سارتر مارکسیست، مارکس اگزیستنسیالیست

بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945، مکتب فلسفی اگزیستنسیالیسم آته ایستی بر اساس نوشته های سارتر فرانسوی در غالب کشورهای اروپا مد روز شد و به طرح تمایلات ترقی خواهانه اجتماعی پرداخت. در ایران نیز مصطفی رحیمی از جمله روشنفکرانی بود که به معرفی این مکتب ادبی-فلسفی همت گماشت .

اگزیستنسیالیستهای آته ایست مدعی بودند که مارکس جوان تا سال 1846 یعنی تا زمان نشر کتاب " آنتی دورینگ" انگلس یکی از اگزیستنسیالیستهای چپ بوده. در کشورهای بلوک شرق سابق استالینیستها حدود سالهای 1955 به نقد این مکتب پرداختند. آنان میگفتند که پاره ای از رویزیونیستهای چپ نما زیر پرچم اگزیستنسیالیسم علیه مارکسیسم مبارزه میکنند .

پیش از همه اینها سارتر مقاله ای با عنوان " مارکسیسم و اگزیستنسیالیسم " را در فرانسه منتشر نموده بود . او در این مقاله مدعی شد که اگزیستنسیالیسم موجب تکمیل مارکسیسم میشود و روزی در آن حل خواهد شد .

گرچه سارتر در آن مقاله نوشته بود که مارکسیسم تنها فلسفه زنده زمان حال است که شامل جنبه های ترقی خواهانه است، ولی او مدعی بود که مارکسیسم به آزادی فرد و اخلاق شخصی اهمیت لازم را نمی دهد .

سارتر میگفت که ماتریالیسم تاریخی تنها وسیله تفسیر درست تاریخ است ولی اگزیستنسیالیسم تنها جهانبینی مشخص نسبت به درک واقعیات میباشد . او کوشید تا مارکسیسم را شاخه ای از اگزیستنسیالیسم معرفی کند .

استالینیستها بعدا نوشتند که میان مارکسیسم و اگزیستنسیالیسم میتوان فقط یکی را انتخاب کرد ولی اگزیستنسیالیسم هیچگاه نمیتواند جانشین مارکسیسم شود یا آنرا تکمیل کند. در نظر آنان مواضع سارتر پر از تناقض است چون او عقاید مارکسیستی را قبول دارد ولی به تحسین از اگزیستنسیالیسم سنتی ایده الیستی نیز می پردازد .

از نظر مارکسیستها، سارتر با فلسفه برخوردی هنری - ادبی دارد و با بی دقتی از کلمات و مفاهیم غیرعلمی استفاده میکند. او گرچه فرانسوی است ولی در نوشتن به تیره گی زبان آلمانی و سبک دانشگاهی هوسرل و هایدگر مینویسد و نه به روانی و زیبایی دکارت و دیدرو.

سارتر در نمایشنامه ها و آثار ادبی اش نیز مبلغ فلسفه شک و سرگردانی است و انسان را آلت دست بازی سرنوشت کور میداند. کافکا در دو کتاب محاکمه و قصر خود نیز با تبلیغ فلسفه شک و سرگردانی اشاره به اخلاقگرایی ضد اخلاق- و هومانیسم ضد انسان، در جوامع طبقاتی سرمایه داری می نماید .

مارکسیستها آنزمان پرسیدند چرا اگزیستنسیالیسم در جوامع سرمایه داری فلسفه مد روز رویزیونیستی شده؟ آنان مدعی بودند که اگزیستنسیالیسم با طرح عملی کردن "شبه مسائل" می پردازد چون اینگونه نظریه پردازها خواهان موفقیت شغلی هستند، و رویزیئنیستها میخواهند مارکسیسم را با اگزیستنسیالیسم ، ایده آلیسم و ذهن گرایی هم آهنگ و هم سنگر سازند. سارتر میدانست که فردگرایی اگزیستنسیالیستی با جمع گرایی مارکسیستی ناسازگار است، چون اگزیستنسیالیستها شعار آزادی فرد، و مارکسیستها توجه به ضرورت اجتماعی را مطرح می نمودند. آنان میگفتند که مارکسیسم را نمیتوان از طریق ذهنگرایی اگزیستنسیالیستی تکمیل نمود. اگزیستنسیالیسم سارتر نه تنها با اگزیستنسیالیسم کیرکگارد فرق دارد بلکه خویشاوندی آندو با مالتوس گرایی و سوسیال داروینیسم، ایدئولوژی غلط

 

بورژوایی بود ، وحتی وقتی آگزیستنسیالیسم آته ایستی در باره سرنوشت سخن میگوید ، سراغ دین میرود و از آن کمک میگیرد . سارتر میکوشد تا میان نظرات مارکس و انگلس تناقض بیابد . هومانیسم سوسیالیسی از آغاز میگفت که سعادت فرد فقط از طریق سعادت جمع عملی است .

مارکس در کتاب " تزهایی در باره فویر باخ " مینویسد که فرد ، خانه آبستراکتها نیست بلکه واقعیت اش مجموعه ای از روابط اجتماعی است. این جمله او را امروزه میتوان جوابی به ادعاهای ناتورالیست ها و اگزیستنسیالیست ها دانست ، یعنی حتی انسان بشکل فردی تنها ، شاخص مجموعه ای از روابط اجتماعی زمان خود است. کمونیست ها در بحث ماتریالیسم تاریخی یا داروینیسم اجتماعی میکوشند با کمک مارکسیسم بر اگزیستنسیالیسم غالب آیند. آنان میگویند که فقط یک ماتریالیسم تاریخی وجود دارد و تنها قانون این ماتریالیسم ، دیالکتیک است .

نظریه ماتریالیسم تاریخی این امکان را بوجود آورد که سوسیالیسم از وضعیت اتوپی به علم درآید. در سیستم های متافیزیکی و فلسفه ذهنی، از حقیقت مطلق بحث میشود که در تضاد با علم و تجربه قرار دارد ، ولی برای مارکسیستها حقیقت نسبی مهم است. آنان میگویند آنجا که اثبات و دقت کامل آغاز شود ، فلسفه ذهنی پایان می یابد . گروهی دلیل فراموشی آزادی فرد در سوسیالیسم را یکی- توجه زیاد به جنبش اجتماعی شرایط انقلابی میدانند، و دیگری اینکه- بورژوازی میکوشید با جریانهای سیاسی ارتجاعی ایدئولوژیک، زیر لوای آزادی فرد به مبارزه با مارکسیسم بپردازد .

مارکسیست ها مدعی هستند که تاریخ فلسفه بورژوایی تاریخ حماقت است چون فیلسوف نه عالم است و نه دانشمند بلکه ترکیبی است از هر دوی آنها. فلسفه ایونی که جد فلسفه غربی امروزی است ، در جستجوی کشف قانونمندی جهان بود. فلسفه سقراطی پیش از سیسرو، کوشید تا موضوع انسان را وارد فلسفه کند و آنرا از آسمان به درون خانه های مردم پایین بیاورد .

بعدها بحث سرنوشت انسان موضوع فلسفه شد. در جای دیگری گفته شده که فلسفه ، تجزیه و تحلیل منطقی جملات علم است . تاریخ فلسفه غرب ، بحث و جدل ماتریالیسم با ایده آلیسم یعنی دیالوگ مکتب ایونی با متد سقراطی بود . در رابطه با اگزیستنسیالیسم اشاره میشود که مارکسیسم میکوشد تا با ایده آلیسم و ذهن گرایی مبارزه نماید. از زمان باستان یک گروه از فیلسوفان کوشیده اند تا به کشف قانونمندی واقعیات نائل آیند و گروه دیگری به تئوریزه کردن یک جهانبینی پیرامون زندگی انسان بپردازند.

مارکسیست ها میگویند که مواضع فلسفه باید متکی به علم باشد و نه اینکه پرسش های سفسطه گرایانه مانند" شمایل عشق که آیا بصورت مربع است یا دایره ؟"! . بحث هایی مانند معنی زندگی و انسان در جهان نیز به " شبه مسائل " میپردازند. برای بورژوازی، بعضی از موضوعات نظری وسیله ای هستند برای مبارزه ایدئولوژیک . برای اگزیستنسیالیسم، فر و برای مارکسیسم، جامعه مهم است .

مارکسیست ها علت نقد اگزیستنسیالیسم را بر اساس این میدانند که میگویند در میدان نبرد، غایبین بازنده هستند حتی اگر دشمن ضعیف باشد . آنان با اشاره به پوزیویتیسم نو میگویند که بدترین فلسفه ، فلسفه برج عاج نشین است و با اشاره به ادیان مینویسند که آنان با شعار عشق به همنوع ، راه حل هایی را با کلمات زیبا اعلان میکنند ولی در عمل به آنها خیانت می نمایند .

افزودن نظر جدید