«آشوب خفقان کارد به استخوان جانشان رساند»

نوزده بهمن، چهل و دومین سال تولد فدائیان در سیاهکل مبارک باد

درآمد

نوشته پیش رو، حاصل بر کشیده هایی از چاه ذهن و رسوبات شور روزگاران شباب ( نهفته زیر پوست سیاسی نگری ام ) و مراجعه به نوشتار منتقدین و مفسرینی چون دکتر محمد علی ندوشن، دکتر شفیعی کدکنی، دکتر غلامحسین یوسفی و جمال میرصادقی و خوانش اشعار شعرا ی نوسرای معاصر بود که با جوهر شور انسانی و شعور سیاسی تحریر شد. محصول و ترکیبی از مولفه های حلقوی مرتبط نظیر تاریخ، ادبیات و سیاست. اگر رابطه موزون تثلیثی وجود دارد به حساب تاثیر سیاهکل و اسطوره های آن می گذارم. چنانچه در برقراری تناسب بین آنها نقصانی احساس شود بخاطر ضعف کلی است که جوهرش اعتقاد به نقش اثر گذار آن جانباختگان برای آزادی ایران بوده است.

استبداد سلطنت قجری که رخت بر بست و رفت. «رضا میر پنج» در قامت سردار سپه را آوردند و بساط رژیمی نو با ادعای برقراری جمهوری پهن شد تا جامعه ایران از توسعه و مدرنیسم توانی یابد. هنوز کام مردم از دستاورد توسعه شیرین نگشته بود که شرنگ خفقان دیکتاتوری نظامی کپی «آتا تورکی» را در کام مردم حس کردند. شرنگ خفقان را نخست ذر رگ و پی حیات چپ روان کردند و گروه 53 نفرمهمترین نیروی چپ دانه های زنجیر بر پایشان بستند. عمر شب یلدای خفقان با همه بلندا و وحشت و دلهره اش شب استبداد را به سپیده صبحی رساند. روزی و ظاهرا نو رسید. روزی که در نیمه اش 28 مرداد بود که رویداد تاریخی و فراموش نشدنی آن بیش از دو دهه حکومت ترس و وحشت را بر سیمای میهن نشاند. در نیمه روز، ملی کردن صنعت نفت ایران و خلع ید از استعمار پیر انگلیس رقم خورد. دول غربی از دربار و ارتجاع داخل چنان بهره ای گرفتند تا حکومت ملی مصدق را ساقط کنند. هدف آن بود که تمامی دستاورد های جنبش رهایی بخش ایران را خنثی نمایند. سرکوب وحشیانه سازمان نظامی حزب توده ایران نیز از مقاصد اصلی شان در خصوص حذف کامل چپ ایران بود. دول غربی یا به تعبیر ترمینولوژی دیروزمان دول امپریالیستی و نظام سرمایه داری وابسته آریامهری در صدد برآمده بودند تا جامعه را به آستانه ای برسانند که کسی التهاب عطش به آزادی، عدالت اجتماعی و رفع فقر گسترده و محو ستم ملی را بیان نکنند.

ارتجاع داخلی و دربار پوست اندازی کردند تا روح جنون انگیز دیکتاتور را در برابر ایران قرار دهند. دیکتاتور برآن بود که جامعه و مردم بر غیر مدار زسیت دلخواهش نگردد. زیستی که در آن تضاد های عمیق اهمیتی نداشت. کوشیدند تا مردم و روشنفکران هر چه بیشتر در سایه دلهره و خفقان قرار گیرند. دیکتاتور با تفخر به شبه مدرنیزاسیون دیکته شده امپریالیسم را در تنگ ترین ذهن ایرانیان می خواست. برای همین پنبه در گوش خود گذاشت و طپانچه بدست در دهان گشوده به اعتراض را با تکه سربی داغ می بست تا بنمایاند که راز جاودانگی قدرتش حکومت برملتی دهان دوخته است. تمامی ایران در سکوت خفقان وار و شب دیکتاتور مستبد به سر می برد. کودتای آمریکایی و سبعیت سلطنت اهدایی به محمد رضا شاه طبیعت ایران را به شوره زاری یاس واره کشانده بود. فعالیت حزب توده ممنوع، تلاش در مجامع صنفی بویژه سندیکا محدود شده بود. جامعه روشنفکری منفعل و عرصه اجتماعی – ادبی سرگردان. تنها در این عرصه بود که آثاری نظم گونه در قالب شعر نو یا نیمایی، بعضأ احوال درون را در نشریات کنترل شده منتشر می ساختند. «الف. بامداد» در اثر خود می نویسد: "بیابان را سراسر مه گرفته است". شبیه و استعاره تنها ترجمان اوضاع بود تا از گرند سانسور ممیزان ساواک مصون بماند.

 

شعرای نوسرا ی نخستین متاثرین از رویداد سیاهکل

الف: فضای ادبی 1332-1320 و سمت نگاه روشنفکران جامعه ادبی و شعرا

به تاریخ از وجه سیاسی باز می گردم تا عامل حاکم شدن یاس و سرخوردگی بر روان حساس هنرمندان از جمله چینی نازک خیال شاعران را بازشکافی کنم و جعبه سیاه چرایی ترک برداشتن چینی نازک روان روشنفکران اجتماعی – ادبی را رمزگشایی کرده باشم. در این زمینه از 1320 وارد می شوم.

سال 1320 تا 1332، سال های گریز رضا خان، پایان جنگ جهانی دوم، ورود و خروج بیگانگان، فرارویی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش از همه اینها، سالهای تولد رویاهای مردمی بود. بقایای گروه 53 نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده ایران را بنیان گذاشته بودند. . محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی بیگانگان را نمادین می کرد. افسران خراسان شتاب بر پیروزی را تجسم می بخشیدند. جنبش های کارگری رویای جهانی خالی از طبقات را در سر می پروراندند و هیچ کس جز به رویا ها نمی اندیشید. در آن سالها باور ذهنیت مردمی را می ساخت که به تغییر تقدیر خویش و سرنوشتشان چشم امید داشتند. آن سالها روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند. در آن سالها هوشنگ ابتهاج ( سایه ) با نگاه به همسایه شمالی ( اتحاد جماهیر شوروی سابق ) که تبلور همه نیکبختی های سترگ شمرده می شد، شاعری که اندوه را خاطره ای دور می انگارد. احمد شاملو به خشم ستمدیدگان سلام کرد، به خون جوشان آنان را که عدالت را بشارت می دادند. مهدی اخوان ثالث نیز محو روزگارش بود. او در سال 1328 امید پیروزی رنجبران را پای کوبید. در آن سالها، مهدی اخوان ثالث طراح طرحی دیگر بود و مایل به برافکندن بنیان جهان: "برخیزم و طرح دیگر اندازم و بنیاد سپهر براندازم. . . . . هر جا که روم، سرود آزادی چون قافیه مکرر اندازم "مهدی اخوان ثالث از پرنده سوختگی بالها را باور داشت و از انسان بی سرانجامی را، چنین بود که روزگار پس از کودتا را هیچ کس چون او نسرود.

ب- فضای ادبی 1349- 1332 و سمت نگاه روشنفکران جامعه ادبی و شعرا

بررسی فرهنگ و ادب از منظر روانکاوی ( فروید و اریک فروم ) هنرورزان واقعیت خفته در اعماق ذهن آنان را آشکار ساخته است. واقعیت نهان در پستوی ذهن آن است که هر هنرمند بزرگی، در مرکز وجودی خود، یک تناقض ناگزیر دارد. تناقضی که اگر روزی به ارتفاع یکی از وجوه تناقض منجر شود کار هنرمند نیز تمام است و دیگر از هنر چیزی جز مهارت های آن برایش باقی نخواهد ماند. . کشف مرکز این تناقض ها، در هنرمندان، گاه بسیار دشوار است. خاستگاه این تناقض همان «اراده معطوف به آزادی» است که در ذات انسان وجود دارد. خلاقیت هنری، چیزی جز ظهور گاه به گاه این تناقض نیست. مفسران سرشناس شعر و ادب کهن ایران بعد از سالیان جستجو و کاوش شعرای ماندگار نظیر خیام، مولوی، حافظ و حتی فردوسی متوجه این واقعیت پارادوکیسکال شده اند. مفسران ازخلال تدقیق واژه های استعاره ای و تشبیهی دریافته اند که این بزرگان شعر کهن گرفتار این تناقض بوده اند. ناصر خسرو کوشیده است که این تناقض را آگاهانه حل کند ولی ناخودآگاه از گوشه و کنار هنرش این تناقض خود را نشان می دهد.

محور این تناقض وجودی هنرمندان می تواند از امور فردی و شخصی سرچشمه بگیرد و می تواند در حوزه امر تاریخی – اجتماعی و ملی خود را بنمایاند. شاید یکی از عوامل اصلی عظمت هنرمندان، همین نوع تناقضی باشد که در وجود ایشان خود را آشکار می کند. اخوان ثالث، از این لحاظ هم نمودار برجسته ای بود از یک هنرمند بزرگ که چنین تناقض را، تا آخر عمر، در خود حمل می کرد و هیچگاه نتوانست خود را از شر آن نجات بخشد. در ارتباط با اکنون و گذشته ایران که برای او تجربه ناپذیر بودند، او همواره گرفتار نوعی تناقض بود. عشق و نفرت و یا حب و بغض توأمان او، نسبت به «باغ بی برگی» - که رمزی است از ایران معاصر – انگیزه زیباترین خلاقیت شعری است.

پ- جایگزینی استعاره، رمز حیات روشنفکر اجتماعی – ادبی

به دنبال کودتای 28 مرداد، چتر اختناق برسر و سرنوشت ملت ایران گسترده شد. حکومت پهلوی به استحکام مجدد سیاسی- اقتصادی خود پرداخت. در سال 1335 سازمان اطلاعات و امنیت ( ساواک ) به نیت سرکوب جنبش های مخالف و معترض به وجود آمد. فضای خفقان، یاس، خاموشی و انزوا ذهن و ضمیر روشنفکران کشور را در بر گرفت. چرا که تمامی امیدها بر باد رفته بود.

شاعران و نویسندگان سردرگم، سرخورده از ادبیات معترض و آرمانگرا، یا به کنج عزلت خزیدند و یا با پناه بردن به رمانتیسم تلخ، به نگارش داستان های تمثیلی، اسطوره ای، عرفانی، اروتیک ( عاشقانه جنسی) یا پوچ گرایانه روی آوردند.

از اواخر دهه 30 داستان نویسی جامعه گرا حضور جدی تری یافت که واکنشی در برابر موج ادبیات افسانه گرا و اسطوره پرداز سالهای پیشین بود. نویسندگان این دوره دریافتند که باید بیش از پیش، مواد و مصالح آثار خود را از بطن و متن زندگی واقعی بجویند لذا با گرایشی نیرومند به لایه های فرو دست جامعه پرداختند تا تصویرگر صادق زندگی شوم شبانه فقرا و فرو دستان باشند.

بعد ار کودتای 28 مرداد سال 1332 شعر نو و سرایندگان این سبک نیمایی، باور به واژه «تولد روز دیگری»، ایمان به توان خویش و حس به بازی گرفتن در صحنه سیاسی » سست گردید. آخر در بیابانی سراسر مه گرفته، بامداد و سرهای در گریبان زمستان اخوان یا در چمبره تناقض ابتهاج که انتظار خبری ندارد نه زیار و دیار، تکیه بر باورمندی مطلق به تولد روزی دیگر و ایمان و تمایل حضور در صحنه سیاسی در اندیشه هنرمند مانع تراوش خلاقیت ظریف احساسی می شود. اما وجه دیگذ تناقض مانع بنیادین ذاتی هنرورز باعث می شود که وی بندرت میل به پوچ انگاری ( نیهیلیسم فلسفی یا اجتماعی ) را به مخیله راه دهد. پس دستی بر کمند تناقض پیچیده بر پیکر ذهن می کشاند و نگران اما بیدار همچون بوتیمار بر ساحل نگران تا سپیده سر زند. بنابر این بعد از کودتا و با روی کار آمدن حاکمیت ضد مردمی سیلاب استعاره روانه می شود. بعد از کودتای 28 مرداد، «شب» به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچه گردی بیطرف شهادت داد بی آنکه آن را میرا یا مانا بینگارد. "هست شب یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است ". نادر نادرپور به زردی دل فریب نور دل بست، هر چند که به ناتوانی خویش در ستیز با حریف اعتراف کرد. "اندام من شمع واژگون است کز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است". اسماعیل شاهرودی در هنگامه حضور یأس ها و شکست ها چشم آرزو فرو نبست. محمد زهری از مرگ امیذ ها خبر داد. احمد شاملو که تسلیم یکسره به یأس ها را خوش نمی داشت، گاه خسته می سرود که "دست بردار، ز تو در عجبم به در بسته چه می کوبی سر ". گاه پنجره رو به ذریا می گشود که "چله نشسته قرق به ساحل اگر چند با دل بیمار من عجب امیدی است ". گاه سلاح برای روز موعود دور سر می چرخاند که "دختران شرم افتادگی رمه... بین شما کدام صیقل می دهید سلاح آبایی را برای روز انتقام؟". گاه روز سبز را بشارت می داد که "روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ". مهدی اخوان ثالث اما نه روز دیگری را انتظار می کشید و نه چون یک شاهد بی طرف به شب می نگریست. "خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری برپیشانی نیست ". هر چند که گاه عاصی از ستم کمر شکن، اسکندری طلب می کرد و گاه خسته خاطر دوست را به سفری بی فرجامی فرا می خواند. اخوان ثالث، از این لحاظ هم نمودار برجسته ای بود از یک هنرمند بزرگ که چنین تناقض را، تا آخر عمر در خود حمل می کرد و هیچگاه هم نتوانست از آن رهایی یابد. در ارتباط با اکنون و گذشته ایران که برای او تجربه ناپذیر بودند، او همواره گرفتار نوعی تناقض بود. عشق و نفرت، حب و. بغض توأمان او، نسبت به «باغ بی برگی» که رمزی است از ایران معاصر انگیزه زیباترین خلاقیت های شعری اوست.

ج- تاثیر حماسه سیاهکل برفضای ادبی- اجتماعی

رویداد تاریخساز 19 بهمن 1349 حماسه ای بود که بنا بر توانمندی خود پیام سرخ خون را به مخاطبین رساند.

حاکمیت شاه دیکتاتور، مردم زحمتکش گرفتار در گرداب مشکلات اقتصادی – معیشتی، جامعه روشنفکری در سطوح گوناگون (بخش سیاسی و بخش اجتماعی – ادبی) و اقشار آگاه جامعه آن روزگاران سپری شده، مخاطبین پیام حماسی سیاهکل بودند. اما کدام مخاطب بلافاصله بدان گروید؟ بدون اغراق و بر واقعیت ذهن متوجه شعرا می شود. تمامی شعرای معاصر چه مایوسان از بی حاصلی مبارزه با دیکتاتوری و چه امیدواران به مبارزه دچار تحول شگرف شدند. در سطر های فشرده می توان نوشت که 19 بهمن 1349 فصل نوینی در عرصه های گوناگون اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تشکیلاتی گشود

فضای حاکم بر عرصه ادبی – اجتماعی بویژه شعر فارسی در فاصله سالهای 1320 تا 1357 را در قامت چهار واژه یا عبارت می توان باز خواند: «بشارت، یاس و سرگردانی، ستایش قهرمانان، امید بر بر پایی جهانی دیگر». در فاصله سالهای 1320 تا 32 شعر بشارت می دهد. بعد از کودتای 28 مرداد داس سرکوب آریامهر تا 1341 شعر یاس را بر فضای ادبی- اجتماعی نشاند. ظهور دوباره مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر، 1341 تا 1349 شعر سرگردانی ساخته می شود. نبرد حماسی سیاهکل و پیشتر از آن اعتراضات پراکنده 1342 شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله سالهای 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفرید که در ادامه به آن خواهم پرداخت. برای رعایت شان این نوشتار و طولانی نشدن آن چهار وضعیت گوناگون شعر فارسی: وضعیت «یاس» و«ستایش از قهرمانان» را از فضای ادبی – اجتماعی جدا می کنم تا هدفی مبتنی بر تاثیر آنی حماسه سیاهکل بر شعر را واشکافی کنم.

در بررسی فضای ادبی – اجتماعی ایران پس از کودتای 28 مرداد، یکی از درونمایه ها و تم های حاکم بر شعر این دوره را مسئله ستیز میان «امید» و «نومیدی» می دانند. شاعران این دوران را دو دسته طبقه بندی کرده اند. شاعران نامید و مایوس که پرچم دارشان مهدی اخوان ثالث (امید) است. دسته دوم اندک شاعرانی بودند که تسلیم فضای یاس آلود آن روزگاران نشدند. که سیاوش کسرایی نمونه ای از آنها می باشد. بعدها خسرو گلسرخی است که جسارت انقلابی را نخست در شعر های حماسی خود رونمایی کرد و در محاکمه تلویزیونی تمامی رشته های قدر قدرتی دیکتاتوری محمد رضا شاه را پنبه کرد. شاه وابسته به غرب با سیاست سرکوب و ارعاب گمان می کرد که ارکان حکومتی مادام العمر را طراحی کرده و آثار انقلاب سفیدش تا دهه ها و حتی سده ها مردم و جامعه روشنفکری را همراه خواهد داشت. او در سایه توطئه سرمایه داری جهانی حکومت می راند. عامل سقوط دولت ملی دکتر مصدق گمان می برد حمایت دول خارجی «جزیره ثبات و آرام» او را از هر گزندی خواهد رهانید. چناچه در 19 ژانویه 1974 در گفتگو با گاردین گفت: «همه مردم با جان و دل پشت من اند». او تصور داشت سیاست سرکوبگرانه اش امکان هر گونه واکنش را از مردم سلب کرده است. در روزگاری که فضای ادبی – اجتماعی ایران در چنبره یاس گرفتار شده بود. در عرصه و اعیانی کاخ سلطنت شاه مغرور به جایگزینی ولیعهدش در چشم انداز دلخوش می کرد. نهایت اینکه موج سهمگین و گسترده اعتراض ها و نارضایتی های مردم مردم او را مجبور به فرار از کشور نمود. شاید امکان تعیین نقش و آثار مبارزه فدائیان در تهییج و ترغیب مردم در این مجال آسان نباشد. اما بدون اغراق می توان تاکید کرد و ثابت نمود که نخستین تأثیر آنی چریکهای فدائی خلق بر برکنده کردن ابرهای سترون و نومید شعرای یاس سرا شد. باز خوانی جنبش حماسی چریکیسم متأثر از فضای دلخواه شاه بود که تمامی راه های انتقاد از سلطنت را مسدود کرد. «موتور کوچک ( مبارزان آوانگارد )» شاید در روشن کردن «موتور بزرگ ( توده های مردم» نقش آشکار نداشت اما به مصداق بیتی از نیما رزق روح جنبش روشنفکری- ادبی شد. از رهگذر افزایش رزق روح جنبش روشنفکری- ادبی، عرصه یاس حاکم بر شعر را نیز دستخوش دگردیسی شگفت انگیز نمود. دگردیسی که مرهون حماسه سیاهکل فدائیان بود. حماسه سیاهکل اسطوره ای را آفرید. اسطوره ای که شعرای مبارز انقلابی آن را در قاب سرود های حماسی خود نشاندند.

در روزگاران زمستان استبداد، تصور پایان یافتن ستیز بین سروده سرایان امید و نومیدی بعید می نمود. اما رویداد مهم حماسی سیاهکل شراره ای بر جان جوانان آرمانگرا و فضای یاس شعر نو افکند تا از بطن خاکسترش ققنوس امید به گشودن دوباره راه استقرار حاکمیت مردم را بنمایاند.

در دوران یاس شعرنو اخوان زمستان دیکتاتوری را زوال ناپذیر می دانست. شاعر روزهای خستگی و درد. اخوان «کاوه» را دست نیافتنی می پنداشت. پس سرود: "نه! نه! کاوه ای پیدا نخواهد شد امید..." اخوان، این شاعر حماسه سرای غم، 7 سال بعد از کودتا درگوشه ای با غار به سخن می نشیند و می سراید: "قصه ام بسیار، سخن پوشیده بشنو، اسب من مرده است و اصلم پیرو پژمرده ست، غم دل با تو گویم غار". و یا این که باز می گوید: "فردای دیگر، صبر کن تا دیگری پیدا شود، کاوه ای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود".

افزودن نظر جدید