کدام چپ؟ کدام سوسياليسم؟

در هفته های گذشته مطالبی چند در تبيين چپ و سوسياليسم و الگوی حزبی نگاشته شد و در سايت ها درج گرديد. انتشار اين مطالب به بحث  حول مسائل چپ دامن زده و فرصت طرح نگرش های مختلف پيرامون تعريف چپ و سوسياليسم و الگوی حزبی را فراهم آورد. دامن زدن به اين بحث ها و تعمق حول انبوه مسائلی که در مقابل نيروهای چپ قرار دارد، اقدامی مثبت و سازنده است، نبايد از آن اجتناب کرد و نگران گسترده شدن دامنه بحث ها شد. پروژه وحدت چپ نيازمند گذراندن دوره بحث و گفتگو پيرامون مباحث چپ و سوسياليسم است. ولی در گام بعدی بايد کوشيد که بحث ها به تدريج برای تدوين پلاتفرم و سپس منشور وحدت سمت پيدا کند. هم نوشته قبلی تحت عنوان "حزب لنینی و الگوی پیشنهادی برای حزب چپ" و هم نوشته حاضر که جنبه پلاتفرمی دارند، در اين راستا هستند.  

برای تدوين منشور وحدت لازم است که بعد از مباحث حول چپ و سوسياليسم و الگوهای حزبی و بعد از کنفرانسی که در هفته آتی برگزار می شود، بحث ها حول مسائل برنامه و استراتژی سياسی تمرکز پيدا کند و سپس گام بعدی که تدوين منشور وحدت است، برداشته شود. منشور وحدت هم وجه نظری را دربرخواهد گرفت و هم راستاهای برنامه و استراتژی سياسی را.

در پيشبرد پروژه وحدت و تدوين منشور، لازم است به ارائه تعريف چپ و برخی وجوه عمومی سوسياليسم دمکراتيک اکتفا کنيم. بحث کشدار و طولانی حول درک ما از سوسياليسم، در حال حاضر چندان مفيد و به جا به نظر نمی رسد. بحث ها پيرامون سوسياليسم در سطح جهانی ادامه دارد و به نظر هم نمی رسد که در چشم انداز نزديک به نتيجه مشخص برسد. در صفوف ما هم دست يافتن به قرائت نسبتا واحد از سوسياليسم، نيازمند زمان طولانی است و پروژه وحدت نبايد معطل آن بماند. بحث حول سوسياليسم در آينده می تواند ادامه يابد.

آنچه ضرورت پروژه وحدت است، تبیین مبانی این وحدت است. اين مبانی شامل ارزش های چپ، ارائه برخی نشانه ها و وجوه سوسياليسم، تدوين راستاهای برنامه، استراتژی سياسی، مشخص کردن الگوی حزبی و تدوين اساسنامه است. با این مبانی است که چپ مورد نظر ما مضمون و معنا پیدا می کند.

    

ضرورت بازبينی نگرش حاکم بر "سوسياليسم واقعا موجود"

بی ترديد انديشه های سوسياليستی و در راس آن انديشه های مارکس به مثابه يکی از جريان های فکری بيشترين تاثير را بر روندهای فکری ـ سياسی قرن نوزدهم و بيستم گذاشته است. در قرن بيستم در تعدادی از کشورها از جمله در روسيه و چين بر پايه برداشتی از مارکسيسم نظام جديدی بنام "سوسياليستم واقعا موجود" استقرار يافت و جهان به دو اردوگاه تجزيه گرديد. در غرب نيز برای رفع بحران های سرمايه داری و تحت تاثير جنبش ها و انديشه های سوسياليستی و سوسيال دمکراتيک ها، دولت های رفاه پا به حيات گذاشتند و جريان های متعدد فکری  که از انديشه های مارکس متاثر بودند، پديد آمدند.

اما در اواخر قرن بيستم، اتحاد شوروی و اردوگاه شرق فرو پاشيد، نئولیبرالیسم در اغلب کشورهای سرمايه داری غلبه پيدا کرد و بازار سرمايه داری جهان گستر شد و با انقلاب تکنولوژی اطلاعاتی، فرآيند جهانی شدن و جهانی سازی شتاب گرفت و وضعيت جديدی در سطح جهانی بوجود آمد. اين تحولات، مسائل عديده ای را در رابطه با چپ، دمکراسی، سرمايه داری و سوسياليسم در مقابل ما قرار داده است.

افزون بر آن، در طی دو دهه اخير ما از يکسو شاهد شکل گيری موج جديدی از گرايش به چپ در تعدادی از کشورها هستيم و الگوی جديدی از توسعه در کشورهای امريکای لاتين با حاکميت نيروهای چپ در حال تجربه است و از سوی ديگر ناظر تلاش های گسترده برای در آميختن انديشه های سوسياليستی با دمکراسی و ارائه نگرش های جديد نسبت به چپ و سوسياليسم هستيم.

چپ ايران نيز نيازمند نگاه نو به چپ و سوسياليسم است. چپ ايران بدون بازبينی نگرش حاکم بر "سوسياليسم واقعا موجود" که شکل دهنده نگرش بخش اعظم چپ در ايران بود، از تداوم فعال حيات خود باز خواهد ماند و به طور روزافزون کارائی خود را از دست خواهد داد.

 

برخی وجوه نظری

نيروهای چپ ايران در گذشته به مارکسيسم ـ لنينيسم به عنوان جهان بينی نگاه می کردند و براين تصور بودند که اين جهان بينی از جامعيت برخوردار است و  می توان با کاربست آن تحولات جامعه ايران را شناخت، براساس آن برنامه تدوين کرد و حزب مورد نظر را مطابق الگوی لنينی پی ريخت. اما به تدريج اين آگاهی به وجود آمد که نظام های فکری و يا پارادايم‏ها که توسط انسان‏ها ساخته می‏شوند، از محدوديت برخوردار بوده، فراگير و جهان شمول نيست و نمی تواند بسياری از پديده های جديد را تبيين کند. اين دريافت شکل گرفت که هيچ فراپارادايمی وجود نداد، بايد از اسطوره‏سازی از پارادايم‏ها اجتناب کرد و در تدوين ديدگاه ها، از پارادايم های مختلف و به ويژه پارادايم های مطروحه توسط صاحب نظران چپ بهره گرفت.

پنداشتن انديشه های کارل مارکس به مثابه فراپارادايم، تهی کردن انديشه های پويای او و تبديل کردن به يک دگم است. انديشه های مارکس چونان يک دستگاه فکری است که توسط وی برای تبيين تحول تاريخی، جامعه و مناسبات سرمايه داری با مطالعه جوامع اروپائی در قرن نوزدهم میلادی طراحی شده است و لذا نه فراگير است که در تمام جوامع و زمان ها صادق باشد و نه می تواند تمام تحولات قرن بيست و يکم را تبيين کند.

برداشت دترمينيستی و اکونوميستی از انديشه های کارل مارکس با واقعيت های تحول اجتماعی هم خوانی ندارد. تحولات فکری و سياسی يک قرن و نيم گذشته بر غايت مندی تاريخ، دترمينيسم و اکونوميسم صحه نگذاشته است.  دترمنيسم پاسخگوی تبيين تحولات اجتماعی و واقعيت‌های موجود نيست. در حالی که نظريه پراکسيس و قرائت اومانيستی و فلسفی از مارکس هم‌چنان نظريه معتبر به حساب می‌آيد و می‌تواند در تبيين انديشه‌های چپ و سوسياليسم به کار گرفته شود. بررسی بحران‌ها و تضادهای سرمايه‌داری و روند جهانی شدن سرمايه توسط مارکس که مسئله مبرم امروز دنیای ماست، هم چنان از اعتبار برخوردار است. ما به عنوان نيروهای چپ در تدوين ديدگاه های خود، از متد و آندسته از انديشه های مارکس که همچنان اعتبار خود را حفظ کرده اند، بهره می گيريم. 

نگرش طبقاتی يکی از وجوه اصلی نگرش چپ است. چپ بدون نگرش طبقاتی قابل تعريف نيست. جوامع به طبقات تقسيم شده اند و طبقات، شکاف طبقاتی و مبارزه طبقاتی امری است عينی که در جوامع طبقاتی جريان دارد. در جامعه سرمايه داری شکاف اصلی کار و سرمايه است که برپايه آن احزاب سياسی شکل گرفته است. در کشور ما ايران با رشد مناسبات سرمايه داری، شکاف کار و سرمايه به يکی از شکاف های فعال تبديل شده است. احزاب سياسی عمدتا سمت گيری طبقاتی دارند و از منافع و مطالبات طبقات معين دفاع می کنند.

اما مطلق کردن نگرش طبقاتی، کاربست قالبی آن، کم بها دادن به ساير عوامل در تحولات اجتماعی به چپ آسيب جدی زده است. نگرش طبقاتی قادر به تبيين تمام پديده های اجتماعی از جمله جنبش های نوين اجتماعی نيست. پديده هائی مثل تبعيض جنسيتی و جنبش فمينيستی را نمی توان با نگرش طبقاتی تبيين کرد. در کشور ما، با نگرش طبقاتی صرف نمی توان انقلاب بهمن، دولت برآمده از آن و تحولات اقتصادی، اجتماعی و سياسی را تبيين کرد.

کارل مارکس به حق از سرمايه داری و بازار، اسطوره زدائی کرد ولی از طبقه کارگر به عنوان پرولتاريا، اسطوره ساخت که گورگن سرمايه داری است و رسالت استقرار سوسياليسم بر دوش او است. به دنبال آن احزاب کمونيست در ديدگاه و برنامه خود صفات و توانی را به طبقه کارگر نسبت دادند که با واقعيت موجودی طبقه کارگر فاصله داشت. اين واقعيت است که جنبش کارگری در تحولات سياسی در قرن بيستم نقش قابل توجهی داشت، ولی نه نقش گورکن سرمايه داری را ايفا نمود و نه با رهبری آن سوسياليسم استقرار يافت.

وضعيت طبقه کارگر در کشورهای پيشرفته سرمايه داری در فرآيند جهانی شدن و با پيشرفت تکنولوژی، دگرگون شده است و طبقه کارگر آن موقعیت محوری را که از ميانه قرن نوزده تا نيمه دوم قرن بيستم داشت، از دست داده است. با اين وجود می توان گفت که طبقه کارگر در کشورهای پیشرفته سرمایه داری عليرغم از دست دادن ظرفیت بدیل سازی و سرکردگی، دارای وزن و اعتبار معینی بوده و یکی از مؤلفه های مؤثر در تحولات اجتماعی و سياسی به حساب می آيد. اما در کشور ما، طبقه کارگر ايران همانند طبقه کارگر در کشورهای پيشرفته سرمايه داری در نيمه دوم قرن نوزده تا نيمه دوم قرن بيستم همراه با طبقه متوسط جديد نقش محوری در تحولات اجتماعی ايفاء کند.

 

چپ و ارزش های آن

چپ ايران بايد از قيد و بند جهان بينی و نظام فکری جامع، رهائی يابد، از برخورد ايدئولوژيک فاصله بگيرد و با باور به ارزش ها تعريف شود. لازم است چپ با ارزش هائی چون صلح، برابری، عدالت اجتماعی، آزادی، حقوق بشر، دمکراسی، سکولاريسم، ستيز با تبعيض، حفظ محیط زیست، برابر حقوقی زن و مرد، تنوع سبک زندگی، دفاع از بخش عمومی و همبستگی تعريف شود. چپ مخالف تبعیض طبقاتی، جنسیتی، ملی ـ قومی، نژادی‌ و مذهبى‌ است.

چپ ايران در مبارزه‌اى‌ که‌ در نظام‌ سرمایه‌دارى‌ جهانى‌ و در جامعه ما میان‌ کار و سرمایه‌ در جریان‌ است‌، در جانب‌ کار قرار دارد‌. چپ ايران از حقوق صنفی و سیاسی و مطالبات کارگران‌ و زحمتکشان ايران و خواسته‌های دمکراتیک طبقه متوسط جدید کشور دفاع می کند.

چپ ايران بر نقش جنبش‌هاى‌ اجتماعى (جنبش‌هاى‌ صلح، حقوق بشر، کارگری، دانشجوئی، فمینیستى‌، زیست‌ محیطى‌،...…) در حیات سیاسی و اجتماعی کشور ما تاکيد دارد و باورها و ارزش های آن ها را جزو ارزش های خود می شمارد.

چپ ايران برای تامين منافع ملی و همبستگى‌ جهانی‌ و مبارزه عليه سلطه‌طلبى‌ کشورهاى‌ قدرتمند جهانی و جهانی‏ سازی تحت رهبری بازار مالی بین المللی و شرکت‏های فراملی و برای دستیابی به “جهانی دیگر، جهانی بهتر” تاکيد دارد.  

 

صلح

صلح‌ در سطح جهانی، منطقه و ايران، ارزش مقدم چپ ايران به حساب می آيد. چپ ايران به انسان و کرامت انسانی باور دارد و با جنگ و مسابقه تسلیحاتی مخالفت دارد. صلح در مقیاس‌ ملى‌ و بین‌المللى‌ خواست‌ بزرگ‌ انسان‏ها و لازمه فراهم آوردن شرایط زندگی انسانی برای همه مردم جهان و مردم میهن ما است‌.

 

برابری و آزادی

چپ از نظر ما با دو ارزش بنيادی يعنی برابری و آزادی تعريف می شود. برابری، شاخص ترين ارزش چپ و تمايز آن با راست است. برابری، قطب نمای چپ است. امروز حوزه برابری گسترش يافته است: برابری در قدرت، ثروت، فرصت ها و اطلاعات. عدالت اجتماعی وجهی از برابری است.

 آزادی ارزش بنيادی ديگر چپ ايران است. انسان موجودی است خردمند. خردمندی و آزادی دو جزء جدائی ناپذيرند. فرد تنها در آزادی می تواند به حکم خرد خود چنانکه می خواهد زندگی کند. سلب آزادی از فرد به معنی نفی خردمندی اوست. نفی توان خردورزی انسان به نفی آزادی او منجر می گردد. فرد نابخرد و دربند بايد به حکم عقل برتر زندگی کند، خواه اين خرد برتر در سنت و مذهب باشد و خواه ايدئولوژی سياسی.

بين برابری و آزادی پيوند تنگاتنگ وجود دارد. کم بها دادن به آزادی و مطلق کردن برابری، زمينه را برای رژيم های  استبدادی و توتاليتر  و برای پوپوليسم باز می کند. مطلق کردن آزادی و کم بها دادن به برابری به توجيه گری بنيادگرائی بازار، ليبراليسم اقتصادی و نئومحافظه کاری منجر گشته، گروه های وسيعی از جامعه را به فلاکت می کشاند و شکاف طبقاتی را تعميق می بخشد. 

 

فرد و جامعه

وجهی ديگری از ارزش های چپ، تاکيد بر جمع گرائی (کلکتيويسم) است. ليکن جمع گرائی (کلکتيويسم) در نزد قرائتی از چپ مطلق شد و فرد و آزادی او در سايه قرار گرفت.

انسان موجودی اجتماعی است و تداوم حيات آن بر اثر زندگی گروهی و جمعی تامين شده است. انسان موجود مجرد نيست و در کنش متقابل و در رابطه با ديگر انسان ها وجود دارد. انسان ها را به مثابه موجود اجتماعی می توان درک کرد که در مناسات با ديگران زندگی می کند. 

 

جامعه از انسان ها تشکيل شده است و انسان ها موجود خردورزند. اصل قرار دادن فرد و يا جامعه، مطلق کردن هريک از آن ها و ثانوی شمردن آن ديگری موجب می شود يا فردگرائی (انديويدواليسم) رشد پيدا کند و همبستگی اجتماعی تضعيف گردد و يا جامعه فرد را در خود حل کند و آزادی فردی را از بين ببرد. فرد نه جزئی از جامعه به حساب می آيد و نه جامعه از افراد منفرد تشکيل شده است. رابطه فرد و جامعه، رابطه بسيار پيچيده ای است و نمی توان آن را با مقوله جزء و کل تبيين کرد. بدون انسان آزاد و حاکم برسرنوشت خود، نمی توان به جامعه آزاد دست يافت.  

چپ ايران بر تقدم جامعه بر فرد تاکيد دارد. فردگرائی (انديويدواليسم) به معنی ثانوی و فرعی شمردن جامعه و جمع گرائی (کلکتيويسم) افراطی به معنی مطلق کردن جمع و جامعه و حذف و يا کم بهاء دادن به حقوق و آزادی های فردی است. هم فردگرائی (انديويدواليسم) و هم جمع گرائی (کلکتيويسم) افراطی با واقعيت های انسان هم خوانی ندارد. جمع گرائی (کلکتيويسم) افراطی با نفی فرديت، انسان ها را به مهره های ماشين جمع تبديل کرده و آن ها را تابع کل می کند و شخصيت و موجوديت آن ها را سلب می کند. فردگرائی (انديويدواليسم) هم نافی نقش جمع و جامعه و مناسبات انسان ها با هم است. انديويدواليسم انسان ها را در اساس در فرديتش تعريف می کند و نه در مناسباتش با انسان های ديگر. برپايه اين نگاه همبستگی انسان ها معنی خود را از دست می دهد و انسان ها همواره در رقابت با هم قرار می گيرند.

چپ سنتی همواره هم ليبراليسم سياسی و هم ليبراليسم اقتصادی را نفی کرده است می توان ليبراليسم سياسی را از ليبراليسم اقتصادی منفک کرد. ليبراليسم سياسی ناظر بر حقوق فرد و تفکيک حوزه های دولت و جامعه از يکديگر، محدود و مقيد کردن قدرت دولت در مقابل حقوق فرد در جامعه است. ليبراليسم از آغاز کوششی به منظور تعيين حوزه خصوصی در برابر اقتدار دولتی بوده است. ليبراليسم از جامعه مدنی در برابر اقتدار دولتی و از دولت مشروط و مقيد به قانون و آزاديهای فردی و حقوق مدنی دفاع کرده است. بر طبق اصول ليبراليسم حق دولت برای دخالت در زندگی خصوصی و مدنی بايد با قيودی نيرومند و مشخص محدود گردد. لازم است که ليبراليسم سياسی را وارد ارزش های چپ ايران کرد.

 

دمکراسی

دمکراسی اصولا نظام حکومتی است و تا کنون آلترناتيو مناسبت تر از آن برای ساختار سياسی و اداره کشور ارائه نشده است. نگاه رايج در بين مارکسيست ها نسبت به دمکراسی و ديکتاتوری، طبقاتی بوده است. از نظر آن ها دمکراتيک‏ترين جمهوری‏های بورژوائی چيزی جز دستگاهی در دست بورژوازی برای سرکوب طبقه کارگر نيستند. اين نگاه مارکسيست ها، دمکراسی انتخابی را به عنوان دمکراسی بورژوائی قلمداد کرده و آن را ديکتاتوری اقليت بر اکثريت تلقی می کنند. در حالی که به نظر آن ها ديکتاتوری پرولتاريا، ديکتاتوری اکثريت بر اقليتی استثمارگر است.  

طبقاتی ديدن دمکراسی، راه را برای ديکتاتوری و نسبت دادن آن به بورژوازی باز می کند. در حالی که سرمايه داری با خود دمکراسی را همراه نيآورده است. دمکراسی دستآورد بشريت است و بيش از همه حاصل مبارزات کارگران، مزدبگيران، زنان، روشنفکران و جنبش های اجتماعی است.

دمکراسی انتخابی يک گام مهم در مشارکت شهروندان در حيات سياسی و اجتماعی کشور است. نفی دمکراسی انتخابی و بورژوائی ناميدن آن ـ نگاهی که لنين داشت ـ راه را برای شکل گيری دمکراسی مشارکتی و مستقيم می بندد. به قول روزا لوکزامبورگ بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی بيان و مطبوعات و اجتماعات، بدون مبارزه آزادانه افکار و عقايد، زندگی در هر نهاد عمومی خواهد مرد. لازم است که دمکراسی انتخابی را تکامل بخشيد و در جهت تحقق دمکراسی اجتماعی، مشارکتی و مستقيم گام برداشت.

دموکراسی مشارکتی و مستقيم نه بدیل دموکراسی انتخابی است، نه در موضع نفی اصول و ارزش‌های آن قرار دارد و نه از تجربه گسترده و متنوع آن به مثابه شکل مسلط دموکراسی در دنیای حاضر بی‌نیاز است. حفظ و پاسداری از وسیعترین آزادی‌های فردی، اجتماعی و سیاسی از مشخصه‌های اصلی دموکراسی مشارکتی است.

در دمکراسی انتخابی عليرغم ادعاها، منابع و فرصت های برابر برای شهروندان تامين نمی شود و مداوما نابرابری طبقاتی و استفاده نابرابر از منابع و فرصت ها باز توليد می شوند. برای اجتناب از اين امر، لازم است که از دمکراسی انتخابی فراتر رفت و در جهت تامين دمکراسی مشارکتی گام برداشت.

دمکراسی مشارکتی تکامل انسان را تسريع می کند، سودمندی را ارتقا می دهد، احساس بيگانگی را از مراکز قدرت کاهش می دهد، توجه به مسائل دسته جمعی را تقويت می کند و به شکل گيری شهروندانی فعال و آگاه که دلبستگی جدی تری به امور حکومتی نشان می دهند کمک می کند.

 

محیط زیست

امروز انديشه چپ به طور کلی و چپ ايران با حفظ محيط زيست گره خورده است. چپ همانند جنبش های اجتماعی سبز، مناسبات سرمايه داری و سودپرستی آن را يکی از عوامل فاجعه محيط زيست می دانند.  براثر رشد انفجارگونه جمعیت‌، رشد کنترل ‌نشده شهرها، صنعت‌ و بهره‌بردارى‌ غارتگرانه، بی برنامه و بدون آينده نگری، با نگرش حداکثرسودآوری‌ تولید سرمایه‌دارى‌ از منابع‌ طبیعى، استفاده از انرژی فسیلی، الگوی مصرفی موجود، شرایط‌ حیات‌ در کره زمین‌ مورد مخاطره جدى‌ قرار گرفته‌ است‌. در حالیکه جهان و منابع موجود در آن، به نسل های آینده هم تعلق دارد. در کشور ما وضعيت محيط زيست فاجعه بار است.

 

ساير ارزش های چپ ايران

حقوق بشر، سکولاريسم، برابر حقوقی زن و مرد، تنوع سبک زندگی، دفاع از بخش عمومی و همبستگی جزو ارزش های چپ ايران هستند.

 

سوسياليسم دمکراتيک

جنبش سوسياليستی در قرن بيستم، "سوسياليسم واقعا موجود" را تجربه کرد. در اين تجربه، سوسياليسم:

ـ نه به شيوه و در شکل دمکراتيک، بلکه به شيوه و در شکل ديکتاتوری با عنوان ديکتاتوری پرولتاريا؛

ـ نه برخلاف ادعای کمونيست ها از پائين و توسط طبقه کارگر و زحمتکشان، بلکه از بالا و توسط حزب کمونيست؛

ـ نه با استقرار دمکراسی و گسترش و ژرفش آن به سمت دمکراسی مستقيم و مشارکتی، بلکه با تسلط نهادهای امنيتی و سيستم بوروکراتيک بر کشور؛

ـ نه با تامين آزادی های فردی و پلوراليسم سياسی، بلکه با انحصار حزب کمونيست و نفی حقوق بشر؛

ـ نه با تلفيق بازار و برنامه ريزی، بلکه با تسلط برنامه ريزی متمرکز در بالا و مالکيت تماما دولتی؛

ـ نه با تقويت جامعه مدنی و قدرتمند کردن جامعه، بلکه تضعيف جامعه و تمرکز تمام حوزه های اجتماعی در دست دولت؛

ـ نه راه باز کردن برای شکل گيری نهادهای خودگردان، بلکه ايجاد نهادهای وابسته به حزب و دولت؛

پی ريزی شد و نتوانست تجربه مثبت و ارزنده برای جنبش سوسياليستی فراهم آورد.  

در گذشته بخش قابل توجهی از چپ ايران از همان نگرش حاکم بر "سوسياليسم واقعا موجود" پيروی می کرد. امروز ضرورت دارد که چپ ايران از نگرش حاکم بر "سوسياليسم واقعا موجود" بگسلد. گسست از "سوسياليسم واقعا موجود" به معنی نفی سوسياليسم نيست. به قول  "آلن بديو" "فيلسوف فرانسوی: "به خاطر خطاها و فجايع نظام‌های "سوسياليسم واقعا موجود "دولت‌های سوسياليست و احزاب کمونيست، به ‌خصوص در اتحاد شوروی، مبدل به دم‌و‌دستگاه مخوفی شده بودند که نمی‌توان از انتقاد قاطع و شديد به آن طفره رفت. اما اين انتقاد بايد به ما نيرو و توان بخشد. بايد به تئوری و عمل ما خوراک رساند و به پيشرفتشان کمک کند؛ نه اينکه به نوعي کناره‌گيری و دل زدگی منجر شود و طفل نوپای سياست را با تشت حمام تاريخ بيرون اندازد" ( به نقل از مقاله‌ "آلن بديو" درباره بحران يونان).

برای مشخص کردن نگرش نسبت به سوسياليسم، ابتدا لازم است به اين سئوال اساسی پاسخ داد که آيا سوسياليسم امری است اجتناب ناپذير و حتمی و يا اينکه امری است آگاهانه و ارادی؟ به بيان ديگر  سوسياليسم لازمه تداوم حيات اجتماعی است و يا روش بهزيستی و بهروزی انسان؟ امری است ضرور و يا مطلوب؟ 

معتقدين به جبر و غايتمندی تاريخ بر اين باورند که سقوط سرمايه داری و رسيدن جوامع به سوسياليسم از قوانين تکامل جامعه ريشه می گيرد و امری است حتمی و اجتناب ناپذير. به نظر آن ها گرايش های جامعه سرمايه داری، گرايش طبيعی فرآيند تاريخ را به سوی سوسياليسم تقويت کرده و سوسياليسم نتيجه اجتناب ناپذير فرآيند انباشت سرمايه است. اين نگرش مورد پذيرش مارکسيست های غيرارتدوکس نبود. روزا لوکزامبورگ جزم انديشی در باره ضرورت "پايان تاريخ" يا "غايت تاريخ" و گذار خطی و اجتناب ناپذير از سرمايه داری به سوسياليسم را مورد ترديد قرار داد.

ديالکتيک پيشرفت، غيرغايتمندانه و باز بوده و سرنوشت روندهای تاريخی هرگز از پيش تعيين نشده است. واقعيت هم نشان داد که سوسياليسم امر اجتناب ناپذير نيست و از اين رو خودبخود به وجود نمی آيد بلکه بايد ايجاد شود. اگر معتقد باشيم که سرنوشت روندهای تاريخی از پيش تعيين نشده و تاريخ غايتمند نيست، اگر از دترمينيسم فاصله گرفته و بر پراکسيس مارکس متکی شويم، سوسياليسم را امری اجتناب ناپذير تلقی نخواهيم کرد.

ضرورت سوسياليسم را نمی توان از فرآيند تاريخ و يا علم جامعه استنتاج کرد. علوم اجتماعی فاقد هرگونه انگيزه و گرايش ماوراء تبينی است و لذا نمی تواند غايات و اهداف و زندگی انسان را از پيش معين کند و جای اراده انسان را بگيرد. به همان خاطر منطقی آن است که سوسياليسم را به عنوان مقوله ای از خرد عملی در نظر گرفت و آن را از حيطه ضرورت تاريخی به عرصه فعاليت آگاهانه و آزادانه انسان برای دستيابی به جامعه مطلوب برکشيد.

می توان گفت سوسياليسم نه از طريق انقلاب، ضربتی، ناگهانی و قهرآميز و با کسب قدرت سياسی و درهم شکستن ماشین دولتی، بلکه آگاهانه، تدريجی و با ايجاد و گسترش ارزش های سوسياليستی در جامعه، تقويت آن در افکار و عرصه عمومی و بربستر جامعه مدنی شکل می گيرد. ميان افول سرمايه داری و استقرار سوسياليسم خط فاصل مشخص و بارزی وجود ندارد. سوسياليسم همانند سرمايه داری در دوران تکوين خود نه به طور ناگهانی بلکه به تدريج نفوذ می کند و ارزش های آن شکل می گيرد.

در فراخوان برای تشکيل حزب چپ، بدرستی بر سوسياليسم دمکراتيک تاکيد شده است. تحقق سوسياليسم بدون تحقق دمکراسی ناممکن است. دمکراسی هم وسيله و هم هدف است، وسيله مبارزه برای دستيابی به سوسياليسم است و هم چنين بستری که در آن سوسياليسم تحقق می يابد. انقلاب سوسياليستی به عنوان وسيله، هيچگونه تناسبی با سوسياليسم به عنوان هدف ندارد. سوسياليسم به طور کلی با استمرار رابطه آمرانه و اقتدارگرايانه منافات دارد. سوسياليسم فرایندی دمکراتیک و مربوط به عرصه عمومی و جامعه مدنی است، نمی توان از طريق انقلاب سياسی خشونت بار به رهبری و پیشاهنگی اقليتی از مبارزان سوسیالیست جامعه (حزب کمونیست یا سوسیالیست) برقرار نمود.    

 

                                   *          *          *          *          *          *

برای چپ ايران ارزش‏های برشمرده و سوسیالیسم دمکراتیک، بیش از همه در ارائه برنامه برای گذار ایران به کشور دمکراتيک، مدرن و توسعه یافته، در تحقق حقوقی و حقیقی آزادی، برابری، تامین حقوق بشر، دمکراسی، رفع تبعیض و حفظ محیط زیست و در پی‏ریزی جامعه نیرومند، دولت مدرن، دمکراتیک، عدالت خواه و سکولار و فراهم آمدن زمینه‏های سوسیالیسم دمکراتیک تبلور می‏باید.

افزودن نظر جدید