فراموش کن این قصه ها را !

پنج سیری عرقی که از پرنده آبی خریده بود تو جیبش جا داد وراه سینما شل کن (شهرزاد) پیش گرفت.
جلو سینما که رسید، نگاهی به پرده انداخت، (یک نفربرای همه ، دارسینگ مرد هزارچهره) ، لب خندی زد. به شروع فیلم چند ساعتی مانده بود. پیچید پشت سینما، جلو نونوائی یک سنگک داغ خرید وازجگرکی مش ابرام هم چندتا سیخ کباب وکمی پیازچه.همه را ریخت روی نون ودورش هم کمی روزنامه پیچید وراهی بلوارشد.
ازپله های بلوارآمد پائین، نشست روی یک تخت سنگی. پیش روش آب بود ودورترک قشم وهرمز.
نگاهش به دریا وموج ها بود، واسکله که کپ تا کپ لنج ها پهلو گرفته بودند.
پنج سیری رااز جیب بیرون آورد، قلپی بالا رفت وبه همراهش چند لقمه. 
بسته اشنوش را گذاشت کنار پنج سیری ونخی از آن برداشت.
دود وعرق تا آن ته معده اش رسوخ کرد.
نگاهش به دریا بود، اما فکر وذهنش جای دیگیری سیر می کرد.
لقمه ای برداشت وپشت بندش یه قلپ دیگراز پنج سیری سرکشید، دود توی هوا ول وله می کرد. شرجی وگرما، دگرآن تف خود را نداشت.
دریا خیالش را آبی کرد. فکرش را پرواز داد. بلندای نگاهش را دید وآن چشم های کنجل کشیده (سرمه) وسبزیزنیه های سبز درچشم آبی خود.
لقمه دیگری برداشت،  بعد ش شیشه پنج سیری را که توی چاله آب گذاشته بود تا کمی خنک شود، برداشت وقلپی دیگربالا رفت.
نگاه را کمی به آن ورترذهن انداخت. پنجه علی، چچکر و... 
جمع شدن خودشان وگپ گال هائی که می زدند، سا لهای دبیرستان ودبیران تبعدی که حرف هایشان با دیگردبیران فرق داشت، حتی نوع درس دادنشان.
چه زود با هم اخت شدیم . 
زل زد به دریا وفکر را کمی هل داد آن طرف تر. 
- بازجوها. اقدام علیه امنیت کشور، مخالفت با نظام پادشاهی،  
شاه سایه خداست روی زمین، مخالفت با شاه یعنی مخالفت با خدا، یعنی ملهد.
اگر با ما کنار بیائی ما هم با تو کنارخواهیم آمد، زندگی به کامت می شود، جوانی وهزار سودا. 
...
شبی که فرداش یکی ازما ، آزاد می شد، چه زیبا بود آن شب، وما ...
وشب تبعید عزیزان، چوپان و ... ، از زندان اهوازبه تهران، وپروین که می خواند: ازآن شبی که برنگشتی، جهان که شادی آفرین بود به چشم من (ما) غم آفرین بود. و...
شلاق خوردن ها برای نرفتن به جشن چهارم آبان . اعتصاب غذا برای روزنامه وکتاب و...
- شما چپ ها ، با دست چپ هم غذا می خوری وسئوال های دیگر؟ شما زنان تان ...
وغذا ها، ساجمه پلو ویتیمچه و...
ومادر که همیشه می گفت: حرف راست را از بچه ها باید شنید. 
نگاهی به ساعتش انداخت، هنوز خیلی مانده بود به شروع سینما، مردی که با...
مزه کباب وپیازچه هائی که چاشنی کرده بود، طعم تلخ عرق وسیگاررا کمی کمتر کرده بود.
قید سینما را زد. ما که بطور واقعی، این فیلم را می بینم اگر خوب به زمان نگاه کنیم مگر غیراز این است ، همه برای یکنفر. 
لقمه ای دیگر گرفت، جرعه دیگری نوشید.
فراموش کن این قصه ها رو!
مخلوط تلخی زمان وتلخی عرق سوزشی برجان اش فکندە بود. دلش ابری شد وچشم ها یش...

پگاه وابرام، زمانی وصالح ، حسن واشرف، بت گورون (بتکده ) ودیریا وخضر.
علی خان وابرام که تو فیلم نهنگ بازی شاکه. (می کردند)
دورانی بود ، و...
خورشید دگرداشت رنگ عوض می کرد. درغروبش، غروب زندگی خود را می دید.
چیزی ازپنج سیری نمانده بود. لقمه ها دیگر تمام شده بود. سیگاری روشن کرد وپک محکمی به آن زد.
اه ... تو عشق را کشتی وپیراهن عزای آن ...
فکردرفکر، وگذشته وحال، وآینده پیش رو.
سرحال نبود، اما هیچ کدام ازقصه ها را، نمی توانست فراموش کند.
زنگ انشاء، وموضوع ، (علم بهتراست یا ثروت ).
اونوشته بود ، ثروت !؟
ودبیر انشاء : با توجیه وتوضیحات، که علم بهتر است ، وعلم چراغ راه آینده و...
واو: اصرار که، با ثروت وپول، همه چیز می توان خرید. حتی علم، آینده وهمچنین آخرت.
ته مانده پنج سیری را سر کشید . 
وخود را دید،ا ما نه پشیمان.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

برای من این نوشته ی دلنشین به آینه ای می ماند که روبروی شخصیت پاک و بی آلایش و صمیمی و دوست داشتنی رفیق کاوه ایستاده است.

آتا عزیز د ر من امید ایجاد کردی واتکا. سپاس ونشکر . با مهر. کاوه

سپاس وتشکر ،رفیق اتای عزیز. با بهترین آرزو وموفقیت بیشت در تمامی عرصه های زندگی برای تو عزیز وخانواده .