مجموعه ای از مقالات در رابطه با شاعر بزرگ آذربایجان

جمع آوری و تنظيم از دنيز ايشچی

 

 از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

میرزا علیاکبر طاهرزاده صابر شاعر اجتماعی و انقلابی  آذربایجان بود.

او در ۱۸۶۲ در شهر شماخی آذربایجان زاده شد. در کودکی به مکتب رفت و پس از دایر شدن مدارس جدید در باکو به مدرسه رفت. در ۱۸۸۴ برای زیارت سفری به مشهد و سمرقند و بخارا کرد و مدتی هم به کربلا رفت. مدتها به فارسی و ترکی آذربایجانی غزل و قصیده میسرود.

صابر نخستین اشعار خود را به صورت نوحه و مرثیه سرود و پس از آن سرودههایی فرهنگی به نظم درآورد و سرانجام در سال ۱۲۸۴/۱۹۰۵ به بعد به جستارهای سیاسی پرداخت. انقلاب ۱۹۰۵ روسیه و تأثیر آن در قفقاز باعث این دگرگونی شد و صابر با آغاز به کار نشریه ملانصرالدین به جمع نویسندگان آن پیوست. در سالهای ۱۹۱۱-۱۹۰۶ صابر یکی از کوشاترین همگاران مجله طنز ملانصرالدین بود. سرودههای طنز صابر با نامهای مستعاری چون «هوپهوپ»، «آغلار گولهین» (متبسم گریان) و «ابونصر شیبانی» چاپ میشد. در جریان جنبش مشروطه در ایران آثار و اشعار او در ایران خوانده  میشد و بر نویسندگان و روشنفکران ایران اثر زیادی داشت.

بیشتر زندگی او در فقر گذشت. در ۱۹۱۰ در باکو در مدارس نفتی درس میداد و در ۱۲۹۰/۱۹۱۱ از بیماری سل در باکو درگذشت.

سبک صابر سبک واقعگرا و تحولخواه است. اشعار وی در دیوان هوپهوپنامه (هدهدنامه) جمعآوری شدهاست. بخش آذربایجانی هوپهوپنامه توسط احمد  شفائی به فارسی ترجمه شدهاست.

آثار [ویرایش]

آثار صابر بدین گونه فصل بندی شدهاست:

ساتیریک شعرلر (اشعار طنز) ۱۹۱۱ – ۱۹۰۶

تازیانه لر (جوابیهها) ۱۹۱۱ – ۱۹۱۰

بحر طویل لر (بحر طویلها) ۱۹۰۷ - ۱۹۰۶

مختلف شعرلر (اشعار گوناگون) ۱۹۱۱ - ۱۹۰۲

نشر ایللری بللی اولمایان شعرلر (اشعاری که سال انتشارآنها نا معلوم است)

اوشاقلار اوچون شعرلر (اشعار کودکان) ۱۹۱۱ – ۱۹۰۲

نشر ایللری بللی اولمایان اوشاق شعرلری (اشعار کودکانی که سال چاپ آنها مشخص نیست)

ترجمه لر (برگردانها) ۱۹۱۰ – ۱۹۰۶

فارسجا شعرلر (اشعار فارسی)

مکتوبلار (نامهها)

طنز دوران مشروطه، ابراهیم نبوی، ۲۰۰۶.

صابر، میرزا علیاکبر، هوپهوپنامه، مترجم (به فارسی) احمد شفائی، رداکتور: حمید محمدزاده، باکو: نشریات دولتی آذربایجان، ۱۹۶۵.

 

 

میرزا علی اکبر صابر(۱۲۹۰-۱۲۴۱)٬ را به حق می توان یکی از بزرگترین شعرای معاصر آذربایجان نامید. صابر نه تنها در تاریخ ادبیات آذربایجان، جایگاهی سترگ دارد، بلکه هم چون میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل روزنامه نگار نامی و مبارز میهن مان٬ جایگاهی والا را در مبارزات مردم ایران برای آزادی و برابری به خود اختصاص داده است. شعرهای صابر چون پتکی بر سر محمد علی میرزای قاجار و عمله جهل و ظلم و ارتجاع زمان فرود می آمد و فریاد در گلو مانده مردمی بود که به وسیله او در روزنامه های باکو پژواک می یافت. در آن دوران روزنامه ملانصرالدین٬ به ارگان مجاهدین آذربایجان تبدیل شده بود و صابر در این میان با اشعار آتشین خود٬ آتش به دامن استبداد می انداخت. به ویژه آنجا که با به تمسخر گرفتن ممدلی میرزای قجر می گوید:

ایرانلی دئییل٬ جمله بیلیر «مند علی» یم من

گرگان جفا و ستمین چنگلی یم من

ایرانلی لارین باشلاری نین انگلی یم من

سوررام٬ ایچرم٬ قانلارینی٬ چون زلی یم من

لاشه اؤزومون٬ ات اؤزومون٬ قان اؤزوموندور

شوکت اؤزومون٬ فخر اؤزومون، شان اؤزوموندور

صابر٬ فقط مرد میدان سیاست نیست. او به خوبی علت العلل دردهای ایرانیان را می داند. جهل و نادانی که همیشه بزرگترین دشمن ایرانیان بوده و هست. از این روست که هنگامی که می خواهد آخوندهای طرفدار محمد علی میرزا(همچون میرزا هاشم در محله دوه چی) را به طعن و ریشخند بگیرد٬ از آنان به عنوان کسانی یاد می کند که خوشبختی آنان در گرو نادانی مردم است و به طعن می گوید:

تحصیل علوم ائتمه کی٬ علم آفتِ جان دئیر

هم عقله زیان دئیر؛

علم آفت جان اؤلدوغو مشهورِ جهان دیر

معروف زمان دئیر؛

پندِ پدرانه م ائشیت٬ ای ساده جوانیم

یاخما غمه جانیم؛

خوش اؤل کسه کیم٬ وِل دؤلانیب٬ داغدا چوبان دیر

آسوده همان دئیر؛

صابر یک روشنگر راستین٬ تاریکی ها و پلیدی های مردم دوران خویش را چون دملی چرکین می بیند و آنها را به سختی نشتر می زند. یکی از بزرگ ترین دردهای آن زمان- که بدبختانه هنوز هم تا حدودی هست- این بود که زنان جزو انسان ها به شمار نمی آمدند و پدر خانواده به خود حق می داد٬ هر گونه که دلش می خواهد با همسر و دخترانش و بلکه پسرانش رفتار کند. در آن دوران سیاه، پدر٬ خود داماد خویش را بدون اینکه دختر ببیند٬ انتخاب کرده و دختر بعد از رفتن به حجله بود که با مردی که قرار بود٬ یک عمر زندگی کند٬ روبرو می شد. چه دختر بچه گان بی گناهی که مجبور بودند با مردی همسن و سال پدر خویش ازدواج کنند. از این رو بود که صابر با طعن و نیش از چنین شوهری(از زبان دختر بینوا) یاد می کند:

اول گون کی آداخلادیز، اوتاندیم

اؤغلان دئدیز ارین٬ ایناندیم

ار بؤیله اؤلورموش، ایندی قاندیم

خان دؤستو٬ آمان دی٬ قؤیما گلدی

کرداری یامان دی٬ قؤیما گلدی

دودکش کیمی بیر پاپاق باشیندا

آغ توکلری بللی دیر قاشیندا

گرچی قؤجا دیر٬ بابام یاشیندا

آمما سوراغان دی٬ قؤیما گلدی

کرداری یامان دی٬ قؤیما گلدی

این شعر زیبا بعدها دستمایه ای شد برای یکی از شاه کارهای صنعت سینمای آذربایجان(شوروی) تا از آن فیلم مشهدی عباد ساخته شود. داستانی که در آن پدری ورشکسته٬ دختر ۱۵ ساله و زیبای خود را در حالی که دل به جوانی آراسته و شایسته بسته است٬ به یک پیرمرد ۷۰ ساله شوهر می دهد. فیلمی  کمدی با مضمونی انتقادی. بدبختانه این داستان سیاه در سرزمین ما به گونه ای دیگر در حال تکرار است. بدبختانه هنوز هم در سرزمین ما٬ این معضل حل نشده است. هر چند که تراژدی هایی از قبیل مشهدی عباد بیشتر در روستاها و خانواده های فقیر قابل مشاهده است٬ در دیگر خانواده ها(به ویژه با بافت سنتی و مذهبی) این تراژدی به گونه ای دیگر به پیش می رود. در سرزمین ما هنوز پدرها و مادرهایی هستند که برای فرزندانشان٬ هیچ حق انتخابی قائل نیستند و فرزند نیک از نظر آنان٬ آن است که به انتخاب های پدر و مادر بله بگوید و از میان انتخاب آنان٬ یکی را بپسندد. اگر احیاناً این فرزند در دانشگاه یا محیط کار یا در هر جای دیگری(خارج از چارچوب و عرف خانواده) دل بست٬ در این صورت است که یک شورشی و یک فرزند خودسر است که باید با هر تمهیدی شده(او را از آینده ترساندن٬ تهدید به عاق کردن٬ تهدید به طرد شدن و از ارث محروم شدن و خط و نشان کشیدن و حتی در بعضی از خانواده ها با تنبیه فیزیکی)٬ وی را از تصمیمش منصرف نمود. مهم نیست که این فرزند بالغ و عاقل شده٬ مهم نیست که تحصیلکرده است یا نه٬ مهم نیست  و مهم نیست. چرا که برای او کوچکترین حق تصمیم گیری و انتخاب قائل نیستند.

 

میرزا علیاکبر طاهرزاده صابر شاعر اجتماعی و انقلابی جمهوری آذربایجان بود.

 

نويسنده: مسعود عرفانيان

 
 

ميرزا علي اكبر طاهرزاده، متخلص به صابر، متولد 1241 ش 300 ماه مه 1862( در شماخي ، بنيانگذار شعر واقع گراي آذربايجان و شاعر طنز پرداز چيره دست، بدون ترديد يكي از برجسته ترين و بزرگترين شعراي طنز سراست كه شعر و قلمش هردو به مفهوم واقعي ، در خدمت مردم ستم كشيده و رنج ديده و در دفاع از آزادي و عدالت اجتماعي قرار داشت.
صابر چندي در مكتبخانه هاي قديم و سپس در مكتب سيدعظيم شيرواني كه با اصول جديد اداره مي شد آموزش ديد. حال و هواي اين مكتب با مكتبخانه هاي ديگر متفاوت بود.
در اينجا دانش آموزان به جاي حصير بر روي نيمكت ها مي نشستند و علوم جديد مي آموختند و همراه با زبان هاي فارسي و عربي، دو زبان آذربايجاني و روسي را نيز فرا مي گرفتند. زماني كه هشت ساله بود معلم او سيدعظيم شيرواني كه خود يكي از شعراي نامي آن دوران بود به استعداد و نبوغ او در شعر پي برد و او را به ادامه كار تشويق و پيش بيني نمود كه آينده اي درخشان در انتظار اوست.
سيدعظيم شيرواني در رشد و پيشرفت صابر به عنوان شاعر نقش مهمي داشت. او صابر را وادار مي ساخت تا با صداي بلند شعر بخواند و اشعار شعراي كلاسيك فارسي را به آذربايجاني ترجمه نمايد. يكي از اين ترجمه ها كه به روزگار ما رسيده است، قطعه شعري است از سعدي كه صابر آن را از گلستان ترجمه نموده است:
گوردوم نئچه دسته تازه گوللر
باغلانميش ايدي گياه ايلن تر
اصل شعر سعدي چنين است
ديدم گل تازه چند دسته
برگنبدي از گياه رسته
با مقايسه اي ميان اصل شعر و ترجمه آن، مي توان به ميزان استعداد و تسلط صابر بر هر دو زبان مبدا و مقصد پي برد كه چه نيك از عهده برگرداندن شعر سعدي به زبان تركي آذربايجاني برآمده است. صابر به زودي زبان هاي تركي آذربايجاني، فارسي و عربي را فراگرفت و اوقات فراغت خود را صرف سرودن شعر و مطالعه مي نمود. پدر او كه از اين كار خوشش نمي آمد و انتظار ادامه راه خويش توسط پسر را داشت، روزي دفتر اشعار او را پاره نمود و صابر در اين باره به فارسي چنين سرود:
من خليل ا... عصرم پدرم چون آذر
سفر از بابل شيروان كنم ان شاا...
گرچه او دفتر اشعار مرا پاره نمود
وصله با طبع درافشان كنم ان شاا...
شاعر آزاده كه از اين حركت پدرش رنجيده بود، ماندن در شهر شماخي را بيشتر از اين جايز ندانست و پنهاني راهي سفر خراسان شد. اما مادرش به زودي در جريان قرار گرفت و او را بازگرداند. پس از اين رويداد، پدر صابر نرم تر شد و مانع خواندن و شعر سرودن او نگرديد.
در سال 1263 ش / 1884 م، صابر بيست ودوساله به خراسان سفر نمود و مدتي در شهرهاي عشق آباد، بخارا، سمرقند، مرو، مشهد و سبزوار زندگي كرد. او خود در شعري كه در اين باره سروده به اين موضوع اشاره كرده است:
و اينك ترجمه آن
صابر شيدا كه ترك شهر شروان را نمود
عندليبي بود كاهنگ گلستان را نمود
در هزار وسيصدويك، سال ميمون بوده در
آخر شوال، كاوعزم خراسان را نمود
صابر پس از بازگشت به زادگاه خود، اشعار و مقالاتش را در مطبوعاتي چون حيات، فيوضات، رهبر، الفت، گونش، ارشاد، زنبور، دبستان، حقيقت و يني حقيقت به چاپ مي رساند. اما همكاري او با روزنامه ملانصرالدين و ناشر آن جليل محمدقلي زاده كه همفكر صابر و از دوستان او بود، در دوران اوج شكوفايي و پختگي صابر بود و از شماره چهارم اين روزنامه كه در سال 1906 منتشر شد آغاز و تا پايان زندگي او ادامه داشت. صابر افزون بر نام مستعار هوپ هوپ اشعار خود را با نام هايي چون دين ديركي، بوينو بوروق، سودايي، مرات، فاضل، ابونصر شيباني و آغلار گوله ين امضا نمود. انتخاب نام مستعار آغلار گوله ين كه به فارسي خنده روي گريان معني مي دهد بي دليل نيست و نشان از ژرفاي طنز تلخ شاعر دارد.
شهرت صابر با هوپ هوپ نامه اوج گرفت و اشعار اين كتاب به استثناي چند شعر، سروده هاي او ميان سال هاي 1905 19111 را در برمي گيرد. شعر صابر واقعيتي است تلخ و دردناك. او با بازتاب درد و رنج مردم زمانه خود، ناراستي، دورويي، ستم، نابرابري، زهدفروشي و جهل و ناداني را به بهترين شكل و با زباني ساده و همه پسند، به تصوير مي كشد. صابر شاعري پيشرو و متجدد است كه با زبان و قلم به پيكاري سخت عليه خرافه پرستي و واپس گرايي برمي خيزد و چهره كريه استبداد و ناآگاهي را آشكار مي سازد. او در شعري از زبان كساني كه مخالف فراگيري علوم جديد و هرچيز نو و تازه اي هستند، چنين مي سرايد:
تحصيل علوم ايتمه كي علم آفت جاندير
هم عقله زياندير
علم آفت جان اولدوغو مشهور جهاندير
معروف زماندير.
ترجمه
تحصيل مكن علم كه علم آفت جان است
برعقل زيان است
روشن بود اين مطلب و مشهور جهان است
معروف زمان است
در شعر ديگري، صابر از زبان سرمايه داري متكبر و خودخواه، خطاب به كارگران كه كم كم از خواب گران ناآگاهي بيدار مي شوند چنين مي گويد:
فعله! اوزوني سن ده بيراينسان مي سانيرسان؟
پولسوز كيشي، اينسانليقي آسان مي سانيرسان؟.
ترجمه:
اي كارگر، آيا شمري خويشتن انسان؟
انسان شدن اي لات، نه سهل است نه آسان
شعر صابر بركه اي زلال و آبگينه اي روشن و شفاف را مي ماند كه همه چيز را در خود نمايان مي كند و او خود در شعر “نه يازيم” چه بنويسم؟( به درستي به اين نكته اشاره نموده و رسالت خويش در شاعري را آشكار مي سازد:
شاعيرم، چونكي وظيفه م بودور اشعار يازيم
گوردوگوم نيك و بدي ايليوم اظهار يازيم>
گوني پارلاق، گونوزي آغ، گئجه ني تار يازيم
پيسي پيس، اگريني اگري، دوزي هموار يازيم>
ترجمه:
شاعرم، شغل من اين است كه گويم اشعار
هر چه بينم زبدو خوب نمايم اظهار
روز را روشن و شب را بنمايانم تار
كج بگويم كج و هموار بگويم هموار
در سال 1908، صابر در شماخي مدرسه اي به نام <اميد> داير نمود كه با اصول جديد اداره مي شد، اما زيرفشار كهنه پرستان و واپسگرايان مجبور به بستن آنجا شد. او براي تامين هزينه زندگي خانواده پر فرزند خويش كه متشكل از يك همسر و هشت دختر بود، پيش تر يك دكاان صابون پزي دائر كرده بود و در كنار سرودن شعر و همكاري با مطبوعات به آن كار هم اشتغال داشت. صابر درباره كار صابون پزي خويش با زيركي و از سردرد و ژرف انديشي بسيار گفته بود: <چون از دستش برنمي آمد كه لوث باطني كسان را پاك كند، پيشه صابون پزي در پيش گرفت تالااقل چرك ظاهري آنان را بشويد.>
سرانجام پندار، گفتار و كردارنيك او خرافه پرستان و جاهلان را خوش نيامد و او را به كفر والحاد و زندقه متهم نمودند و عرصه را براو تنگ نمودند تا جايي كه او در اثبات مسلماني خويش، خطاب به شروانيان فرياد برآورد:
ترجمه:
اشهدبالله العلي العظيم
صاحب ايمانم، آشروانيان!
به دين تازه نكنم اعتقاد
كهنه مسلمانم، آشروانيان...!
كفر چرا بنديد بر من به زور!
قائل قرآنم، آشروانيان!
صابر در سال 1910 به باكو كوچيد و در آنجا در تحريريه روزنامه هاي <حيات نو> و <حقيقت> به عنوان مصحح به كار پرداخت و سپس با ياري جمعيت <نشر معارف> كه در محله بالاخاني باكو مدرسه اي داشت، به تدريس شرعيات و زبان فارسي پرداخت.
به گفته زنده ياد دهخدا:< او مبتكر طرز ادا و شيوه بيان مخصوصي شد وي طفل يكشبه اي بود كه دوره صدساله را پيمود و از افكار و از نويسندگان عصر خود قرن ها پيش افتاد.>
احمد كسروي نيز شعر او را از روي احساس دانسته و چنين مي نويسد: <شعر از روي سهش[احساس ] آنهاست كه ميرزا علي اكبر صابر گفته، بدي ها و آلودگي هاي توده را بديده گرفته و درباره آنها شعر ساخته و به چاپ رسانيده.> محمدسعيد اردوبادي نيز درباره صابر گفته: <او با هجويات خود حيات خلق را سبك كرده است و اين فقط صابر بود كه توانست هجو را در خدمت تهذيب اخلاق بگيرد و دوره جديد فكاهي نويسي با شعر صابر شروع مي شود.
بن مايه اصلي شعر او مردم و انتقاد از مناسبات نادرست ميان آنهاست و صابر دغدغه اي جز افشاي اين كژي ها و ناراستي ها و مبارزه با مفاسد اجتماعي و مناسبات كهنه و پوسيده ندارد. زبان شعر او همان زبان مردم بود و به گفته برخي او نخستين كسي بود كه زبان محاوره را وارد زبان ادبي نمود. صابر زندگي پست و حقير را به نام زندگي بلندي كه آرزومند آن است، رد و انكار مي كند. شعر صابر، شعر نيكبختي و روشنايي، ترانه زندگي آزاد و آبرومند و نجيبانه است.> او در بيداري و آگاهي مردمان شرق بويژه آذربايجان، ايران و تركيه عثماني نقش به سزايي داشت.
نخستين شعر چاپ شده صابر در روزنامه <شرق روس> به سال 1903 توجه كسي را به خود جلب ننمود. اما دومين شعر چاپ شده اش در روزنامه حيا در سال 1905 كه نام آن بين الملل بود توجه همگان را به سوي او برگرداند. اما همكاري او با روزنامه ملانصرالدين در رشد و گسترش اين روزنامه به شكلي بي نظير موثر بود. مشهور شدن صابر به عنوان شاعري مبارز و طنزپرداز هم فقط به روزنامه ملانصرالدين باز مي گردد.
صابر شاعري واقع گرا و متجدد بود كه دگرگوني گسترده اي در ادبيات و شعر طنز نه تنها آذربايجان بلكه ايران و برخي ديگر از كشورهاي شرق ايجاد نمود. به گفته عباس صحت <صابر ميان شعركهن و شعر جديد، فاصله اي به وسعت يك سده ايجاد نمود كه ديگر بار كسي را ياراي بازگشتن و پريدن از آن نيست.> او بر بسياري از شعرا و نويسندگان و روزنامه نگاران همدوره خود و پس از خود تاثيرگذارده است.
تعدادي از شعرا و نويسندگان ايراني كه به زبان فارسي و يا تركي آذربايجاني شعر سروده اند، مانند لاهوتي، سيداشرف الدين گيلاني، دهخدا، معجز شبستري و افراشته از صابر تاثير گرفته اند. محمدعلي افراشته شاعر مردمي و طنزسراي ايراني در اين باره گفته است: من از صابر الهام گرفته ام و اين يك حقيقت است. از سنين كودكي با آثار صابر آشنا شده ام و اين آشنايي مرا به ياد گرفتن زبان آذربايجاني رهنمون شده است.> اما از آن ميان سيداشرف الدين گيلاني از اشعار صابر بسيار سودجسته و راه او را در شعر ادامه داده است و روزنامه او نسيم شما> خودگواهي براين مدعاست.
اما اين از ارزش كار سيداشرف الدين نمي كاهد، چه او خود نيز توانست با زبان مردم با آنان سخن بگويد و سخنش در ژرفاي روح آنان نفوذ نمايد، چرا كه به گفته شادروان سعيد نفيسي او <از ميان مردم بيرون آمد، با مردم زيست، در ميان مردم فرورفت و شايد هنوز در ميان مردم باشد.
در سال 1911 بيماري صابر كه از ماه هاي آخرين سال 1910 گرفتار آن شده بود رو به فزوني گذارد، شاعر مردمي كه عمري را در راه خوشبختي مردم تيره روز قلم زد و شعر سرود تا شايد زخم ها و دردهاي ناشي از جراحاتي را كه مناسبات ناعادلانه بر پيكر آنان گذارده بود التيام بخشد، در چنگال بيماري ميان مرگ و زندگي در جدالي سهمگين به سرمي برد. صابر ناگزير براي درمان به شهر تفليس رفت. در آنجا جليل محمدقلي زاده و همسر او از هيچ كوششي براي بهبودي صابر كوتاهي ننمودند. روزنامه ملانصرالدين در تاريخ 23 آوريل 1911 در شماره 23 خود خبري را منتشر نمود كه طي آن بيماري صابر به اطلاع خوانندگان اشعار او مي رسيد و برهمين اساس به دليل ناتواني صابر در پرداخت هزينه هاي درماني خود، براي او از خوانندگان درخواست جمع آوري اعانه مي كند. اما صابر همان گونه كه راه و روش انسان هاي بزرگي چون اوست، با بلندنظري با اين كار مخالفت مي نمايد. اما دست اندركاران روزنامه پنهاني كارگردآوري اعانه را دنبال مي نمايند. اما بهبودي به دست نيامد و او تفليس را به مقصد شماخي ترك نمود تا درخاكي كه زاده شده بود آرام گيرد.
روزهاي پاياني زندگي شاعر به سختي سپري مي شد، تا جايي كه او چند روز پيش از مرگ در بيتي آرزوي مرگ خويش را چنين بيان نمود:
ايسته رم اولمگي من، ليك قاچيرمندن اجل
گور نه بدبختم، اجلدن ده گرك نازچكم>!
ترجمه:
مرگ خواهم، بگريزد زمن اما اجلم
من بدبخت كه بايد بكشم ناز اجل!
سرانجام ميرزاعلي اكبر صابر در فقر و تنگدستي و در اوج شكوفايي خويش در سال 1290 ش/ 1911 چشم بر پليدي هاي اين جهان بست و از رنج تن آسود. او در آخرين شعر خود، دمي پيش از مرگ اين رباعي را به زبان فارسي سرود:
راهم بدهيد رو براه آمده ام
بردرگه حضرت اله آمده ام
بي تحفه نيامدم نه دستم خالي است
با دست پر از همه گناه آمده ام>

صابر وانقلاب مشروطه ايران
در دوران انقلاب مشروطيت جدايي ميان مردم قفقاز و ايران هنوز رنگ و بويي نداشت و رفت و آمد ساكنين هر دو منطقه به اين سو و آن سوي ارس به راحتي انجام مي گرفت. افزون بر اين پيوندهاي ديرينه تاريخي، فرهنگي، قومي و مذهبي و وجود مشتركات بسيار ديگر، آنچنان مردم هر دو سو را در پيوند و ارتباطي تنگاتنگ فرا گرفته بود كه مردم هر دو منطقه هنوز هويت و مليت خود را از يكديگر جدا نمي دانستند.
به همين دلايل در انقلاب مشروطيت، قفقازي ها برادران خود در ايران را تنها نگذارده و در راه پيروزي آرمان هاي آنان با بذل مال و جان چه با سلاح در سنگرهاي مبارزه و چه با قلم به مبارزه با دشمنان و بدخواهان مردم برخاستند. كساني چون حيدرخان عمو اوغلي، محمد امين رسول زاده، جليل محمد قلي زاده، عباس صحت، ميرزاعلي اكبر صابر، نريمان نريمانف، ئوزير حاجي بيكوف و ده ها تن ديگر، نمونه هايي هستند كه هر يك به فراخور موقعيت خود در اين راه، كارهاي بايسته اي انجام داده اند. شادروان احمد كسروي مي نويسد: <آمدن اينان به دليري آزاديخواهان افزود و چون مردان آزموده و ديده بازي مي بودند، در هر كاري پيشگام مي شدند و راه به ديگران مي نمودند و كساني از اينان به سخنگويي نيز مي پرداختند و به آگاهانيدن مردم مي كوشيدند.
اما در اين ميان صابر جايگاه ويژه اي را داراست. شعرهاي او كه در روزنامه ملانصرالدين چاپ مي شد، به سرعت باعث نامي شدن او و شناخته شدن روزنامه بيش از پيش در ميان مردم شد. در نخستين ماه هاي جنبش مشروطه، به دستور محمدعلي ميرزا از پخش روزنامه ملا نصرالدين جلوگيري شد. صابر كه به برخي از شهرهاي ايران سفر نموده بود و تجربه زندگي در آنجا را داشت، با فرهنگ و آداب و سنن جاري در ايران و نيز مناسبات سياسي حاكم بر آنان و جور و ستم حكام و نبود رشد فرهنگي و اقتصادي در آنجا آشنا بود و حوادث ايران را نيز به دقت دنبال مي نمود. رويدادهاي سال هاي 1906 تا 1911 ايران، دستمايه شعرهاي طنز صابر شد و او در اين باره اشعار زيادي سروده كه هم در ملانصرالدين و هم در كتاب هوپ هوپ نامه به چاپ رسيده است. خودكامگان و بسياري از دشمنان آزادي و آزاديخواهان مانند محمدعلي شاه، عين الدوله، ميرزاعلي اصغرخان اتابك، ظل السلطان، رحيم خان سردار نصرت و... مستقيم و يا غيرمستقيم آماج طنز گزنده صابر قرار گرفته اند و از آن سو نيز سرجنبانان انقلاب و ياوران مردم و گردان دلير مشروطه مانند ستارخان از سوي صابر به نيكي ياد شده اند. به نوشته شادروان محمدزاده، بايد گفت كه هيچ يك از شعراي دوران مشروطيت ايران، ستارخان سردار ملي را نظير صابر تجليل نكرده و هيچ طنزي در افشاي قيافه كريه پيكره استبداد محمدعلي شاه به پاي اشعار ساتيريك صابر نمي رسد.
عباس صحت نيز در بيان نقش بسزا و اهميت شعر صابر در انقلاب مشروطه ايران گفته: اشعار صابر پيرامون انقلاب مشروطيت كه ميان سال هاي 1906 تا 1911 سروده شده، به اندازه يك اردو به ايران خدمت نموده است.
در اينجا نمونه هايي از اشعار صابر با ترجمه فارسي آنها را انتخاب نموده ايم كه درباره رويدادهاي ايران در دوران انقلاب مشروطه به مناسبت هاي گوناگون سروده شده است. ملاك، انتخاب اشعاري بوده است كه مستقيم درباره اشخاص و يا به مناسبت رخدادي سروده شده تا خوانندگان با اين بخش از اشعار صابر بيشتر آشنايي پيدا كنند. تعداد اين اشعار بسيار است و ما به دليل محدوديت از آوردن تمامي آنها معذوريم.
نمونه اشعار ميرزا علي اكبر صابر پيرامون انقلاب مشروطه ايران
سن دييه ن اولميوب هله)  آنكه تو گفتي نشده
اين شعر به مناسبت كشته شدن ميرزاعلي اصغرخان اتابك سروده شده است و بسيار جالب است كه شاعر خطاب به كشندگان اتابك از آنان مي پرسد كه: پس از كشته شدن اتابك آيا چيزي تغيير كرد؟ و مگر هنوز هزارها اتابك در اين زمان وجود ندارند؟
ترجمه: <بزنده آي نديه - بديد، اينقده بروبر نكن!
چو بچه هاي بي ادب بيخودي هروهر نكن

كشتيد اتابكو؟ ... بله، بسيار خوب، ولي بدان!
نيست مگر هزارها اتابك اندر اين زمان؟
ايران ئوزو موندور) ايران مال من است

شاهنامه
شعر شاهنامه از زبان عين الدوله مخالف سرسخت مشروطه سروده شده است و در آن عين الدوله خطاب به شاه، آمادگي خود جهت سركوبي و قلع و قمع مشروطه خواهان اعلام مي دارد.
ترجمه: شها، تاجدارا، قويشوكتا
ملك احتشاما، فلك رفعتا
بپرسي گر از لطف احوال من
بگويد به تو نامه ام حال من
چو پيچيدم از حضرت تو عنان
سوي شهر تبريز گشتم روان
به عزمي كه آرم چو يك شير جنگ
به خيل مجاهد كنم عرصه تنگ
فدايي كنم محو با خانشان(ستارخان)
پر از خون نمايم بيابانشان
سبب بويني يوغون اولديز

من دل شاه دون گشته
در اين شعر صابر به مناسبت سركوب جنبش مشروطه و مشروطه خواهان از وضعي كه در كشور حاكم شده و سركوب و كشتار آزاديخواهان و در بندنمودن آنان اوج گرفته، شكايت نموده و از رفتار با آزاديخواهان چون ميرزا جواد ناطق و مستشار الدوله گله مي نمايد:
غم و محنت فزون اولدي
سبب بويني يوغون اولدي
نه ايچون كشور ايران
اولور شخصيته قربان
نيچون مشروطه باغلاندي
مزوزلر قوچاقلاندي.
ترجمه: غم و محنت فزون گشته
ز مندل شاه دون گشته
چرا اين كشور ايران
به شخصيت شود قربان

منابع در دفتر روزنامه موجود است

مسعود عرفانيان

روزنامه اعتماد ملي، شماره 148 به تاريخ 12/5/85، صفحه 11 (ادبيات مشروطه)

الهی
داش قلب لی اینسانلاری نئینیردین الهی ؟
بیزده ک بو سویوق قانلاری نئینیردین الهی ؟
آرتدیقجا حیاسیزلیق ، اولور ائل متحمل
هر ظلمه دؤزه ن جان لاری نئینیردین الهی ؟
بیر دؤرده کی ، صیدق و صفا قالمییاجاقمیش
بیلمه م بئله دورانلاری نئینیردین الهی ؟
مظلوملارین گؤزیاشی دریا اولاجاقمیش
دریالاری ، عمانلاری نئینیردین الهی ؟
صیاد جفاکاردا رحم اولمویاجاقمیش
آهولاری ، جئیرانلاری ، نئینیردین الهی ؟
باغین ، اکینین خئیرینی به گلر گؤره جه کمیش
توخم اکمه گه دهقانلاری نئینیردین الهی ؟
ایش رنجبرین ، گوج اوگوزن بیر اوزونون کو
به گ زاده لری ، خنلاری نئینیردین الهی ؟
حکم ائیلیه جه کمیش ، بوتون عالمده جهالت
دلداده عرفانلاری نئینیردین الهی ؟
سیرتوق ، مسلمانلاری تکفیره چکن بو
دوشگون مسلمانلاری نئینیردین الهی ؟
یا خود بولارین بونجا نفوذی اولاجاقمیش
بئش ، اوچ بو سخندانلاری نئینیردین الهی ؟
غئیرتلو دانوشبازلاریمیز ایش باشارارکن
تنبل دلی شئیطانلاری نئینیردین الهی ؟
ارلر هره بیر قیزکیمی اوغلان سئوه جه کمیش
ائولرده کی نیسوانلاری نئینیردین الهی ؟
تاجرلریمیز ( سونیا ) لارا بند اولاجاقمیش
بدبخت ( تکذبان) لاری نئینیردین الهی ؟
سبحانک ، سبحانک ، سبحانک ، یارب
باخدیقجا بو حکمتلره حئیران اولورو هپ
...
ترجمه فارسی
الهی
انسانهای سنگدل را برای چه آفریدی الهی ؟ ( منظور چرا آفریدی )
خونسردهائی مثل ما را برای چی آفریدی الهی ؟
هر قدربر بی حیائی افزوده می شود : ملت تحمل می کند
جانهای متحمل به هر ستمی را ، برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود در این زمان صدق و صفا نماند
نمی دانم این دوران را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود اشک مظلومان دریا شود
دریاها و عمانها را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود صیاد جفاکار رحم نداشته باشد
آهوان و گوزنها را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود بهره باغها و مزارع را خانها ببرند
برای کاشتن تخم ، دهقان را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود بار کار و تلاش بردوش رنجبر باشد
خان زاده ها و خان ها را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود جهل در جهان حکومت کند
دلداده ها و عرفا را برای چه آفریدی الهی ؟
پرروئی که موجب کفر مسلمانان می شود
پس این مسلمانان را برای چه آفریدی الهی ؟
یا اگر قرار بود نفوذ اینها تا این اندازه باشد
سه چهار سخندان را برای چه آفریدی الهی ؟
در حالی که دانشمندان باغیرت ما اردان هستند
شیطانهای دیوانه و تنبل را برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود مردان ، هر کدام پسرهائی را به جای دختر ( بعنوان سوگلی ) بخواهند
زنانی را که در خانه اند برای چه آفریدی الهی ؟
اگر قرار بود تاجرهای ما شیفته ( زنان ... ) بشوند
زنان ( توی خانه ) بدبخت را برای چه آفریدی الهی ؟

سبحانک ، سبحانک ، سبحانک ، یا رب
وقتی این حکمتهایت را می بینم حیرت زده می شوم

 

بابک

بیر مجلیسده اون ایکی کیشینین صحبتی

وکیل: حقسیزه حقلی دییوب بیر چوق گناهه با تمیشام.

حکیم: دردی تشخیص ایتمیوب ، قوم – اقربا آغلا تمیشام.

تاجر: من حلال ایله حرامی بیر – بیرینه قاتمیشام.

روضه خوان : امتین پولین آلوب ، من گؤزلرین ایسلاتمیشام.

درویش :-نرده بولسهم سوق آچوب مین – مین یالان سؤز ساتمیشام.

صوفی : روز و شب حق ، حق دییوپ ، من هرکسی اویناتمیشام.

ملا : گونده بیر فتوا ویروپ ، مخلوقی چوق آلداتمیشام.

علم : قطع امید ایتمیشم ، یکسر بو قومی آتمیشام.

جهل : اورتاده کیف ایلیوب ، من هم مرامه چاتمیشام.

شاعر: بلبله ، عشقه ، گله دائر یالان فیرلانمیشام.

عوام : آنلامام هرگز ، جهالت بسترنده یاتمیشام.

غزته چی:من جریدهم دولماق ایچون مطلبی اوزاتمیشام.

 

بیر چوبان بیر گون ائتدی داغدا هارای
جاناوار وار دئدی گلین ای وای

اهل قریه یوگوردو داغ طرفه
گئتمه سین تا قویون قوزو تلفه

بونلاری مضطرب گؤرونجه چوبان
گولمه یه باشلادی دئدی : یاران

سیز بونو سانمایین حقیقت دیر
داماغیم گلدی ، بیر ظرافت دیر

بینوالار قاییتدی لیک چوابن
گئنه بیر گون داغ اوزره قیلدی فغان

جاناوار وار دییه باغیردی گئنه
قریه اهلین کمک چاغیردی گئنه

کندلیلر ائتدیلر دوباره هجوم
گئنه اولدو یالانلیغی معلوم

دوغرودان بیر زامان به عزم شکار
قویونا گلدی بیر نئچه جاناوار

هرچه داد ائیله دی چوبان یاهو
ائشیدنلر دئدی یالاندیر بو

بو سبب دن هارایه گئتمه دیلر
اونا هئچ اعتناده ائتمه دیلر

جاناوارلار یئدی بوتون قویونو
ایشته اوغلوم یالانچی لیق اویونو

باق یالانچی تانیلدی چونکه چوبان
دوغرو دئرکن سوزو تانیلدی یالان

هرگز اوغلوم یالان دئمه کی خدا
دوست توتماز یالانچی نی ابدا

هم ده خلق ایچره حرمتین اولماز
عزتین قدر و قیمتین اولماز

افزودن نظر جدید