیست، اما لااقل از پتانسیلهای اعتراضی نسبت به سیاستهای جاری بهرهمند خواهند بود.
در مورد این دوران نوین و رابطه آن با امر سیاست گذاری می توان گفت:
1 ـ نزدیکی بیشتر به جنبشهای مدنی.
2 ـ تعقیب انطباق احتمالی این جنبش با اصلاح طلبان در مقطع انتخابات، و از این رهگذر مشارکت احتمالی در آن برای به زیر کشیدن اقتدارگرایان از حاکمیت.
3 ـ شرکت فعال در اعتراضات مردمی و کمک برای سازماندهی آن. چنین امری می تواند موتور محرکه لازم را در تحمیل خواستهها به جریان اصلاح طلبی و وادار کردن آنها به پیشبرد کارها را فراهم آورد. امری که در دوران پیشین اصلاحات امکان پذیر نبود. به کلامی دیگر می توان هم در زمینه پیشبرد سیاست از طریق انتخابات فعال بود و هم در زمینه سیاست در کوچه و بازار.
نهایتاً می توان گفت که در دوره جدید پیشبرد سیاست التقاتی خواهد بود از رفرمیسم و تحول طلبی. رفرمیسم، پایه خود را در امر مشارکت برای تغییر در حاکمیت باز می یابد و تحول طلبی در تقویت و حضور فعال در جنبشها و حرکات مردمی و مدنی.

بخش: 

افزودن نظر جدید