پرواز به سوی زندگی

 

 اولین باری که دیدمش تقریباً چهار سال پیش بود. همراه مادرش وارد محل کارمان شد و سلامی داد. لحنی دلنشین داشت و چهره ایی دوست داشتنی. ساده و مهربانانه گفت: 

"تعریف شما را خیلی شنیده ام." 
از او تشکر کردم و به احوالپرسی نشستیم. رفتارش به دلم نشست. در برخوردش از آن تعارف های نوع شرقی ایی که با آن آشنا هستیم، چیزی ندیدم. در این دیدار همین اندازه دستم آمد که مشغول کار است و با دختر نو جوانش زندگی می کند. 
از آن پس، گهگاهی به محل کار ما سر می زد. در همین دیدارها هم بود که آرام آرام رابطه مان گرم ترشد. می آمد و قهوه ایی می خوردیم و گپی می زدیم و صحبت هایی رد و بدل می شد. متوجه شدم که زنی است اجتماعی وعلاقمند مسایل فرهنگی و کمابیش پیگیر اوضاع و احوال سیاسی کشور. دو بار ما را بمناسبت یلدا و نوروز به مراسمی در همین شهر محل زندگی اش دعوت کرد و چند بار هم به کنسرت ها و برنامه های هنری ایرانی در شهرهای دیگر. و آخرین آنها هم، دعوتی بود به یک کنفرانس روانشناسی که با هم رفتیم و در آن شرکت کردیم. یک روز از من و همسرم خواست تا برای شام به منزلش برویم. رفتیم. با صمیمیتی زیاد، سنگ تمام گذاشته بود. 
رابطه ما در مسیری آرام پیش می رفت و هر چه که جلو تر می آمدیم خصوصیات مثبت بیشتری در او می دیدم. از کسی یا چیزی شکوه نمی کرد و نمی دیدم که پشت سر کسی بد گویی کند. تیپی بود خوش بین به آدم ها و مسایل، شاید هم زیادی، و نشان می داد که در برابر مشکلات، شخصی است بردبار. به عنوان چند نمونه: "چه کارگر خوبی؟ کارش حرف ندارد. تمیز کار می کند." ؛ "چه زن قوی و محکمی! ببین با دو بچه چگونه زندگیش را پیش می برد؟" ؛ " زوج بسیار خوبی بودند. شوهرش تا دم مرگ عاشقانه می پرستیدش. نمونه واقعی از فداکاری برای یکدیگربودند." ؛ "راستی چه خانه قشنگی داری، اینهمه سلیقه را از کجا آورده ایی؟" ؛ "عجب دوست خوبی داری!" و ابراز احساس هایی باز از ایندست، که من از همه اینها، توصیف او از زیبایی های زندگی را برداشت می کردم. می دیدم که منفی ها را پس می راند و از بدی ها دم نمی زند. 

یک بار که او را به همراه دخترش برای صرف شام به یک رستوران دعوت کردیم، برای نخستین بار پرده ها را بالاتر زد و مشکلاتی را که پشت سرگذاشته و اکنون هم با آنها دست و پنجه نرم می کند، برایمان شرح داد. به خاطر آشنایی ام با ستم بر زن بی پناه ایرانی، درد هایی که او کشیده و همچنان می کشید، خیلی هم برایم تازگی نداشت. جزئی از داستان هایی بود که مانند آنها را کم نشنیده ایم. اما وقتی فهمیدم که آن زور گفتن ها از سوی کسی بوده که سابقه فعالیت سیاسی دارد و اکنون هم ادعای روشنفکری، سخت متاثر شدم! از این دوگانگی ها، بیشتر از هر چیز خشمگین می شوم. 
از طریق صحبت هایش فهمیدم که حدوداً دوازده سال پیش در پی یک زندگی بحرانی نزدیک به بیست ساله با شوهری پرخاش گر، تصمیم می گیرد همراه دخترک هشت - نه ساله اش، کشور را ترک گفته و به اروپا بیاید. آنهم با پشت پا زدن به همه مادیاتی که یواش یواش داشت زندگی شان را سر وسامان می داد. رفاهی که، تا حد زیادی باید نتیجه مایه گذاری های او در اوایل زندگیشان دانست. از چیزی دریغ نکرده بود تا که همسرش آرامش خاطر پیدا کند و بتواند درس خود را تمام کرده و مقام و منزلتی بیابد. فهمیدم که او این زندگی رو به رفاه را در پس مرارت کشی های بسیاری که در اوایل ازدواج شان با آنها دست به گریبان بوده، رها کرده است تا که بیش از آن تن به خفت و تحقیر ندهد. او به گونه ایی احترام برانگیز با پشت پا زدن به هر آنچه که تا آنزمان ساخته بودند، اراده کرده بود که جان آزاد خویش را از چنین اسارتی برهاند. 
خیلی متاثر و ناراحت شده بودم و فهمیدم که او در این سال ها به چه بهایی همه مشکلات را به جان خریده و تا کجا جوانی خود را به پای تعلیم و تربیت دخترش گذاشته است. اما خوشحال هم بودم وقتی که با آرامش می گفت، اما اکنون به چیزی رسیده است که برایش از همه چیز والا تراست: آزادی! 
می گفت: 
"و حالا احساس می کنم که همه چیز دارم." 
چیزی نگفتم. تحسین کنان او را بغل کردم و بوسیدم. کلامی رد و بدل نشد، اما نگاه هایمان همه چیز را به هم گفتند. 

آن شب برایم تعریف کرد که هنوز یک مشکل باقی است که تاکنون نتوانسته آنرا حل کند. ولی همچنان در پی اش است: طلاق رسمی! و در واقع، رهایی حقوقی از زنجیری که از وصلت پیشین بر دست و پای خود دارد. گفت که: 
"در طول این مدت به هر در و دیواری زده ام. چه مستقیماً با درخواست از خودش و چه با توسل به دوستانش تا با میانجیگری کمکم کنند که بتوانم موضوع جدایی را جنبه حقوقی و رسمی بدهم." 
اما طرف در برابر درخواست های او، حاضر به کمترین تمکین نیست. انگار نه انگار که یک چنین فاصله طولانی، عملاً آنها را از هم جدا کرده است. با هیچ زبانی تن به رضایت نمی دهد تا این جدایی صورت گرفته رسمیت بیابد. در عوض، انتقام جویانه و کینه توزانه و به پشتگرمی قوانین زن ستیز جاری، گفته و می گوید که: 
" طلاق بی طلاق! به جای طلاق خواهی و تشریف بردن به خارج، آدم بشود و برگردد سر زندگی اش"!

فهمیدم که اصل داستان چیست! طرف به پول و مقام و رابطه های گسترده رسیده است و دارد در این نظام مرد سالار حسابی تاخت و تازمی کند! و درست مانند امثال خود! هم می خواهد خدا را در جیب داشته باشد و هم خرما را! حرفهای روشنفکری بزند ولی زور گویی اش را هم با تکیه بر قوانین رسمی به راحتی توجیه کند. کسی که خود را حق مطلق می داند و همه چیز را هم برای خود خودش می خواهد. و در ادامه، کسی می شود که به ایمیل یگانه دختر جوانش نیز پاسخ نمی دهد. تنها به این دلیل که، چرا دخترش طرف او را نگرفته و فقط هوای مادر را دارد! یعنی، انگار که فرزندی اصلاً در میان نیست! آخر مگر همسر سالها ترک گفته اش از او چه می خواهد جز طلاق و جانم آزاد؟ آنهم بی هیچ چشمداشتی. ولی او فقط می خواهد ثابت کند که: مرغ یک پا دارد! در این پانزده سال این آدم حتی یکبار هم با خود کلنجار نرفته که: آخر مرد حسابی! این همسری که من حاضر به طلاقش نیستم و این زن تنهایی که دخترمان را بزرگ کرده و می کند، آخر هزینه هایی دارد و خرج و مخارجی! 

اواسط تابستان بود که زنگ زد و گفت: 
"برای دیدار خانواده به ترکیه می روم و سفرم دو هفته و خرده ایی طول خواهد کشید." 
خوشحال شدم و "خوش بگذرد!" گفتم. سه هفته ایی گذشت و بر حسب عادت منتظر تلفن اش بودم که زنگی بزند و برگشتن اش را خبر دهد و از خوشی های سفر و دیدار خانواده اش برایم تعریف بکند. ولی هفته پشت هفته گذشت و هیچ خبری از او نشد تا که این بی خبری به یک ماه و اندی رسید! نگرانی هایم شروع شد. دلشوره عجیبی داشتم. اطرافیان من خوب می دانند که تله پاتی من چقدر قوی است! حادثه را معمولاً می فهمم، ولو اینکه نوعش را نتوانم حدس بزنم! چند بار به منزل و موبایل او تلفن زدم ولی هر بار دست از پا کوتاه، دستم به جایی بند نشد که نشد. خبری از او نبود که نبود. با شناختی که از آداب دانی اش داشتم به این نتیجه رسیده بودم که این وضع نباید طبیعی باشد! آخر این همه تاخیر؟! مگر او نباید سر کارش باشد و مگر نباید که شب ها حتماً در منزل به دخترش برسد که درس و مشق دارد؟ مگر قبل از رفتن، خودش به من نگفته بود که تنها دلشوره اش دخترش است که بخاطر کار برای کمک خرجی اش متاسفانه نمی تواند او را در سفر به ترکیه همراهی کند. 
تلفن ها بی جواب و پیام هایم همه بی پاسخ. بوی حادثه می آمد! 
در این حالت نگرانی بودم که یک روز سر کار به همسرم گفتم: 
"فکر می کنم که او به ایران رفته است." 
همسرم اعتراض کنان گفت که: 
"باز هم حدس زدن ها شروع شد؟! دست بردار بابا! این خیال پردازی ها چیه؟ یعنی خود او نمی فهمد که با توجه به امتناع آن مرد از طلاق دادن، رفتن به ایران برایش دردسر آفرین خواهد بود؟ لا اقل کمی صبر کن تا معلوم شود که موضوع چیست". 
اما هم عجیب و هم جالب این بود که درست در کشاکش این بگو و مگو ها، زنگ تلفن به صدا درآمد و بیکباره دیدم که چهره همسرم سخت توی هم رفت و گفت: 
"چی؟ ایران هستی؟ آخر چرا؟ پاسپورتت را در فرودگاه گرفتند؟ خب معلومه! اینکه عجیب نیست! تعجب از تست که معلوم نیست با چه عقلی چنین ریسکی کرده ای، خانم جان؟" 
بعد هم در حالیکه سرش را با ناراحتی تکان می داد، گفت: 
"حالا بیا با خودش صحبت کن." 
با آنکه حادثه را پیشاپیش حدس زده بودم ولی با بهت تمام گوشی را گرفتم و از او شنیدم که: 
" قبلاً مشکل را با شرح و تفصیلاتش با وکیلی در تهران در میان گذاشته بودم و او پیشاپیش با گرفتن مبلغ قابل توجهی بهم اطمینان داده بود که موضوع را بررسی کرده و اشکالی برای ورود و خروجم نمی بیند. من هم پشتگرم این وعده وکیل، با هیجان بلیط رفت و برگشت را در استانبول خریدم و در حالیکه همه وجودم از دیدن ایران و عزیزانم مالامال از شور و شوق بود، ترکیه را به قصد دیدار آنها ترک گفتم. اما همین که وارد قسمت کنترل فرودگاه شدم پاسپورتم را ضبط کردند و گفتند که ممنوع الخروج هستی خواهر! دنیا بر سرم خراب شد و فهمیدم که شوهرم کار خودش را کرده و زهرش را ریخته و جناب وکیل بی وجدان پول پرست هم، حسابی مرا سر کار گذاشته است. حالا مانده ام و نمی دانم کارم به کجا می کشد. از نظر جا و مکان، اینجا مشکلی ندارم. غصه هایم را هم فقط با این کوچولوی چند ماهه خواهرم تسکین می دهم! دیوانه وار دوستش دارم. او و همسرش با تمام وجود، همه زندگی و امکاناتشان را در اختیارم گذاشته اند. از چیزی دریغ ندارند و پا بپای من، از وضع پیش آمده کلافه اند و چون سیر وسرکه می جوشند. اما فعلاً که هیچ کداممان راه چاره ایی نمی بینیم. بسیار نگران اوضاع و احوال هستم." 
صدایش گرفته بود و بغض آلود. برای این زن رنج کشیده، بدتر از این نمی شد اتفاق بیفتد. همه آنچه را که به بهای پانزده سال جوانی اش به دست آمده بود، ناگهان از دست رفته یا در خطر می دید: دختر جوان تنهایش، خانه ایی که با چه مشقت به دست آورده و جمع و جور کرده بود، و مخصوصاً شغلی که در پی چند سال بیکاری و جستجوی کار حالا در جیبش داشت. همچنین، همه ارتباطات دوستانه ایی که در این کشور برقرارکرده بود. اما با اینهمه، حس کردم که باز می کوشد همان متانتی را که در او سراغ دارم حفظ کند! فقط گفت که: 
" در آنجا جز شما و یکی دیگر و آنهم به ناچار، شخص دیگری در جریان نیست و فعلاً هم نمی خواهم کسی چیزی بداند تا ببینم چه پیش میاید. خیالم از بابت شما جمع است. قصد نداشتم ناراحت تان کنم، اما چون دخترم گفته که چند بار تلفن زده و پیام گذاشته و اظهار نگرانی کرده ایی، مجبور شدم که شما را در جریان بگذارم." 
بعد هم از هر آنچه که در آن روزها پشت مسئله دویده بود برایم گفت و نیز مختصری از فعالیت هایی که کرده بود. معلوم شد که در همین مدت کوتاه به هر جایی که به فکرش رسیده و یا که از اطرافیان شنیده، سر کشیده است. و از جمله، رفتن به سراغ چندین وکیل. آخرش هم چکیده جواب هایی که در این مراجعات گرفته بود، به نقل از آنها اینگونه برایم تعریف کرد: 
"چون همسرت حاضر به طلاق دهی نیست، باید همین جا یک الی یک و نیم سال پشت قضیه را بگیری تا که بتوانی از طریق دادگاه به حکم طلاق یک طرفه برسی! البته آنهم شاید، و نه که صد در صد!" 
و وقتی هم که به یکی از آن وکیل ها می گوید: 
"پس با این حساب، می گوئید که من همین جور منتظر بمانم و شاهد از دست رفتن همه زندگیم بشوم؟ زندگی ایی که در این پانزده سال آنرا با چه مشکلاتی جمع و جور کرده ام؟" 
مخاطب، به طنز جوابش می دهد: 
"خانم محترم! مثل اینکه شما در این سال ها پشتتان کمی باد خورده و فراموش کرده اید که اینجا کجاست. در مملکت اسلامی، حتی انتخاب رنگ این عینک که بر چشم داری و یا که رنگ موی سرت، با مرد است! چه رسد به اینکه موضوع حساس طلاق بخواهد در میان باشد."! 
سعی می کرد خودش را کنترل کند. اما به گونه کاملاً محسوسی، اضطراب در صدا و گفتارش موج می زد. چیزی که تا آن موقع کمتر در او دیده بودم. خداحافظی کردیم و بهش اطمینان دادم که حتماً در تماس با او خواهم بود و در ضمن به دخترش هم بگوید که هرکاری دارد با من تماس بگیرد. 

مات و مبهوت گوشی را گذاشتم و در حالیکه خود را به شکل عجیبی له و لورده احساس می کردم روی مبل ولو شدم. لحظاتی در خود بودم. گریه ایی آرام گونه هایم را تر کرده بود که بیکباره دیدم همسرم بالای سرم آمد و مشغول پاک کردن اشگ هایم شد و گفت: 
" حالا آرام باش تا ببینیم چه می توان کرد." 

کمی آرامش یافتم. شوهرم را خوب می شناسم! وقتی اینگونه حرف می زند یا طرحی در کله اش می گذرد و یا که در پی راه حلی است و دارد رویش فکر می کند. ارتباطات زیاد و امکانات گسترده ایی دارد. اگرچه، به یاد ندارم که در رابطه با خودش و زندگیمان از آنها استفاده کرده باشد! با آنکه اصلاً احتیاط سرش نمی شود و در رابطه با اطرافیان تا دلت بخواهد از خودش و من مایه می گذارد، اما آنجا که پای کمک گرفتن از دوستانش پیش بیاید بسیار محتاط می شود! 
فقط می دانم که در برابر دو چیز بشدت حساس است. یکی وقتی که مرا متاثر از چیزی و یا که در هم ریخته و دل آشوب از حادثه ایی ببیند، و دیگری آنجا که ظلم و بی عدالتی در میان باشد. و می دیدم که در این لحظه، ترکیب همین دو فراهم آمده و او حسابی بی طاقت شده و در پی یافتن گریزگاه است و نقشه کشیدن و برنامه ریختن! نقشه رهایی یک زن بی پناه در سرزمینی زن ستیز و مرد خو. 
در حال صحبت بودیم که بیکباره گفت: 
" البته راه حل هایی در فلان قسمت از مرزها وجود دارد، منتهی محتاج مطالعه دقیق موضوع و پرس و جوی بیشترهستم. می دانی که یک طرف قضیه نجات اوست، طرف دیگر که کم تر از آن مهم نیست، به خطر نیفتادن امکان و صاحب امکان است. باید پی اش را بگیرم تا ببینم چه پیش میاید." 

بلافاصله شماره اش را در تهران گرفتم تا دوباره با او حرف بزنم. و این بار به قصد روحیه دادن و گفتن اینکه: 
"خیالت تخت باشد. ما پشت تو هستیم و برای بیرون آمدنت از ایران تلاش خواهیم کرد." 
و البته، بی آنکه قول مشخصی به او داده باشم. در شرایطی هم نبودیم که بشود چنین تعهدی به او داد. هنوز چیزی نه به بار بود و نه به دار. با اینهمه، این تلفن کار خودش را کرد و دیدم که شادی به صدایش برگشته است. فهمیدم که به خال زده ام و امید را در دلش نشانده ام. و با این کار، البته خیلی بیشتر از او، خودم را راحت احساس کردم! 

چند روز بعد بود که بلاخره امکانی که در پی اش بودیم جواب داد. فهمیدم که او می تواند بطور غیر قانونی از ایران خارج شده و به خانه و کاشانه اش برگردد. بلافاصله به او تلفن زدم و گفتم: 
"چراغ روشن است عزیزم! کارها در جهت حل پیش می رود. خودت را برای بیرون آمدن آماده کن تا که لحظه اش برسد و خبرت کنیم. فقط یادت باشد که عجله، بی عجله! کارها در مرحله عملیاتی است و باید احتیاط کرد و البته بیشتر از همه، خود تو!" 
انتظار هم داشت که چنین چیزی را از ما بشنود. همین را، بعدها خودش به من گفت. اما حالا که همان مورد انتظارش را از ما شنیده بود، اصلاً باورش نمی شد! کاملاً می شد که خوشحالی و ناباوری را از پشت امواج تلفن در سراسر وجودش ببینی. پرسید: 
"یعنی مشکل، حل حله؟" 
منهم سربه سرش گذاشتم و گفتم: 
" آره، اگر شلوغ نشه!" 
شروع کرد به قربان صدقه رفتن ها و ممنون ممنون گفتن ها. می فهمیدم که در جان و وجودش چه می گذرد. می شد دید که در این تاریک ترین لحظات، آفتاب امید، دوباره سلامش داده و پرواز بسوی زندگی و آرامش، آسمان روحش را زیر بال خود گرفته است. 

آری! "همه چیز ممکن است". اوˏ انباشته از سئوال به باور رسیده بود. خیلی زود تر از آنچه که گمان برد! همین هم بود که با خود کلنجار می رفت که: آخر به همین راحتی؟ یعنی درب این زندان، به همین سادگی ها باز شد؟ پس با این حساب، من تا چند روز دیگر پیش دخترم هستم؟ واقعاً ممکنه؟ نکند آنچه که به آن معجزه می گویند راست است و فقط باید اتفاق بیفتد تا آدم بخواهد آنرا باورکند؟! 
و او در آخر همین گفتگوی تلفنی مان، با یک پرسش که فشرده همه هیجاناتش بود همه درون خود را بیرون ریخت و از من پرسید: 
"حالا نمی دانی چه وقت و با چه کسی؟!" 
گفتم: 
"ببین! ممکن است که موضوع دیر و زود داشته باشد ولی خاطرت جمع جمع باشه که سوخت و سوزی در کار نیست! منتظر تماس ما باش و بجای اضطراب ونگرانی، سعی کن با خونسردی و اطمینان به هر آنچه که قرار است انجامش بدهی، عمل بکنی." 
با یک "چشم و مطمئن باش" پر از یقین، پاسخم داد و خداحافظی کردیم. 

از این خبر دهی تا عملیاتی شدن قطعی برنامه انتقال از مرز، ده دوازده روزی گذشت و او و من در طول این مدت مرتباً در ارتباط بودیم. جالب این بود که من هر وقت روز یا شب به خانه ایی که در آن مهمان بود زنگ می زدم، همیشه خودش پشت تلفن بود و گوشی را هم بی هیچ اغراقی در همان زنگ اول یا دوم بر می داشت! و حتی نه که گوشی را اول صاحبخانه بردارد و بعد در اختیار او قرار بگیرد! بعد ها خودش برایم تعریف کرد که: 
"همینطور هم بوده و اصلاً یک جورهایی با دستگاه تلفن دوست صمیمی شده بودم و لحظه ایی هم نمی توانستم از آن پیک انتظار دور شوم! آنروزها چشمم همش به کوچولوی خواهرم بود و گوشم، به تلفن شما!" 
جالب اینکه در این فاصله، گهگاه نگرانی ها و بیم هایش از احتمال انجام نگرفتن برنامه را بروز می داد. مثلاً یکبار پرسید: 
" فکر نمی کنی بهتر این باشه که من بموازات این برنامه، با شوهر سابقم تماس بگیرم؟ شاید از خر شیطان پائین بیاید و به طلاق تن دهد و پاسپورتم از توقیف خارج شود؟"! 
و یکبار هم در حالیکه به دنبال تایید من بود، سئوال کرد: 
" راستی نظرت چیست؟ شاید هم درستش اینه که من همین حالا از طریق وکیل اقداماتم را برای طلاق یک طرفه شروع کنم."! 
و در کنار چنین سئوال هایی، یک بار هم درد دل کنان گفت که: 
"تو که خوب می دانی هر روز که برگشتنم به اروپا به عقب می افتد، بهمان اندازه هم خطر از دست دادن شغل و خانه ام بیشتر می شود."! 
و من با آنکه خودم هم کمی نگران بودم که نکند یکهو برنامه پیش نرود(!)، در واکنش به همه این دو دلی ها دایماً او را به منتظر ماندن دعوت می کردم و امیدوار بودن. یکبار هم با کمی تشر از نوع دوستانه، سرش غر زدم و محکم گفتم که: 
"چه خبره؟! هنوز دو هفته هم نشده است. فکر می کنی به این راحتی است؟ منتظر باش عزیزم! و بجای این خیالات، حواست را جمع کن که وقتی به تو گفتند باید فلان زمان در بهمان جا باشی، یکهو غافلگیر نشوی و درگیر و معطل چیزی نباشی." 

معلوم بود که این دو هفته بیم و امید برای او ازچند ماه هم بیشتر طول کشیده است! با خود فکر می کردم که زندگی چه معمای شگفت انگیزی است. لحظه ایی زیر بار سنگین تحمیل قرار می گیری و همه چیز بن بست می نماید و ناگشودنی، و در همان لحظه اما، بیکباره می بینی که امید جرقه می زند و دل آدمی روشن می شود. آن روزها همه مشغله ذهنی من از صبح تا شب، رهایی او بود و نجاتش از مخمصه ایی که در آن گرفتار آمده بود. باور نمی کردم که ماجرای او اینقدر مرا آزار بدهد و اینهمه مرا سایه وار به دنبال خود بکشد. اما، چنین بود. من خود را، در او یافته بودم. در او، زن را می دیدم. با او آه می کشیدم و همراهش حرص می خوردم. در او، داستان زن بودن را می خواندم که قربانی سراسر تاریخ است. و از این مبارزه ایی که درگیرش شده بودم، تلاش زن برای تغییر دیرینه تاریخ پادشاهی مرد را می فهمیدم. می خواستم پیروز این ماجرای اندوهناک بشوم! 

شب بود و دیر وقت. در تهران ساعت حتی از نصفه های شب هم گذشته بود. تلفن خانه به صدا در آمد و خبر خوش از راه رسید. با زبان رمز گفتند که: 
"مسافر پس فردا خود را به فلان آدرس برساند و با بهمان مشخصه در محل حاضر باشد." 
نفس راحتی کشیدم و گفتم که: 
"همین حالا تلفن می زنم و خبر می دهم." 
همسرم گفت: 
" این چه کاریه؟ مردم الان خوابیده اند و بهتره که فردا اول وقت تماس بگیری." 
چنان هیجان زده بودم که حرف درستش را که خودم در موارد نه چندان کمی به او یادآور شده بودم، گوش ندادم و ساعت دو نیمه شب شماره تهران را گرفتم! در دومین زنگ، خودش گوشی را برداشت و در جوابم گفت: 
"واقعاً؟! بسیار خوب، پس تا همین چند ساعت دیگر راه می افتم"! 
در حالیکه آشکارا ضربان تند قلبش را از پشت خط احساس می کردم، شماره تلفن و رمز اطمینان بر سر قرار را به او رساندم. منقطع حرف می زد. یعنی نمی توانست براحتی صحبت کند. در پی هر کلمه و جمله ایی می ایستاد و نفسی تازه می کرد. یک جورهایی زبانش بند آمده بود! نشان می داد که هنوزهم در ناباوری سیر می کند و انگار که خواب می بیند. در حالیکه با هشیاری تمام اصرار داشت بگوید که، وقتی زنگ تلفن به صدا درآمده بیدار بوده است. راست هم می گفت. انکار صدای خواب آلود، از آن دروغ هایی است که به راحتی لو می رود! و من با خود می گفتم: 
" خدایا! این زن در این مدت کوتاه ولی در عین حال دراز، چه رنج ها که نبرده است؟!" 
ولی حالا دیگر وقت این حرفها نبود؛ در نقطه وصال قرار گرفته بودیم! فقط می باید به این فکر می کردیم که این مرحله حساس و دشوار انتقال از اینسو به آنسو هر چه زودتر به پایان برسد و آنهم، بی هیچ ریسک و مشکلی. باید هر طور شده این بار نگرانی را بر زمین می گذاشتیم و نفس راحتی می کشیدیم. گفتم که مسئله من، همه اش رهایی او بود و به هر قیمتی هم که باشد. این ماجرا را مسئله خود می دانستم و بی تابانه در انتظار پیروزی بودم! ولو اینکه گاه بر سر این غمگین می شدم که اگرحتی همه چیز خوب پیش برود و او به خانه اش برگردد، باز این را باید بیشتر یک استثناء دانست و نه قاعده! مگر مشابه های این ماجرا را در ایران کم داریم؟ مگر بسیاری از آنها که پایشان در چنین بند نکبت باری گیر کرده و دستشان هم به جایی بند نیست، هر روزه نمی سوزند و نمی سازند؟ آهی می کشیدم و اما، باز خود را قانع می کردم که هر فتح کوچک، خود یک پیروزی است! 
صحبت تلفنی را کوتاه کردم و به آخرین سفارش ها پرداختم. از جمله اینکه، از فردا این دیگر اوست که باید سعی کند در هر مرحله از مسیر که امکانش پیش آمد، ما را در جریان بگذارد. در حالیکه می کوشیدم سر به سرش بگذارم، شوخی کنان به زبان کشوری که در آن زندگی می کنیم اصطلاح " تا دیدار" را هم به گفته هایم اضافه کردم. و بعد هم در انتظار مرحله حساس ماجرا، شب بخیر گویان به صحبت تلفنی مان پایان دادم. 
صبح شد و او بعد از ظهرش تماس گرفت و گفت که: 
" حالا در اینجا هستم و فردا بموقع بر سر کار"! 

درآنروز اجرای قرار حرکت او، برنامه من و همسرم این بود که در رابطه با مسایل شغلی برای دو روز به کشور همسایه برویم. آنروز، تنها روزی بود که در رابطه با این ماجرایی که اکنون نزدیک به بیست روز از آن می گذشت و به مشغله اصلی ما بدل شده بود، همسرم نگران تر از من می نمود. هر چند که ناشیانه سعی می کرد آنرا به روی خودش نیاورد! ولی من که هر حالت روحی او را می شناسم وقتی ازش پرسیدم که فکر می کند موضوع خیلی جای نگرانی دارد؟ گفت: 
" چندان نگران او نیستم. ترسم، بیشتر اینست که امکان انتقال او به خطر بیفتد. این می تواند مسئله ساز باشد. و همین هم، بار سنگینی شده بر دوشم! اگر اتفاقی بیفتد، او حداکثر فقط مورد چند سئوال و جواب قرار می گیرد و بعدش هم تمام. برنامه آمدنش هم فقط برای مدتی عقب می افتد و نه اینکه منتفی شود. ولی در مورد عامل انتقال، مسئله فرق می کند و زیاد هم فرق می کند!" 
با آنکه از این "فرق" آخر مبهم سخن می گفت، ولی خوب می فهمیدم که چه می گوید. لابد چون نمی خواست من بیشتر از اینها نگران شوم، صریح تر حرف نمی زد. فقط یکبار حین رانندگی گفت: 
"نمی دانم روزها چرا اینقدر بلند است؟"! 
و این در حالی بود که ما در اوایل پائیز بودیم و روزها رو به کوتاه شدن! داشت درونش را لو می داد! چیزی که، همیشه از آن خوشم میاید! 
* * * 
در فاصله این روزهای حادثه، با دختر بیست و سه ساله اش تقریباً در ارتباط روزانه بودم. دانشجو است و بیش از پانزده سال است که چهره پدرش را ندیده و حتی صدایش را نیز نشنیده است. چند باری به تشویق مادر با پدرش تماس می گیرد ولی جوابی از او نمی شنود. ایمیلی می فرستد که این نیز بی پاسخ می ماند. اما مادر کار خود را کرده است! دختری بار آمده متکی بر خود و دارای اعتماد به نفس. با آنکه سهمناکی ضربه وارده بر مادرش را که متوجه خودش نیز است با همه وجود لمس کرده و نیز درخطر قرار گرفتن وضع خانه و زندگیشان را، اما اصلاً خودش را نباخته است! 
در چنین لحظاتی، آدم ها معمولا دنبال یار و پناهگاهی می گردند که اندکی از بار سنگین خود را بر دوش همدم بگذارند تا با اینکار بتوانند کمی خود را سبک کنند. این جوان زیبا روی شرقی اما، همه آوار فرو ریخته بر سرش را، در دل جا داده بود! پر غرور و محکم، به درس و مشقش مشغول بود و بطور مرتب بر سر کار حین تحصیل اش حاضر می شد. می دانستم که در فقدان مادر، درآمد ناچیزش برای پاسخگویی هزینه های خود و مادرغایبش، داستان فیل و فنجان را می ماند؛ اما حتی یکبار هم از او شکایتی نشنیدم. بارها با اصرار به او تاکید می کردم که هر وقت پول کم آوردی و یا به چیزی نیاز داشتی بلافاصله و فقط هم به خود من بگو. ولی او فقط تشکر می کرد و می گفت که اگر لازم باشد حتماً چنین خواهد کرد. با صدای محکمی می گفت: 
"خاله نگران نباش! وقت کارکردنم را بیشتر کرده ام و حالا حالا ها مشکلی ندارم"! 
همین که خبر قطعی شدن حرکت او از اینسوی مرز به آنسو به ما رسید و ما هم قرار مدارها را به او منتقل کردیم، با این ناز دختر تماس گرفتم و گفتم: 
" خبر خوشی برای تو دارم. مامانت فردا تهران را ترک می کند و به جایی می رود تا که در اولین امکان ایران را ترک کند." 
از شادی جیغی کشید و گفت: 
"خاله! قلبم خیلی می تپد! چقدر از تو سپاسگزارم. عمو را هم می بوسم. حالا کی اینجا می رسد؟"! 
به او گفتم که آرام باشد و سپردم که کسی و حتی یک نفر هم نباید در جریان باشد. تنها کاری که او باید بکند اینست که بی سر وصدا به کارهایش برسد و منتظر بماند. پشت تلفن احساس کردم که انگار همه غبار غم از آن چهره پرطراوت که نشانه زندگی است رخت بر بسته است. هی می خندید. در پس یکی از این خنده ها که از بقیه بلند تر بود، با صدای شادمانه ایی گفت: 
"پس تا دو روز دیگر پیش من است"! 
گفتم که: 
"میاد ولی نه توی این دو سه روز. ممکن است بعضی کار ها باشد که کمی وقت ببرد." 
این دختر که بخاطر زندگی خاصی که پشت سر داشته به اندازه لازم محتاط بار آمده است، در این دو ماه بحرانی نشان داد که می تواند درس احتیاط را دو چندان یاد بگیرد! او در برابر کنجکاوان چندی که در این مدت هی از علت غیبت طولانی مادرش می پرسیدند، رفتاری عاقلانه و مودبانه در پیش گرفته و از دادن هرگونه توضیح غیر لازم طفره رفته بود! او در این چند هفته، به اندازه سالها، بلوغ فکری یافته بود؛ او احساس مسئولیت را به نحو تحسین برانگیزی در خود بالا برده بود. 
قرار ما با هم، این شد که اگر خبر تازه ایی رسید در جریان بگذارمش. 
    * * * 
فردای آنروز، او خود را به شهری می رساند که با محل قرار برای حرکت فاصله زیادی نداشت. شب را در خانه یکی از آشنایانش می گذراند و مورد پذیرایی گرم قرار می گیرد. در همان حال اما، چندین و چندین بار در باره ریسکی که دارد انجام می دهد از میزبانش هشدار می شنود! همان هشدار باشی که مشابه اش را از نزدیکانش در تهران نیز شنیده بود که حتی در یک مورد به قهر و کشاکش منجر شده بود! و با معیار های عادی، البته که حق با این معترضان بوده است و نه او! آخر معنی ندارد که زنی تنها رو به سوی خطر گذر غیر قانونی از مرز و ماجراهای غیر قابل پیش بینی بگذارد، فقط هم به امید وعده هایی که از خارج گرفته است؟! آدم چه اندازه ساده اندیش باید باشد که چنین بکند؟! و او، در برابر همه این اظهار نگرانی های مکرر اطرافیانی که در جریان مشکل بودند، فقط و فقط بر یک حرف می ایستد: 
" شما نه نگران بشوید و نه لطفاً کاری به این برنامه داشته باشید. همه مسایل از جمله قسمت مالی اش را هم دوستانم حل کرده اند و من هر جور شده باید سر قرار بروم و خواهم رفت"! 
و این وضع ابهام آلود برای اطرافیان، مبهم تر هم می شد وقتی که آنها با راز داری های او روبرو می شدند و می دیدند که او حتی در باره برنامه پیش روی، حاضر به دادن اطلاعات مشخص و بیشتری هم نیست! و اینهمه راز داری و ابهام گویی از سوی کسی که، معمولاً چیزی را از نزدیکانش پنهان نمی کند! گویا از خودشان می پرسیدند که راستی چرا او بیکباره اینقدر تغییر کرده است؟! و اما، اشتباه آنها در این بود که نمی توانستند متوجه شوند که خود او نیز از بسیاری از مراحل کار چیز چندانی نمی داند! او همانی است که بود و تنها نکته تازه در رفتار او، اعتمادی است که آنرا باز یافته است! اعتمادی که، این چنین شیرش کرده و محکم و استوار او را بسوی خطر کردن پیش می راند! 

ظهر روز بعد سر قرار مربوطه می رود و رابط را منتظر خود می بیند و بگونه غیر منتظره از آن می شنود که : 
" بله. همین حالا حرکت می کنیم. شما سفارش شده اید و نگران نباشید. حتماً به آنطرف می رسید و آنجا منتظرتان هستند."! 
قسمت تماماً ماجرا جویانه و بخش خطرناک برنامه شروع می شود. 
راه می افتند و اندک زمانی بعد، در جایی از مسیر، همین رابطی که دراین دیدار کوتاه بگونه عجیبی در دلش جا گرفته است او را به قاچاقچی تازه از راه رسیده می سپرد و در حالیکه خاطرش را از هر بابت جمع جمع می کند، به او سفر بخیر می گوید. و او در آخرین لحظه وداع، برای نخستین بار از رابط می شنود که این فلان جریان است که پشت این قضیه هست و دارد او را کمک می کند! و در همین حد هم و نه چیزی بیشتر از آن. متوجه می شود که دادن چنین اطلاعی به او نیز فقط بخاطر این است که پس از رسیدن به آنسوی مرز، به یک چنین دانستنی برای تسریع کارهایش احتیاج خواهد داشت. در خود، احترام عمیقی نسبت به این جریان احساس می کند و با خود می گوید: عجب! پس اینها این اندازه در فکر آدم های بی پناه هستند و من تاکنون این را نمی دانستم! 
و آنگاه، آغاز سوار ماشین شدن ها، راه رفتن ها، ترک موتور نشستن ها، کوه پیمایی ها، و باز هم راه رفتن ها و در فاصله آنها، گهگاه ساکت و مخفی به انتظارماندن ها. که هر یک، پرده ایی می شوند از این نمایش سراسر ماجرا! 
خسته و تشنه است، پایش دیگر نمی کشد راه برود. به سختی می تواند خود را از کوره راههای کوه بالا بکشد. اما مگر راه دیگری هم هست؟ دستورات باید اجرا شوند. هم دستور مجریان عملیات و هم بیشتر از آن، فرمان برخاسته از دل آرزومندش که هی به او نهیب می دهد: پیش برو و تسلیم نشو! 
قاچاقچی اما، مدام تشر می زند و می گوید: تند تر خانم، وگرنه گیر می افتیم. می گوید که: مرزبانان همه جا هستند و دنبال شکار، و اضافه می کند که آنها هدف را خوب تشخیص می دهند و دستور تیر دارند! در این عملیات، مرد جوانی هم با او همراه شده که اصلیت اش از همین مناطق است ولی بزرگ شده اروپا. به ایران آمده بود که آنجا گیر می افتد و اکنون مانند او در کار گریز از مخمصه است. از شانسش، جوانی مهربان و فداکار از آب در میاید و در این وانفسا حسابی یار و یاورش می شود. جوان او را در بالا رفتن از کوه کمک می کند و ساک کوچکی را که برای سر بالایی رفتن برایش سنگین بود از دستش می گیرد و تا بالای کوه حملش می کند. با اینهمه، باز با خود می گوید مگر می توان از این کوهها بالا رفت؟ یعنی می توان کوههایی به این عظمت را در نوردید؟ طاقت نمیاورد و چند بار از قاچاقچی می پرسد که چقدر مانده تا به آنجا برسیم؟ و هر بار جواب می گیرد که چیزی نمانده است و بزودی می رسیم، اونهاش آنور کوه، فقط تند تر! اما از رسیدن، خبری نیست که نیست! و در این میان، آفتاب داغ و گرمای خشک کوهستان است که هی بر تشنگی اش می افزاید. هر جا که به جویباری می رسند خود را به آب می زند و کمی که راه می روند بطری آب همراهش را از او می گیرد و آب آنرا هم بر روی سر و صورتش خالی می کند تا مبادا که بخاطر گرما زدگی از حال برود. همه لباسش خیس شده و تنش سنگین تر. در حین صعود از کوه و با آن دلهره بزرگ درونش، بارها تپش قلب خود را می شنود و نفس اش به دفعات بند میاید. یکبار هم که به فکر احتمال تیراندازی می افتد، آرزو می کند دستگیرشود تا که نمیرد! آخر، زندگی برای زندگی است! 
و سرانجام، سرازیری را در چشم انداز خود می یابد. در انتهای دره، کومه های یک روستا به چشم می خورد. پس، از قله کوه گذشته اند! می بیند که توانسته است بر آن سربالایی پایان ناپذیر پیروز شود! وای که آدمی چه اندازه نیرومند است؟! 
بعد ها برایم تعریف می کرد که: 
" تنها پشتوانه من در آن ساعات سخت، باوری بود که به شما داشتم. می دانستم حرفتان از روی حساب است و این مشکلات یک جورهایی می گذرد." 
از بلندای تپه شروع به پائین آمدن می کنند. می فهمد که مرز کوهستانی را رد کرده و وارد خاک کشورهمسایه شده اند. اما قاچاقچی می گوید که: تا زمانیکه در تیر رس باشند هنوز هم خطر وجود دارد. کمی که پائین تر میایند، پای درختی پنهانش می کند و به او می گوید که: همانجا بی سر و صدا به انتظار بنشیند تا وی به یک چشم بهم زدنی بر گردد! 
همینجا هم است که شاهد ترسناک ترین مرحله ماجرا می شود! قاچاقچی، آن جوان مهربان همیار او را با خود برده و او تنهای تنها شده است. وقتی هم از قاچاقچی خواسته است که او را تنها نگذارد، جواب شنیده که: این جزئی ازبرنامه است که باید نوبتی انجام بگیرد؛ دو تایی نمی شود؛ به زودی بر می گردد که او را هم به مقصد برساند. و او جز قبول کردن، مگر می تواند کاری دیگری هم بکند؟! 
نیم ساعتی گذشت و چه نیم ساعتی! هیچ خبری نبود جز سکوت مهیب کوه ها! سکوت گورستانی در میان صخره های کوهستانی! جایی که هیچ جایی از آن برایش آشنا نبود. انگار، همه جای آن کوه و دره به تسخیر ارواح خوابیده در آمده بود. با صدای غلتیدن هرسنگ ریزه از شیب کوهها، رعب و وحشتش دو چندان می شد. با خود می گوید وای که وقت چه طولانی می گذرد و بیکباره، چشم در حال انتظارش سایه ایی را می بیند که دارد خود را از کمره بالا می کشد و در حال حرکت به سمت اوست. قاچاقچی ناجی را، دیگر بار در کنار خود می بیند. آرامش چون آبی روان، در همه رگ هایش جریان می یابد. دنیا را دوباره در مشت می گیرد. برمی خیزد و امیدوارانه همراه او راه می افتد. 
اگر چه رمقی برایش باقی نمانده است، اما این بار، راه خیلی طول نمی کشد. به کنار درختی می رسند که مرد قاچاقچی، محلی را در چند صد متری شان که معلوم بود حالت پاسگاه نظامی دارد به او نشان می دهد و می گوید برو آنجا و بگو: 
" آمده ام تا خودم را معرفی کنم"! 
هاج و واج می ماند! یعنی چه؟ آنها نخواهند گفت که آمده ایی که آمده ایی، خیلی هم بی خود! و اصلاً برای چی؟! ولی زود به یاد میاورد که قول از اول این بوده که او در مسیر این ماجرا فقط شنونده باشد و قرارشان اینکه، هرآنچه را که به او می گویند اطاعت کند! با اینهمه می بیند که قاچاقچی اینک خیلی راحت تر حرف می زند و از آن عجله های چند ساعت پیش دیگر چیزی در او دیده نمی شود! با چهره ایی خندان به او اطمینان می دهد که نباید نگران چیزی باشد؛ به مقصد رسیده ایم! و از همه جالب تر آنکه می گوید: 
"خودم از دور هوای ات را دارم"!! 
وعده ایی که، او نمی تواند آنرا جدی بگیرد. با اینهمه اما، باز امیدی گنگ را در ته این حرف احساس می کند! حیران و گیج است. اگر چه، در دل می گوید حتماً منطقی پشت همه این کارها خوابیده است! 
غوطه در بیم و امید پیش می رود تا به جلو پاسگاه مرزبانی برسد. با دلهره سلام می دهد و مطابق قرار، به سربازی که جلو درب پاسگاه کشیک می داد، می گوید: 
" من آمده ام!" 
او را بلافاصله به داخل قرارگاه می برند. از او می خواهند که روی صندلی بنشیند و حالی اش می کنند که ساکش را زمین بگذارد و دیگر به آن نزدیک نشود. اما به خودش و وسایلش دست نمی زنند تا که زنی بیاید و او را بازرس بدنی کند. خشونتی در رفتار آنها نمی بیند ولی نگاههای کنجکاوانه تا دلت بخواهد! این سربازها لابد از خود می پرسند که زنی تنها و با چنین سن و سال، و لباسی نیمه خیس و چروکیده بر تن و آنهم فارس زبان اینجا دارد چه می کند؟! این را می شد در چشمانشان دید. اندکی می گذرد و کسی میاید که معلوم بود رئیسشان است. 
فارسی را خوب بلد بود. شروع به بازجویی می کند و در باره مشخصاتش می پرسد و همه را تایپ می کند. هر چه که مصاحبه پیش تر می رود، فضا صمیمی تر می شود. گره رابطه بخصوص در آنجایی بوده که یک پاسپورت معتبر اروپایی در کیف او پیدا شده بود! این، بیشتر از هر چیزدیگری جوان نظامی را متعجب و مظنون کرده بود. با خود می اندیشد که: حتماً دارد از خود می پرسد چطور می شود که آدم چنین پاسی داشته باشد که خیلی ها آرزویش را دارند و برایش پول ها خرج می کنند و با اینهمه، باز می آید و قاچاق بازی می کند؟! ولی وقتی توضیح می دهد که از پانزده سال پیش مقیم اروپاست و شاغل در آنجا و دارای خانه و اعتبار و غیره، آشکارا صحنه عوض شده و صفحه بر می گردد. متوجه می شود که اعتماد مرد نظامی رو به جلب شدن است. 
اما مهم ترین سئوال هنوز به جای خود باقی است: او با چه انگیزه ایی به ایران برگشته و حالا چرا دارد از این مسیر خارج می شود؟ و این قسمت از ماجرا را انصافاً بسیار مبتکرانه بازی می کند. می گوید که خودم در کار سیاست نیستم ولی به بهمان هدف سیاسی، لازم بود که به ایران بیایم و بعد هم به فلان دلیل، ناچار به خروج از کشور شده ام و آنهم از طریق همین راه. در ضمن، نام جریان نجات دهنده اش را که درست پیش از تحویل داده شدنش به قاچاقچی، از فرد رابط شنیده بود تا که در "جای مناسب" آنرا رو کند، با مصاحبه کننده در میان می گذارد. چنین تشخیص داده که آن "جای مناسب" همینجا می تواند باشد. از مصاحبه کننده می شنود که این موضوع باید مورد تحقیق قرار گیرد. به نظرش می رسد که توانسته اعتماد مخاطبش را جلب کند! 
ساعتی بعد اجازه می یابد که موبایلش را دوباره داشته باشد و اولین کاری که می کند با ما تماس می گیرد و بطور مختصر، گذشتن از مرز را خبر می دهد و می گوید که از ایران خارج شده ولی فعلاً در اختیار مرزبانی این طرف است. صورت همسرم با شنیدن حرفهایش گل میکند و با شادی و خنده به او می گوید: 
"دیگر رد شده ایی جانم و کار تمام است! وقتی از آنجا خارج شدی و رفتی شهر، سلام مرا به دوستم برسان." 
و من، خود را در آسمان ها می دیدم! از شادی در پوستم نمی گنجیدم و هی از همسرم می پرسیدم در پاسگاه که مشکلی برایش پیش نخواهد آمد؟ و او با یقین می گفت که: همه چیز حل است. بعد هم تماسی با دوستان گرفت و به آنها گفت که: "مورد از مرز گذاشت! باز هم ممنون." و چند ساعت بعد، پیامک را روی صفحه موبایل می خوانیم: " خوشحالیم و در جریان هستیم. نگران نباش"! 
مسئول پاسگاه موظف بوده تا زمانی که او را تحویل اداره بالاتر نداده به صورت بازداشتی در همانجا نگهش بدارد. ولی انسانیت می کند و تصمیم می گیرد که او بجای آنکه شب را به اجبار در پاسگاه بماند، به خانه همان قاچاقچی برود که او را تا نزدیکی های پاسگاه رسانده بود! از مکالمه شان متوجه می شود که دارد سفارش مخصوص می شود که او را مهمان پاسگاه بداند! اینها دیگر نشانه های بسیار روشنی از پایان ماجرا هستند! خود را نجات یافته می بیند. پس دادن موبایلش، اجازه خارج شدن از پاسگاه، شنیدن این سخن از مسئول پاسگاه که هر وقت شب با هر مسئله ایی روبرو شود بلافاصله به موبایل او زنگ بزند تا که سریعاً خودش را برساند، و مخصوصاً این "شعبده" آخر که بنا بر آن قرار است میزبانش همان فردی باشد که او را قاچاق کرده است! پس آن چالاک کوهستان چندان هم بی ربط نگفته بود که: از دور هوایش را دارد!! 
آن شب را در کلبه روستایی بسیار فقیرانه با ساکنانی فوق العاده مهربان می گذراند که زبان یکدیگر را به دشواری می فهمیدند. مترجم بین او و زن و دخترکان خانه، صاحب کلبه است؛ همان قاچاقچی ناجی! در کوتاه زمانی توسط زنان خانه تر و خشک می شود و آرامش بر تن و جانش می نشیند. متاثر از اینهمه محبت، هر آنچه را که توان اندکش در آن موقعیت اجازه می داد در اختیار این بی چیزان می گذارد. صبح آنروز، باقی کارهای مربوط به مرزبانی فیصله می یابد و او با ماندن یک روز و شب دیگر در همان منزل و البته به اصرار دختران ساکن در آن، که دیگر شیفته او و مخصوصاً موبایلش شده اند، راهی اولین شهر نزدیک می شود! یک هفته ایی در آنجاست تا که همه مشکلات مربوط به ویزای ورود و خروجش از طریق سفارت کشور محل اقامتش برطرف گردد و او آماده پرواز به آشیانه شود! 

در این روزهایی که او در خاک کشور همسایه است و در پی روبراه شدن کارها برای اجازه خروج از این کشور به اروپا، بارها با خواهرش و یکبار هم با مادرش صحبت کرده ام. به نحو باور نکردنی خوشحال هستند و از دور هی مرا بوسه باران می کنند. خواهرش هر بار که تلفن می زند بیشتر وقت را گریه می کند! و مادرش می گوید که در این روزهای دلهره همش در اتاق می چرخیده و نام مرا صدا می زده است! از قدر دانی شان تشکر می کنم و ازشان می خواهم که بیش از این شرمنده ام نکنند. وهمسرم، همه این احساسات را به گوش دوستانی که به چنین یاری بزرگی برخاسته بودند می رساند و اندکی بعد، این پاسخ فروتنانه را از آنها می گیریم: پاداش ما، رسیدن سالم او به خانه و پیش دخترش بود که به زودی می رسد! 
    
از دو روز پیش دخترش نه سر درس و کلاس رفته و نه سر کار. مامان دارد میاید! خانه را حسابی جارو کرده و همه جای آنرا برق انداخته است. با اندک پولی که داشت خرید کرده، چند نوع غذا پخته و میز را همانطور که مادرش برای مهمانان آرایش می داد، چیده است. آماده است که پای ترنی برود که از فرودگاه به شهرشان میاید. می رود تا مادر را به خانه بیاورد که منزل دوباره گرما بگیرد! 

شب می شود و من، همراه همسرم با دسته گلی به منزلشان می روم تا که در باز شود و چند دقیقه ایی در بغل هم از شادی بگرییم. او رها شده است و من و او و همه ما، پیروز! از دام دیگری از سلطه ظالمانه مرد بر زن جسته ایم. 
بسیار تکیده شده است، ولی شادی در ژرفای چشمانش موج می زند. چشمان چندین شب بی خوابی کشیده اش، در عین خستگی می خندند. هنرمندی باید آنجا می بود تا که این تناقض زیبای پر معنی را نقاشی می کرد. زندگی واقعاً زیباست؛ ولی بیشتر از هر زمان، آنگاه که از دل تکاپو سر بر زند. 
                                                 دهم آبان ماه ۱٣۹۱ خورشیدی       

 

افزودن نظر جدید