جنایت وزارت اطلاعات در تداوم جنایت ساواک

این نوشته به بهانه شوهای تلویزیونی که از برخی اصلاح طلبان تهیه شده به نگارش درآمده که متأسفانه با تأخیر در اختیار خوانندگان قرار می گیرد.

جنایت وزارت اطلاعات در تداوم جنایت ساواک

زمانی که ساواک، سازمان جهنمی رژیم شاه، گروه گروه بهترین فرزندان این آب و خاک را به چرخ دنده های ماشین گوشت می سپرد و یا در آپولو می سوزاند و با دیگر شکنجه های وحشیانه به کام مرگ می فرستاد، هنوز اسرار درون این شکنجه گاهها و شیوه های اعمال شکنجه های وحشیانه آن به بیرون از زندان درز پیدا نکرده و اطلاعات آن کاملاً فاش نشده بود. اما رفته رفته با خارج شدن برخی از زندانیان، اطلاعات مهم از درون شکنجه گاهها به بیرون از زندان انتقال یافت. آنگاه مردم و مبارزانی که هنوز به اسارت ساواک درنیامده بودند و فارق از دام و حیله ها و شگردهای آن فعالیت می کردند، دریافتند که ساواک آن سازمان مخوف و جهنمی است که به وسیله سیا و سازمان جاسوسی اسرائیل موساد در ایران پایه گذاری شده و هدف آن شکستن و به زانو درآوردن مبارزان مردمی و دسترسی به اطلاعات آنان با استفاده از امکانات مجهز و روش های مدرن و اعمال انواع شکنجه های وحشیانه به منظور گرفتن اعتراف به وسیله دژخیمانی مانند بهمن نادری پور معروف به تهرانی- محمد علی شعبانی معروف به حسینی- فریدون توانگری معروف به آرش و عضدی... به شمار می رفت. گرفتن اعتراف در اثر شکنجه های طولانی و آوردن قربانی مقابل دوربین تلویزیون با هدف شکستن روحیه مقاومت و اشاعه جو یأس و ناامیدی در درون و خارج از زندان، برای ساواک اهمیت اولی داشت. در همین رابطه ما در رژیم گذشته شاهد به نمایش گذاشتن سناریوهای متعددی بودیم که به تدریج ماهیت و هدف آنها آشکار گشت و چهره جنایتکار رژیم شاهنشاهی در پشت آنها به خوبی نمایان بود. پس از انقلاب و فروپاشی رژیم شاه، ساواک مضمحل نشد. این شبکه جهنمی به وسیله حکومت برآمده از انقلاب بهمن 57 به ویژه شخص آقای بهشتی، به سرعت بازسازی شد و در خدمت نظام ج- ا درآمد. تربیت بازجوهای جدید زیر نظر مسئولین کارکشته ساواک و سیستم اعتراف گیری به وسیله شکنجه های نرم و سخت از برنامه هایی بود که در بازتولید ساواما یعنی سازمان اطلاعات رژیم نقش بسزایی داشت.
پس از مدتی ساواما نام رسمی قانونی یافت و با نام وزارت اطلاعات در کنار دیگر وزارت خانه های دولتی به فعالیت خویش ادامه داد. ج- ا از بدو پیدایش خود وارث نظام اطلاعاتی مخوفی بود که تجربه مهمی در کشف و سرکوب و شکنجه مبارزان سیاسی و نیز، اعتراف گیری از متهمان داشت. اعتراف گرفتن از زندانیان و وادار به خودزنی كردن قربانیانی که به اسارت وزارت اطلاعات در می آمدند، از سیاست ها و روش های رایج رژیم بود که از ابتدا آغاز شد و تاکنون با شدت تمام دنبال می شود. تجربه ساواک این بار به دست ساواما یا همان وزارت اطلاعات ابتدا در دستگیری های گسترده اعضاء و فعالین سازمان مجاهدین خلق به کار گرفته شد و سپس در هجوم سراسری به حزب توده ایران و سازمان فدائیان خلق ایران و دیگر گروهها و سازمان های چپ ادامه یافت و با به راه انداختن شکنجه های فیزیکی و روانی برای گرفتن اعتراف و خودزنی به مرحله ای از توحش و خشونت رسید که در تاریخ معاصر و گذشته کشور ما بی سابقه بود.
در مورد شکنجه و اعتراف گیری بحث های بسیاری شده و آقای گنجی در کتاب تاریکخانه اشباح تا حدودی نور بر فراموش خانه های وزارت اطلاعات انداخته و چگونگی سیستم اعتراف گیری و شکنجه قربانیان را بازکاوی کرده است و اکنون نیز بحث های بسیاری در رسانه های خارجی و مطبوعات اپوزيسیون درباره این اقدام ضد انسانی ج- ا ادامه دارد.
هدف از این بحث طرح شکنجه و اعتراف گیری و تکرار مباحثاتی پیرامون موضوعاتی که این روزها در رسانه های برون مرزی دنبال می شود، نیست، بلکه قصد آن است که به دو نکته اساسی پرداخته شود که تاکنون در این مباحثات مغفول مانده و یا به عمد از کنار آن عبور کردند بدون اینکه مورد توجه و بحث قرار گیرد.

الف: سکوت معنادار شبکه های فرامرزی در قبال ساواک
شبکه آمریکا VOA و بی بی سی با تعدادی از زندانیان رژیم ج- ا گفتگوهایی را انجام داده و از افرادی مانند آقایان علی افشاری- اکبر گنجی- هوشنگ اسدی- احمد باطبی و... و مهمانانی که تلفنی ارتباط داشتند، در مورد نحوه دستگیری و اعمال شکنجه و چگونگی اعتراف گیری با شرح و بسط نسبتاً کامل و وسیع از سوی آنان در اختیار بینندگان و شنوندگان قرار گرفت. این مسئله به خودی خود گام مهم و اساسی در شناخت از زوایای درونی سیستم وزارت اطلاعات و مکانیسم های عملکرد آن در برخورد با زندانیان را بازگو می کند. و گواه بر آن است که بازجوها و شکنجه گران رژیم پایبند کوچکترین اصول اخلاقی و حتی مذهبی که خود مدعی آن هستند نیستند. موضوع مهمی که نخست در اینجا مطرح است، عدم توجه این رسانه ها به پیشینه وزارت اطلاعات و چگونگی استفاده از تجربه ساواک و اساساً عدم توجه به فعالیت ساواک به مثابه مخوف ترین سازمان جاسوسی است که به وسیله کارشناسان موساد و ساواک در ایران راه اندازی شد، است. اگر پذیرفته شود که وزارت اطلاعات کنونی و نیز اساساً تمامی شبکه های جاسوسی موازی مانند سپاه قدس و ... در جمهوری اسلامی، فرزندان مشروع و راستین ساواک هستند و کشتار و شکنجه و گرفتن اعتراف را از آن آموخته اند، آنگاه خواهیم دید، هر دو رژیم یعنی رژیم شاه و نظام کنونی دشمن قسم خورده انسان هایی بودند و هستند که گناه کبیره آنان، آزادی- عدالت اجتماعی پیشرفت و توسعه براساس نظامی مبتنی بر اراده مردم بوده است.شبکه های امریکا و بی بی سی به عمد در مقابل جنایت ساواک سکوت می کنند، همان سکوت معناداری که در مقابل رژیم شاه و جنایت های آن اختیار کرده بودند.
سیاست حاکم بر این رسانه ها اجازه نمی دهد تا به نقد رژیم شاه پرداخته شود و این خود به خود می تواند توجیه گر سیاست های پلیسی رژیم گذشته و از آن جمله جنایت های فجیع ساواک نیز باشد. آیا این امر نشان نمی دهد رسانه های وابسته به غرب و امریکا هنوز چشم امید به ابقاء و تجدید حیات رژیم شاهنشاهی در ایران دوخته اند؟ و از شکل گیری جنبش مستقل مردمی و متکی به رهبران واقعی واهمه دارند. شبکه های خبری امریکا و انگلیس، VOA و BBC نقش مهم و اساسی در افشاء ماهیت مأمورین و شکنجه گران وزارت اطلاعات رژیم کنونی ایران دارند اما در مقابل ساواک هر چند مربوط به گذشته است سکوت اختیار کرده اند. اگر در این امر تعمدی وجود ندارد این شبکه ها می توانند برنامه هایی بدین منظور و در راستای شناخت نحوه فعالیت ساواک و به کارگیری انواع شکنجه های ضد انسانی آن را مطرح و مورد بحث قرار دهند. در همین جا متذکر شویم که گشودن این بحث یعنی پرداختن به موضوع ساواک که طبعاً مربوط به گذشته است، به معنای باز کردن باب بحث جدید اما فرعی در مقابل موضوع اصلی شکنجه و گرفتن اعتراف از زندانیان به وسیله وزارت اطلاعات رژیم نیست، بلکه پرداختن به موضوعی تاریخی است که امروز در ماهیت و چهره وزارت اطلاعات رژیم ج- ا تداوم دارد و در مباحثات مغفول مانده است.

ب: فاجعه ملی و سکوت اصلاح طلبان کنونی و آزاداندیشان دیروزی

موضوع دیگری که به اعتقاد ما اهمیت دارد و به هر دلیلی به آن پرداخته نشده و یا کمتر مورد توجه قرار گرفته موضوع کشتار زندانیان سیاسی در سال های 67 و ماقبل از آن است. مقصودم دگراندیشان و فعالین سیاسی بسیاری بویژه اعضاء و رهبران و کادرهای سازمان مجاهدین خلق ایران- حزب توده ایران و سازمان فدائیان خلق ایران، سه سازمان اصلی کشوراست که پس از سال 59 به تدریج شناسایی و بازداشت و در زندانها مورد بازجویی و شکنجه های وحشیانه قرار گرفتند و سپس گروه گروه اعدام شدند. سرنوشت این دوره از زندانیان سیاسی بسیار تأسف بار و غم انگیز و بغایت اندوهناک است. زندانیان سال های 60 به بعد تجربه فجیع ترین و هولناک ترین شکنجه ها را با گوشت و پوست و استخوان لمس كردند و آثارآن را در روح نستوه شان به یادگار نهادند. آنانی که در این سال ها گذرشان به اوین و یا گوهردشت و یا دیگر زندان های کشور افتاده است، مفهوم شکنجه بویژه شکنجه با کابل بر کف پا و پشت را حتما به خوبی به یاد دارند. کابلهای وارد بر جسم پس از شکنجه های طولانی و خون بار را باید به یاد داشت و شکنجه مجدد و چند باره بر روی جراحت و روی جسم مجروح و تکه تکه و بر پاهای شیار شیار و خون دلمه بسته را كه باید در انتظار شکنجه ها و شکنجه ها در روزهای بعد مي ماندند ممکن است تجربه نکرده باشيد اما دیده یا شنیده ايد.شکنجه های مداوم و پایان ناپذیري که قربانی را به ورطه مرگ می رساند، اما نمی کشد. قربانی در چنین شرایطی رهایی خود را تنها در مرگ می بیند. اما رفتن به کام مرگ همان آرزویی است که اوبه رآن دست نمی یابد. یعنی اجازه نمی دهند تااز راه پذيرا شدن مرگ از این شرایط جهنمی که ذره ذره وجودش را به تدریج از او می گیرد، خلاص شود. در توصیف شکنجه های سالهای دهه 60 همین بس که آن دسته از زندانیان که پس از آزادی، روزهای خوف و وحشت زندان را در ذهن خویش مجسم می کنند ناخودآگاه رعشه بر اندامشان می افتد و آن قسمت از جسمشان بویژه کف پاها شروع می کند به تیر کشیدن و یا بسیاری که هنوز کابوس زندان و شکنجه رهایشان نکرده و سالهاست در خواب شکنجه را می بينند. این استآن خاطره اي که زندانی از آن سالها بخاطر دارد. درباره سالهای زندان- شکنجه- سلول انفرادی و اعتراف گیری و نیز در باره فاجعه جانگداز ملی که گروه گروه زندانیان را به جوخه های مرگ سپردند و یا به طنابهای دار آویختند، باز هم این شبکه ها ي خارج از كشورسکوت اختیار کردند و عکس العمل آنان عمدتا در چهار چوب بازتاب و انتقال خبر بوده است. در آن سال ها در رسانه هایی که هم اکنون دفاع از حقوق بشر را وظیفه اخلاقی و وجدانی خود می دانند، نشانی از محکوم ساختن این اعدام ها و شکنجه ها مشاهد نشد شاید هم فاجعه ای که به نسل کشی معروف شد برای سران امریکا و اروپا خوشایند بود. انسانهایي قتل عام شدند که تنها گناهشان خواست تغییر وضع موجود بود که امروز پس از سی سال نسل کنونی خواهان همان تغییر هستند. در آن روزها این نسل به دنبال آزادی و دموکراسی و عدالت و توسعه بود. همان آرمانی که نسل کنونی پس از سی سال برای آنها می رزمد و جان می دهد و شکنجه می شود. در آن سالها در خارج رسانه های فرامرزی در مقابل فاجعه ملی سکوت کردند و سران آمریکا و اروپا با سکوتی تأییدآمیز از کنار آن گذشتند و در داخل اصلاح طلبان اگر هم اصلاح طلب شده بودند باز هم یا نظاره گر بودند و یا در کنار جلادان و دژخیمان قرار داشتند تا شاهد فاجعه اي باشند که در آن ميهن دوستان دگرانديش یا به جوخه های مرگ سپرده می شدند یا در زیر شکنجه های وحشیانه جان می باختند. اگر موقعیت اصلاح طلبان در آن سالها مجوزی بود تا نسبت به کشتار زندانیان سیاسی سکوت کنند، اما سکوت آنها پس از تکوین اصلاحات و راه افتادن موج اصلاح طلبی برای چه بود؟ در همان سال 76 که موج جدیدی از ترور و قتل های زنجیره ای از سوی رژیم راه اندازی شد آقایان اکبر گنجی و عمادالدین باقی با پشتوانه ای از اطلاعات به افشای ماهیت قتل ها پرداختند که تأثیر مهمی در جلوگیری از تداوم قتل ها داشت. ما بدون اينکه از اهمیت تلاش مطبوعاتی افرادی که به کشف و افشای رفتار افراد خودسر پرداختند بکاهیم، باید بگوییم که متاسفانه در فرصت و شرایط به دست آمده پس از خرداد 76 براي بازکاوی رفتار بازجوها و شکنجه گران در سال های دهه شصت و فاجعه ملی سال 67 موضوع یا مطلب قابل توجهی مشاهده نمی کنیم. به نظر می رسد این برهه یا مقطع از تاریخ کشور ما از نگاه اصلاح طلبان نادیده گرفته شده است. در صورتی که قتل های پاییز 76 و دیگر قتل های سیاسی در تداوم قتل های سال های 60 - 67 قرار دارد که همه آنها در کارنامه سیاه ج- ا- ا و در حافظه مردم ما محفوظ مانده است حال چرا اصلاح طلبان و ژورنالیست های اصلاح طلب بویژه آنان که دسترسی به آرشیو وزارت اطلاعات داشتند حاضر نشدند رخدادهای سال های مذکور را مطرح سازند. به نظر می رسد سکوت آنان جز به دو دليل نمي تواند باشد: نخست آن که خود آنان در ماجرای فاجعه ملی و شکنجه زندانیان نقش مستقیم یا غیر مستقیم داشته اند. اگر فرض مذکور را درست بدانیم باید گفته شود که اگر آنان مقوله اصلاح طلبی را به گونه اي روشمند پذیرفته اند و به راه اصلاحات در ایران باورمند شده اند، پس نقد را هم که محور پیش برد اصلاحات است باید بپذیرند. در این صورت نقد حاکمیت می تواند از نقادی خود شروع و به دیگر عرصه ها تسری یابد. لذا مهمترین انتقادی که به اصلاح طلبان وارد است آن است که هیچ گاه حاضر نشدند گذشته قبل از استحاله خویش را که صلاحشان را در هم بودگی با جریان راست می دیدند و به خاطر آن مرتکب اشتباهات گاه بزرگی شدند با نقديآشکار و شفاف بنگرند. از این رو کالبد شکافی قتل های زنجیره ای آقای گنجی زمانی مي توانست موثر باشد که همراه با نقد گذشته اصلاح طلبانی باشد که در کنار دیگر جناحهای حکومتی قرار داشتند. بدین ترتیب این لکه سیاه در پیشینه و رفتارهای سیاسی آغازین اصلاح طلبان وجود خواهد داشت و تا زمانی که بیرحمانه و شفاف به آن پرداخته نشود همواره این توهم یا واقعیت از حافظه تاریخی مردم پاک نخواهد شد.
نکته دوم آن است که اصلاح طلبان در شکنجه ها و زندان های انفرادی سال های شصت به بعد و فاجعه ملی سال 67 دست نداشتند و به خاطر حفظ موقعیت خویش در بدنه قدرت و یا برخی ملاحظات سیاسی دیگر از جمله داشتن مرزبندی سیاسی با احزاب اپوزيسیون، از نقد فجایع این سال ها سر باز زدند. به نظر می رسد سکوت در مقابل این فاجعه بنا بر هر ملاحظه سیاسی که صورت گرفته باشد اعمال و سیاست های این جناح را در بدنه قدرت توجیه نمی کند. امروزكه همه طیف های مخالف دیکتاتوری در حمایت از زندانیان یک صدا شده اند و بخشی از اصلاح طلبان طعم تلخ زندان را می چشند، مرزی برای زندانی سیاسی بودن وجود ندارد. مخالفان استبداد حکومتی، تلاش خود را متمرکزدر نجات و رهایی همه زندانیانی که با گرایش های متفاوت فکری در چالش با استبداد هستند، قرار داده است. پس می بینیم که هیچ ملاحظه سیاسی وجود ندارد. ای کاش اصلاح طلبان هم در سالهایی که نطفه اصلاح طلبی در درون شان شکل می گرفت، نقد سیاست های کشتار زندانیان سیاسی و شکنجه های وحشیانه سال های آغازین انقلاب را در برنامه های خود می گنجاندند تا امروز چهره آنان در دفاع از آزادی بدون داشتن لکه سیاه در کارنامه شان درخشان می نمود.

افزودن نظر جدید