روزنه ای باریک بر تاریخ فلسفە (بخش اول)

راستی، آغاز تاریخ فلسفه را از کجا می توان تعیین کرد؟ از زمانی که "هراکلیوس" گفت که در یک رود خانه دوبار نمی شود شنا کرد؟ از زمانی که "بودا" و یا  " کنفوسیوس" آموزه های خود را فورمول بندی کرده و برای درک راز و رمزهای هستی و ارائه رهنمودهای خود جهت زندگی بهتر به مردم خود ارائه می دادند؟ زمانی که پیامبران درس های "الهی" خود را به قبیله و طایفه های خود ابلاغ  می کردند؟ زمانی که آئین میترائیزم و مهر پرستی با آداب و رسوم پیچیده آن همراه با قربانی کردن گاو و نوشیدن خون آن جاری بود، یا آئین اورفئوسی در یونان همزمان با آئین میترائیزم در ایران، به قربانی کردن دختران خود در مقابل خدایان می پرداختند. وقتی که گاته های زرتشت تنظیم می شدند، یا وقتی که هزاران قوم، مثل پیروان مکتب "اورفئوس" در یونان قدیم مست از شراب های نوشانوش و رقص رقصان فرزندان خود را قربانی  بت های سنگی وخدایان باران، آفتاب، زمین و غیره می کردند؟ یا زمانی که "کانت"  گفت: "من می اندیشم، پس هستم"؟ فلسفه جویای چه بوده و از اول پیدایش آن به کدامین سر هستی می خواسته است تا پاسخ بدهد؟ آیا می شود در یک مقاله چندین صفحه ای به مساله ای که حیاتش به اندازه حیات انسان متفکر بوده و در تمام طول حیات بشری ذهن انسان را به خود مشغول داشته است و خروارهای کتاب در موردش نوشته شده است پرداخت؟ در هر صورت چشمک زنان بر این تاریخ گذری می کنیم، باشد کمکمان کند تا یادآوری مختصری از آموخته های قبلیمان گردد.

از میان فیلسوفان قدیم، "سقراط" بیشتر از همه با برجستگی یک سر و گردن بالاتر سر بلند می کند. پیر مردی که چوب بلندی در دست در کوچه های آتن قدم می زد و جوانان  به دورش جمع شده و با وی به بحث و جدل می پرداختند، به جوانان و شاگردانش میگفت که "من داناتر از همه شما هستم چون بیشتر ازهمه شما می دانم که هیچ نمی دانم" فیلسوفی که با سوال و تفتیش سعی می کرد به علت و محتوای درون پدیده ها پی ببرد، شیوه استدلالی فلسفه را پایه گزاری کرد، با دانائی بی کران خود به این واقعیت آگاه بود که چقدر دانش بشر در مورد هستی اطراف خود و کائنات ناچیز می باشد. مغز انسان در دریای بیکران این جهالت و نا آگاهی، بلاخره باید برای توجیه هستی اطراف و اتفاقاتی که در محیط اطرافشان می گذرد، سناریو ها و توصیف هایی داشته باشند، جهالت بی کران بشریت زمینه را برای خرافات بیکران باز می کرد. خرافاتی که از پرستش گاو هایی که به آنها شیر و گوشت می دهند شروع کرده، با پرستش بارانی که به آنها آب برای زندگی خود، دامها و کشت و زرعشان فراهم می کرد، از پرستش خورشیدی که برای آنها گرما و روشنائی فراهم می کرد شروع شده و با پرستش ستارگان در تاریکیهای مطلق شب ها ادامه پیدا میکرد. این خرافه پرستی ها مانع از این نمی شد تا بشر با کنجکاوی تمام به تفتیش  خستگی ناپذیر برای پی بردن به رازهای بی پایان هستی ادامه ندهد. مغر انسان گوشت خوار، به مراتب بهتر از انسانی که هنوز بالای درخت ها و فقط به سبزی و میوه خواری می پرداخت کار می کرد. انسان متفکر تازه آغاز به یادگیری رازهای هسنی اطراف خود پرداخته بود.

دوران حکومتهای دولت شهری بود. آتن برای خودش دولت مستقل خود را داشت و اسپارت دولت مستقل خود را. خیلی از جزایر بزرگ دریای مدیترانه مثل جزیره "کرت" و " قبرس" به منطقه های تجاری مشابه بنادری آزاد تبدیل شده بودند. رشد شرایط اقتصاد تجاری خصوصا موجب رشد اقتصادی، افزایش رفاه اجتماعی شده و امکانات تبادل دانش، تجربه بین مردم از طریق تجاری که مسافرت می کردند در مناطق مختلف گردیده، در عین حال باعث پیشرفت دانش علمی در زمینه های هندسه، حساب استدلالی، جبر و بالاخره فیزیک میگردید.  آتن بعنوان اولین شهری در آمده بود که در آن اشرافیت بصورت سناتورها در مجلس سنا جمع شده و بصورتی مشاوره ای و دموکراتیک در مورد اداره سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی امور تصمیم می گرفتند. در بطن چنین جنب و جوش هایی بود که اندیشمندان به خود این اجازه را می دادند که نه فقط مثل فیثاغورث، طالس، بطلمیوس ، ارشمیدس و دموکریت، نه فقط کاشفان فورمول های هندسی، جبر ، حساب و شیمی و غیره بودند، بلکه آنها به خود این اجازه را دادند تا در مورد سوال های کلان هستی محیط اطراف خود  در زمینه های رازهای هستی و فلسفی هم به ابراز نظر بپردازند.

"هراکلیوس" که اولین فیلسوفی بود که مطرح کرد همه چیز در حال حرکت و تغییر است. او بود که مطرح کرد که "در یک رودخانه دوبار نمی شود شنا کرد. او  منشاء همه چیز را از "آتش" می دید.  طالس منشاء همه چیز را در آب می دید، وانکسمینس منشا همه چیز را در هوا و بالاخره این گزنفون بود که منشا همه چیز را در خاک می دید. عموما در این مرحله فیلسوفان منشا همه چیز را در چهار عنصر آب، آتش، هوا و خاک می دیدند. این در شرایطی یود که "دموکریت" مطرح می کرد "اگر ماده را به قطعات جزئی تقسیم کنیم، به کوچکترین قطعه غیر قابل تقسیم می رسیم که او اسم آن را "اتم" میگذاشت. شاید بکی از یزرگترین فیسوفان آن عصر "پارمیندس" بود که به مساله نقش مغز و حافظه انسان پرداخته و مطرح می کرد " چیزی که به اندیشه در آید و در فکر ما ظاهر شود، وجود خارجی نیز خواهد داشت". او مطرح می کرد، تصاویری که در ذهن ما ظاهر می گردند، در عین حال نشانگر وجود خارجی آن چیزها نیز می باشند.  قبل از اینکه سه فیلسوف بزرگ تاریخ دو هزار و پانصد ساله بشریت در تاریخ ظاهر شوند، تاریخ فلسفه یونان، توسط این فیلسوفان ماقبل ارسطو و همراهان آنها بقدر کافی غنی شده بود.

" آسپارت"، بر عکس آتن شهری بود که به شیوه اشتراکی و میلیتاریزه اداره می شد. کودکان از خرد سالی در آموزشگاه های عمومی به دور از پدر و مادرها زندگی می کردند. ارتشیها و افراد جنگی از همین مدارس تفکیک شده و به نظام ارتش می پیوستند. ازدواج زن و مرد آزاد بود و نوعی با ارده فردی و بصورت اشتراکی بود. اشرافیت و باغداران در عین حال مالکان برده گانی بودند که در باغها کار می کردند. عموما بر اسپارت یک دیسیپلین نظامی حاکم بود. شهرها بین خود هم  جهت تقیسم منابع و زمین ها و بردگان و ثروت و یا اعمال برتری و گرفتن خراج جنگی به جنگ می پرداختند. در دوران زندگی "سقراط " بود که در جنگی که بین "آتن" و "اسپارت" در گرفت، "آتن" شکست خورد و "اسپارت" پیروز گردید.

"سقراط" از یک طرف یک یونانی دوره گرد بد قیافه ای بود که جوانان را دور خود جمع می کرد و با آنها به بحث و جدل می پرداخت. اهمیت شخصیت سقراط را از چندین زاویه میتوان مورد بررسی قرار داد. اوّلی از این زاویه که دو تا از بزرگترین فیلسوفان تاریخ دوهزار و پانصد ساله اخیر بشریت، یعنی افلاطون و ارسطو، شاگردان وی می باشند. دومی از این زاویه که دیگر شاگردان سقراط، چهار مکتب اساسی فلسفی " سوفسطائیان"یا "شکاکیون"، " اپیکوریان" ، رواقیون و بالاخره  "کلبیان" را پایه گزاری کردند که هنوز آثار این بینش های فلسفی را ما بصورت مکتبهایی مشاهده می کنیم. سومی خود افکار و اندیشه های سقراط، یا بهتر است بگوئیم چگونگی و شیوه تلاش وی جهت دست یابی به حقیقت بود. چهارمی قصّه دادگاه سقراط و اینکه حاضر نگردید نه توسط شاگردانش فراری داده شود، نه حاضر به دادن رشوه جهت تخفیف مجازاتش شد.

او به جوانان می گفت که "پدران شما اینهمه قربانی و انعام به این خدایان سنگی شما می دهند، چرا این خدایان نتوانستند در جنگ با اسپارت، آتن را پیروز بکنند؟ او به جوانان می آموخت که به خرافات پدران خویش باور نکرده و آنها را دور بریزند . او با پایه گزاری شیوه فلسفی استدلالی، از جوانان می خواست از طریق پرسش کردنهای مکرر به جوهر درونی و تصویر کاملتر حقیقت امور پی ببرند.. او را به اتهام کفر و توهین به خدایان آتن وپایین آوردن احترام و منزلت اشرافیت به مرگ و با نوشیدن زهر محکوم کردند.

سقراط از مرگ اندوهناک است زیرا نزد خدایانی می رود که از وی داناترند. مرگ، جدا شدن روح از بدن است. سقراط به بقای روح معتقد بود. او معتقد بود که هر چقدر روح از بدن مستقل باشد، آنقدر خالص تر و پاک تر می باشد. تن دچار شهوت می شود، تن مریض وی شود، تن گرسنه می شود، باید تن را رها کرد و به روح چسبید. روح که از تن جدا شد، یا به بهشت، یا به جهنم می رود، سپس این روح در موجودات دیگر ظاهر می گردد. روح فلاسفه در انسانهای با معرفت و روح انسانهای بد در حیوانات ظاهر می گردد.

 چهار مکتب فلسفی ارائه شده توسط شاگردان سقراط در شرایطی ارائه گردیدند که آتن شکست خورده بود نوعی مبارزه منفی در کنار یاس و نا امیدی در جریان بود. "اپیکوریان" مثل مرتاض ها ضد دین بودند و ضرورتی برای وجود دین قائل نبودند. آنها اراده آزادبرای عمل و سرنوشت خویش را توصیه می کردند. نظریات اپیکوروس، در مرحله اول برای تامین آرامش روانی طرح ریزی شده بود. لذت، آغاز و انجام زندگی سعادتمند است. لذتهای روحی بر لذت های جسمی ارجحیت دارند. فضیلت باید در مسیر جستجوی لذت باشد. عدالت یعنی رفتاری که در ان شخص دلیلی برای ترسیدن نداشته باشد. او خواهان اعتدال و لذت های ارام بود. در خوردن، اعتدال می کرد و میگفت برای این کار شعور عادی کافی است.عالیترین لذت اجتماعی، درستی و راستی می باشد.

 "رواقیون" باور داشتند که "فضیلت" مایه سعادت انسانی است، نه امکانات مادی. محرومیتهای مادی و فشارهای اجتماعی را بخاطر آن باید تحمل کرد که آنها در مقابل فضیلت انسانی ارزش و اهمیتی ندارند. بنیان گزار اندیشه های رواقیون "زنو" بود. اندیشه های آنها بر پایه های اصالت اخلاق پایه ریزی شده بود.سادگی در خوراک و پوشاک و زندگی و راحتی جسمی همه مورد ترغیب رواقیون بود. انسان اگر حتی در زندان با آدم جباری هم یک جا بیافتد، با اتکا به دانش ، فضیلت اخلاقی خود می تواند خود را با محیط تطبیق داده و با آگاهی، عدالت اخلاقی به حیات خود ادامه دهد. رواقیون به غیبگوئی باور داشتند

 "سوفسطائیان" یا "شکاکیون"  آنهایی بودند که با تاکید بر آموزه های عملی و پراگمتیزم کارهای خود را به پیش می بردند و عمدتا در مورد همه چیز شک می کردند. این نحوه نگرش از یک آنها را به انسان های خیلی محتاط تبدیل کرده بود، از طرف دیگر با شک کردن در مورد ذات پدیده ها، به کنکاش بیشتر در پی بردن به ذات پدیده ها نقش بسزائی داشتند.  آنها شکاکیت در اخلاق، شکاکیت در منطق را باور داشته و به آن شکاکیت در حواس را هم افزوده بودند. "گمان می کنم اینطور باشد، ولی مطمئن نیستم". آنها از طریق شکاکیت روی حواس و تناقضات ظاهری در ادراک به نوعی فضیلت ذهنی مشابه اندیشه های هیوم رسیده بودند. آنها با شرکت در مراسم مذهبی، مورد تسلای مردم تنبل می شدند.

 "کلبیان" تارکان دنیائی بودند که مثل سگ ها در حفره هایی زندگی می کردند. آنها حتی  مخالفان آزار کردن حیوانات نیز بودند. آنها بر این باور بودند که همه انسانها مانند همند "برابرند"، به خاطر همین خود را به پایین ترین رده های اجتماعی، یعنی بردگان نزدیک می کردند. از طریق دوری از نعمات اجتماعی که در اختیار شهروندان آتن بود، آنها به نوعی پرخاش گونه برابری عموم بشری در اشتراک سختی های بردگان را بصورت سمبلیستی نمایندگی می کردند." دیوجانوس" یکی از شاگردان سقراط بود که در حفره ای زندگی می کرد و با بردگان به نشست و برخاست و بحث می پرداخت. "آنچه فهمیدنی است، برای مردم عادی و بردگان هم فهمیدنی است". نه دولت، نه مالکیت، نه زناشوئی، نه دین، نه بردگی نباید وجود داشته باشند. میگویند روزی اسکندر پیش اور رفت و گفت، از من چیزی بخواه، دیوجانوس گفت، از جلو خورشید بکش کنار تا آفتاب بخورم.

افلاطون.

چگونه ممکن است در چندین پاراگراف کوتاه بتوان تصویری جامع  در مورد فیلسوفی ارائه داد که جامعیت و عمق و انسجام اندیشه هایش دو هزار و پانصد سال بر اندیشه های بشریت به نحو قدرتمندی تاثیر گذار، یا حاکم بوده است.  افلاطون از خانواده های ثروتمند اشرافیت آتن بود که پس از شکست آتن و اعدام سقراط، عموما اوضاع آتن خیلی جالب نبود. افلاطون در این دوره از شهر جدا شده و به مسافرتی بیست ساله دور دنیا از جمله به هندوستان و مصر می رود.  تجربیات و آموزه های خود از دوران مسافرت، شاگردی سقراط و تاثیراتی از شیوه زندگی در اسپارت را با اندیشه های خود در هم ریخته و مکتب فلسفی خویش را ارائه می دهد. او تنها کسی است که بصورت نوشته داستان محاکمه سقراط را برای نسل های بعدی ارائه داده است. شاید بدون اغراق بشود گفت که افلاطون تاثیر گزار ترین فیلسوف برای طولانی ترین زمان در تاریخ بشریت میباشد.

جهت فشرده کردن پرداختن به اندیشه های وی، چندین بخش سرفصل گونه از نظریات فلسفی وی را خلاصه وار مطرح میکنم. الف) باورمندیهای اخلاقی ، ب ) مرام دولتگرائی و چگونگی اداره حکومتی، جمهوریت و مدینه فاضله، پ ) نظریه "مٌثل"، رابطه روح و هستی مادی، ت ) معرفت ، ادراک و عقل چگونگی  تبادل ارتباطی مابین آنها ، و بالاخره ث ) جهانشناسی.

ارزشهای خوب و پاک، ارزشهای آسمانی و الهی هستند. خوبی مستقل از زمان است و بهترین دولت باید از روی نمونه آسمانی آن "یعنی ارزشهای پاک اخلاقی" باشد. افلاطون جامعه را به سه قسمت "سربازان"، "توده های مردم" و" سرپرستان" تقسیم می کرد.تنها دسته سوم قابلیت اداره و حاکمیت سیاسی در جمهوریت را دارا می باشند. وی که برای همه گروه بندیها جداگانه زندگی اشتراکی را توصیه می کند، به تساوی زن و مرد باور دارد، انتخاب همسران را از طریق قرعه توصیه می کند. دختران و پسران از کودکی از پدر و مادر خود جدا شده و در موسسات آموزشی بصورت مخلوط پرورش داده میشوند تا بتوانند سربازان خوبی برای کشور تربیت بشوند. به نظر افلاطون، سرپرستان و یا حکومت گران باید فیلسوف باشند، این به آن مفهوم نیست که فیلسوفان باید حاکم باشند. او مطرح می کرد که انسان از سه عنصر "طلا"، "نقره" و "مفرغ" آفریده شده است که بازتاب آن همان سه دسته سرپرستان، سربازان و توده های مردم هستند. از نظر افلاطون در جامعه باید عدل حاکم باشد و تعریف وی از عدل بر این بود که کسی کاری به کار کس دیگر نداشته باشد.عدالت وی بیشتر به دموکراسی شباهت دارد، تا مساوات.  حاکمان باید حکیم باشند.

 معرفت انسانی از طریق حواس شنوائی، بینائی، لامسه و چشائی بدست نمی آیند، بلکه از طریق تعقل، استدلال و تفکر حاصل می گردند. علومی که بیشتر از همه با تعقل و تفکر و استدلال طرف هستند، علوم ریاضیات می باشند. او که تا حدود قابل ملاحظه ای تحت تاثیر فیثاغورث بود، بر اهمیت ریاضیات در استدلال و تعقل تاکید می کرد. او مطرح می کرد که حکومت باید از محارم اسرار تشکیل شود. کسانی که بر اساس ارزشهای اخلاقی پاک حاضر به کشیدن ریاضت های فکری و اخلاقی باشند، میتوانند حاکمان برجسته ای باشند. برای تشکیل حکومت خوب، همیشه تعلیم و تربیت لازم است. عقل حقیقی بدون ریاضت حاصل نمی گردد. حکومت گران باید فراغت زمان لازم را داشته باشند تا بتوانند حکومت کنند و نباید مشغله های دیگر آنها را از این کار باز دارد. افلاطون بوعی حکومت الیگارشی را توصیه می کرد.

افلاطون هم مانند سقراط به بقای روح معتقد بود. سقراط که به تک خدائی باورمند بود، رابطه انسان با خدا را به رابطه "گله" و "گله دار" تشبیه می کرد. از نظر افلاطون، تن آدمی مانع کسب معرفت وی می باشد. ادراک حقیقی از طریق "تعقل" به دست می آید، نه از طریق حواس بینائی، شنوائی و غیره. خدای افلاطون، جهان را از موادی که قبلا وجود داشته اند تشکیل داده است. او عقل را درون روح جا می دهد و سپس روح را با جسم پیوند می دهد و از این پیوند شکل یابی موجود زنده  را تشریح می کند. نظم موجود در کائنات، از درون بی نظمی های قبلی شکل گرفته است. چرخش کامل ترین حرکت می باشد.

خدا یک جهان را آفریده است و این جهان از چهار عنصر آب، باد، خاک و آتش تشکیل می گردند. در روند آفرینش چهار نوع موجودات آفریده شدند، یکی خدایان دیگر، دومی پرندگان، سومی ماهیها و موجودات دریائی و چهارمی موجودات زمینی. آفریننده بزرگ ، جزء جاودانی و آسمانی "مٌثل" موجودات را آفرید و افریدن موجودات دیگر را به خدایان دیگر سپرد. روح موجود در موجودات زنده، از طرف روح بزرگ آسمانی  داده میشود که در طول حیات آن موجود در وجود جسم آن به حیات خود ادامه می دهد، و موقع مرگش از تن وی خارج شده دوباره به روح بزرگ ملحق می گردد. آفریننده برای هر ستاره ای هم روح بخشیده و این روح ها احساس "خشم"، "ترس" ، و "محبت" دارا می باشند. نمونه های حیوانات و موجوداتی که در اطراف خود مشاهده می کنیم، از همان نمونه  الهی "مثٌل" که آفریننده بزرگ آفریده است، گرفته میشوند. مثلا آفریننده بزرگ نمونه هایی از حیوانات به شکل "گربه"،  "ماهی" ، "گاو" و "اسب" آفریده است که نمونه های زمینی از روی نمونه آسمانی آنها آفریده می شوند. با طرح این مساله که این روح بزرگ است که از آسمانها بر تن موجودات دیگر وارد شده و به آنها حیات می بخشد و بعد از مرگ این روح دوباره به روح بزرگ می پیوندد، در واقع افلاطون به بقای روح باورمند بود.

ارسطو

ارسطو شاگرد دیگر سقراط بود. او اهل مقدونیه بود ولی در شهر آتن زندگی می کرد. او مکتب اندیشه های فلسفی خود را تقریبا همزمان با افلاطون، ولی در محیطی با ویژگیهای  زندگی خود و جداگانه مطرح می کرد. اندیشه های فلسفی ارسطو، تقریبا در همه زمینه ها با اندیشه های مشابه افلاطون، زاویه های ویژه ای داشته است. اندیشه های ارسطو در مورد فضیلت، رابطه روح و جسم، مناسبات اجتماعی، دولت و دولت گرائی، حرکت، زمان و مکان، و زمینه های دیگر، نظرایات  ویژه ارسطوئی بود. به همین دلیل هم پس از اینکه صد ها سال در دوران قرون وسطی، کلیسا با اتکا بر نظریات افلاطون، با قدرت تمام حکومت مطلقه خود را اعمال می کرد، وقتی که تحت تاثیر رشد تجارت، شکل گیری اشرافیت نوین، آغاز کشفیات علمی، صنعتی نوین، یعنی دوران قبل از آغاز رنسانس، این فلسفه ارسطوئی بود که به کمک آن فیلسوفان جدید به جدل دگماتیسم سیاه ملقمه ای از اندیشه های مسیحیت با بخش هایی از نظریه های افلاطون آمد. فلسفه ارسطوئی خیلی طبیعی تر، معتدل تر و باز تر و آزاد نر از فلسفه افلاطونی بود. از این طریق بود که در دوران آغازین رنسانس در اروپا، فلسفه ارسطوئی جایگاه حکومت چندین صد ساله فلسفه افلاطونی را گرفت . کلیسا با سویچ کردن از فلسفه افلاطونی به فلسفه ارسطوئی، توانست همچنان به صورت خزنده ای به حیات خود و دوام بدهد. با مقایسه ویژگیهای فلسفه افلاطونی و فلسفه ارسطوئی، میتوان تشخیص داد که چرا آغاز دوران قبل از رنسانس، زمان رشد اشرافیت تجاری، قدرت گیری پادشاهان در مقابل کلیساها و رشد احساسات ناسیونالیستی، فلسفه ارسطوئی بیشتر از همه با آرمانخواهی مردمی از یکطرف و نجات کلیسا از طوفان هایی که در راه بود، همخوانی داشت.

گفتیم که ارسطو اهل مقدونیه بود و در زمان اسکند کبیر و پدرش فیلیپ زندگی می کرد. وی یکی از معلمان و مشاوران اصلی اسکندر بود. حالا چه اندازه اسکندر تحت تاثیر او و چقدر مستقل از اندیشه های ارسطو عمل می کرد، یک صحبت دیگری است. همانطور که اشاره شد، یک بخش از نظریات ارسطو مربوط میشود به زندگی اجتماعی و دولت مداری. او روابط اجتماعی عادی زمان خویش را "طبیعی" قلمداد می کرد. او مناسبات اشتراکی افلاطون را قبول نمی کرد و بر این باور بود که زندگی زن و مرد، برده و برده دار، اشرافیت و توده عادی و غیره مناسبات طبیعی هستند. برده هم در واقع جزو خانواده محسوب می گردد، با این تفاوت که موقعیت پست تری دارد. او باور داشت که زندگی بدون قانون از زندگی حیوانات پست تر است. دولت از اشتراک نظری مدنی خانواده ها بوجود می آید. او مطرح می کرد که عدالت ارباب، با عدالت برده فرق می کند. او که شدیدا مخالف افراط و تفریط بود، همیشه اعتدال را بهترین شیوه عمل اجتماعی تلقی می کرد. او شیوه حکومتی جمهوری افلاطون را که قدرت را در دست یک نفر محدود می کرد قبول نداشت و اشرافیت سلطنتی را به آن ترجیح می داد. او که باور داشت دولت عالیترین نوع اداره جامعه است، در واقع  حکومت سلطنتی "مونارشی"را به حکومت اشرافیت"آریستو کراسی" و آن را به "دموکراسی" ترجیح می داد. او دولتهای "دیکتاتوری"، " الیگارشی" یا حکومت اقلیت توانگران و "دموکراسی" را حکومتهای بد می نامید. او موافق انتخاب قضات نبود و انتصاب آنها را ترجیح می داد. او که کار کردن را پست می شمرد، پیشه وران را جزو پست ترین گروه های اجتماعی تلقی می کرد. او تا حدود زیادی به فلسفه سیاسی ماکیاولیستی تفرقه بیانداز و حکومت کن  حکومتهای جبار باورمند بود. همه اینها او را در رده اشخاصی که در زمان خویش نسبت به مسائل اجتماعی حکومتی اندیشه های تاحدود زیادی پرگمتیک داشت قرار می دهد.

ارسطو مخالف بهره گرفتن و ربا بود. او که این کار را پست می شمرد، باور داشت که سود باید بصورت طبیعی و از طریق تولید و یا تجارت حاصل گردد، نه از طریق رباخواری. فلسفه اخلاقی ارسطو، سعادت اخروی و صورت تعالی اخلاقی انسان می باشد. او که مخالف افراط و تفریط بود، با باورمندی به اعتدال در هر چیز، نوعی نسبیت رفتاری پدیده ها باورمند بود. او که میگفت، افلاطون حق داشت که نفس را به دو قسمت بخرد و نابخرد تقسیم کند، نفس نابخرد را نباتی و حیوانی می نامید. فضیلت انسانی عقلی "یادگرفتنی" و اخلاقی "عادت کردنی" است. عدالت نه به مفهوم مساوات، بلکه به صورت برابری در مقابل قانون می باشد. اخلاق باید از سیاست تبعیت بکند، به این صورت که کوچکترها باید به بزرگترها احترام بگذارند. در اجتماع هم آنهایی که از نظر موقعیت اجتماعی در رده های پایینتری قرار دارند، باید نسبت به آنهایی که در رده های بالاتر قرار دارند، احترام بگذارند. قانون گذاران باید نوعی قانون بگذارند که مردم را به عادتهای خوب تشویق و ترغیب بکنند. او که کمتر شخصی عاطفی بود، مطرح می کرد که بردگان باید موقعیت خود را قبول بکنند و مردم طبقات متوسط باید به اشرافیت احترام بگذارند.

 او از چهار نوع "علت" بحث می کند. علت اینکه یک مجسمه ساز یک مجسمه ای را درست می کند، یکی علت مادی "جنس مرمر"، دیگری علت صوری " شکل صوری مجسمه چه خواهد بود" ، علت فاعلی "شیوه ای که از آن جهت درست کردن استفاده می کند، از قبیل چکش و قلم" و بالاخره علت چهارم " اینکه چه مفهومی را میخواهد برساند".  در شرایطی که افلاطون خیلی متاثر از علم ریاضیات بود، ارسطو را شاید بشود اولین زیست شناس تاریخ بشریت نامید که در زمان خویش در مورد زیست شناسی گیاهان و حیوانات تحقیق می کرد. 

منطق قیاسی ارسطو که توسط وی پایه ریزی شده است  به طور مثال مطرح میکند که، آدمی فانی است، سقراط آدمی است، پس سقراط فانی است. منطقی که ای یک کلیت جامع بصورت آنالیز قیاس واسطه ای در مورد اجزا نتیجه گیری می کند. این شیوه منطقی کاستی های خود را هم دارد که در تمام موارد صادق نیست وصدق نمی کند. مثلا پرنده پرواز می کند، شتر مرغ یک پرنده است، پس ، شتر مرغ پرواز می کند.  او معتقد بود که فضیلت انسانی سیری تکاملی طی می کند.

 در مورد بررسی پدیده حرکت از دیدگاه ارسطو، حرکت از دیدگاه وی محرک نخستین نیروی الهی می باشد که در ماورای ماه قرار دارد. زمان، مکان و حرکت نتیجه حرکتی که ناشی از نیروی الهی می باشد، بوجود آمده اند. او که عناصر تشکیل دهنده هستی زمینی را همان چهار عنصر اصلی "آب"، "آتش" ، "باد" و "خاک" قلمداد می کند، در مورد ماورای آسمانها و بالاتر از ماه، معتقد است که علاوه بر چهار عنصر نام برده شده، عنصر پنجمی که عنصر الهی است نیز وجود دارد.  او که به تمایز ماده از صورت معتقد بود مطرح می کرد که روح چیزی است که ماده را به حرکت وا می دارد. هیچ دو چیز نمی توانند روح و جسم واحدی داشته باشند. ارسطو معتقد بود که بیش از چهل و هفت جنباننده "خدا" که جنبنده ها را به حرکت در می آورند، وجود دارند. او معتقد بود که پس از مرگ حیوانات، روح آنها در موجودات دیگر ظاهر شده و به موجودات نوین حیات و جان می بخشد. خدا توسط عشقی که موجودات نسبت به وی دارند، میتواند جهان را به حرکت وادارد.

مقایسه ای بر نظریات افلاطون ، ارسطو و چهار مکتب دیگر

تاثیرات اندیشه های افلاطون و ارسطو در شکل یابی و فورمولبندی ادیان بزرگ مثل مسیحیت و اسلام بی نهایت برجسته است. از بت پرستی دست برداشتن و به خدائی که مادی نیست و در آسمانهاست باور داشتن، حلول روح خدائی در موجودات زنده، بازگشت روح به سمت خدا پس از مرگ، حلول دوباره روح در موجودات دیگر، نقش ریاضت و سختی کشیدن در ارتقا فضیلت انسانی و خیلی نظات دیگر مشابه ایندو فیلسوف بزرگ از طرف ادیان اسلام و مسیحیت به عاریه گرفته شده است.

جدا کردن کودکان از خانواده هایشان،تشکیل خانگاه های بزرگ تعلیم وتربیت جوانان و قرار دادن آنها در این حانگاه ها بصورت زندگی اشتراکی آنها از یک طرف و تعلیم و تربیت آنها از طرف دیگر به مدت صدها سال توسط کلیسا خصوصا در دوران حکومت بلا منازع پاپ ها و واتیکان به کار گرفته می شد. خانگاه های بزرگی که به صورت تارکان دنیا برای خواهران و برادران مقدس تشکیل می دادند، از  نظریات افلاطون گرفته می شوند.

در مورد حکومت گرائی، خصوصا نظریه افلاطون بر مورد اینکه "حاکمان باید فیلسوف باشند" و جامعه را به سه طبقه مردم عادی، سربازان و بالاخره حاکمان تقسیم می کرد، کاملا با ساختار و فلسفه حکومتی ایجاد شده توسط کلیسا در دورام حاکمیت آنها در قرون وسطی تطبیق می کرد. البته طرح این مساله به این مفهوم نیست که افلاطون خواهان تشکیل حکومت مستبد و دگم کلیسائی بود، بلکه این کلیسا بود از اندیشه های افلاطون، و بعدها ارسطو جهت تکوین فلسفه فکری و سیاسی خود استفاده های فراوان کرد.

میدانیم که افلاطون نوع حکومت خود را جمهوریت می نامید. ارسطو در مقابل آن حکومت سلطنتی "مونارشی" را در درجه اول، و حکومت "آریستوکراسی" اشرافیت را در درجه بعدی ترجیح می داد. در دورانی که به پایان حکومت واتیکان، پاپها و کلیسا در اروپا نزدیک می شدیم، بخاطر رشد تجارت، اشرافیت نوینی از تجار و صنعتگران شکل می گرفت که دیگر عمدتا زمین دار نبودند. آنها که از یک طرف خواهان تجارت آزاد بودند، از طرف دیگر دارای هویت های ملی بوده و به نحو خیلی راحتتری  میتوانستند در چهارچوبه ملی خود  گرد هم بیایند، خواهان حکومت کلیسا و پاپها نبودند، بلکه آنها بیشتر خواهان حکومت پادشاهان و آریستوکراسی بودند. در این دوران است که اندیشه های فلسفی اجتماعی ارسطو به کمک روشنفکران سیاسی و کلیسا می آید تا بتوانند خود را با رشد طبقات نوین اجتماعی و خواسته های آنها تطبیق بکنند.

در مورد روح، نفس، فضیلت، ادراک، زمان، مکان، جسم، ماده، حرکت، حیات و مرگ و غیره نظرات افلاطون و ارسطو با هم زاویه های اندکی داشتند و جالب اینکه در تمامی این موارد آنها نظرات منسجمی ارائه می دادند. افلاطون که بیشتر متاثر از علوم ریاضی بود، تعقل و تفکر و فضیلت انسانی را بر احساسات و حواس اولویت می بخشید. در مورد روح، ارسطو باور داشت که روح انسانهای بد، بعد از مرگ آنها به موجودات پست منتقل شده و در قالب آنها به حیات خود ادامه می دهد، این در شرایطی بود که افلاطون بر این باور بود که روح الهی است، پارچه ای از خداست که به موجود زنده حیات می بخشد و پس از مرگ وی به روح بزرگ می پیوندد.

همزمان با دوران ارسطو و افلاطون، باید اشاره کرد که چهار مکتب دیگر بزرگ فلسفی بشریت، یعنی "اپیکوریان" ، "سوفسطائیان---شکاکیون"، " رواقیون" و "کلبیان" هم  شکل گرفتند. خورشیدی که دو هزار و پانصد سال پیش از سرزمین یونان به درخشیدن آغاز کرد، بیش از دو هزار و پانصد سال بر اندیشه های فلسفی و دینی بشریت حکومت کرده است. هنوز هم وقتی ما خواهان تشکیل یک حکومت جمهوری دموکرتیک هستیم، فراموش می کنیم که هم "جمهوریت"، و هم "دموکراسی"  مفاهیمی هستند که توسط آن اندیشمندان بزرگ برای ما به عاریه گذاشته اند.

تاثیرات اندیشه های فلسفی "رواقیون"، "اپیکوریان"، "شکاکیون" و "کلبیان" در کلیت و انسجام فلسفه ادیان به صورت قدرتمندی مشاهده میشود. وقتی رواقیون می گویند " فضیلت غایت آگاهی، اخلاق، عمل و عدالت انسانی می باشد" و بر این اساس مطرح می کنند که با "اتکا به فظیلت با خونسردی و آگاهی میتوان با سختی ها و مرگ روبرو شد" و یا اینکه "ستمگر بیشتر به خودش ستم می کند، تا ستمکش" و یا وقتی که هر چهارتای این مکاتب به  نوعی پیروان خود را با "ریاضت کشیدن" به تحمل سختی ها دعوت می کردند، آیا این اندیشه ها را مسیحیت، مانویان و اسلام  و ادیان دیگر ، بمانند خیلی از اندیشه های افلاطون و ارسطو به عاریت نگرفته اند؟

 

دنیز ایشچی ---- فوریه 2013

 

 

 

افزودن نظر جدید