نوروز در زندان رجایی شهر

 

سال ها پیش، که اشتیاق انقلابی و تمایلات ایدیولوژیک و تحول طلبانه هنوز معتبر بود، شاعر نامدار معاصر، هوشنگ ابتهاج در مطلع غزلی چنین سروده بود:

بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم

امسال که در آستانه سال تازه، برای ملاقات برادرم سعید رضوی فقیه، گذار من و خواهرم شکوفه خانم به زندان رجایی شهر افتاد، حال و هوای این نوع سروده ها و شعارهای شاعرانه در جان و دلم زنده شد و دلم هوای چکامه سرایان مشروطیت و شعرهای جوانی سایه و کسرایی و دیگر سرایشگران پرشور و عدالت طلب و انقلابی را داشت. باری، راه دور را در مصاحبت وهمراهی همراهان عزیز، خاصه مهمان ارجمند و مبارز و بزرگوارمان نسرین ستوده نزدیک کردیم. خانم ستوده یک روز پیش از واپسین چهارشنبه پایانی سال ۹۲ با همسرم مرضیه سلیمانی تماس گرفتند و اظهار تمایل کردند که برای دلجویی و حمایت از زندانیان سیاسی و بسیاری از ایرانیان گرفتار و دربند به زندان رجایی شهر می آیند.

خانم ستوده از دوستان قدیم و وکیل معتمد و عزیز ما و مدتی همکار مطبوعاتی مرضیه در یکی از روزنامه های توقیف شده در دولت مستعجل اصلاحات بودند. این بانوی بزرگوار و شجاع و حقوقدان برجسته ایران، البته از مفاخر وکلا و از پیگیرترین کوشندگان رعایت حقوق بشر و الزامات قانونی در ایران است و گواه این مدعا، رنج و حبس و محرومیتهای شجاعانه نسرین ستوده در مسیر آرمانهای آزادی طلبانه و حقوق بشری اوست که هر چه بگوییم تکرار است و نیاز به بازگویی ندارد.

در زندان رجایی شهرفرصت دیدار همکاران سابقم در مطبوعات دهه های ۱۳۷۰ و پس از آن دست داد. باز هم به فرموده حضرت سایه:

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

و به قول شاعری دیگر:

دوستان در بند و ما آزاده ایم

این نه آزادی که طنز است و جنون

روزنامه نگار بزرگوار و راست کردار که سال ها مفتخر به همکاری او در همشهری بودم، ژیلا بنی یعقوب به همراه همسر احمد زید آبادی و فرزندان احمد برای ملاقات آمده بودند. همسران این دوبانوی شجاع و سربلند و بزرگوار، بهمن احمدی امویی و احمد زید آبادی، اسوه های استوار مقاومت و ایستادگی بر اصول آزادیخواهانه و حقوق ملی ایرانیان اند. سالها همکاری با آنها نیز از بهترین خاطرات زندگی حرفه ای من است. بی آن که بخواهم شعار دهم یا تبلیغ کنم، به صراحت می توانم گفت که جز راستی و صدق و نجابت از آنها به یاد ندارم. با زیدآبادی گاهی اختلاف نظراتی داشته ام اما او چنان نجیب و ژرف اندیش و در حرفه خود دقیق النظر بود که از استادان محسوب می شد. خاصه در مسایل مربوط به فلسطین و اسراییل که تز دکتری اش نیز در همین ارتباط بود و به خاطر دارم که خود من چندین منبع مهم و اساسی در باب مطالعات یهودی، از جمله «گزیده تلمود» را در اختیارش نهادم. خوشترین و پربارترین لحظه های کاری ام گفتگو و جدلهای طولانی با احمد زیدآبادی بود و همواره با صبوری وآرامش او ختم به خیر می شد. خداوند او و بهمن احمدی امویی، این رفیق با شرف و با شهامتم را پایداری و عزت بیشتر عنایت فرماید. برای درک رنج و شکیبایی این خانواده های عزیز و سربلند کافی است یک بار در سرمای زمستان یا گرمای تابستان همراهشان شده و مدت طولانی برای چند دقیقه دیدار عزیزان را پشت سر گذاریم. این زنان و مردان صبور، این روزنامه نگاران شجاع و باشرف سالهاست با بلند نطری در این مسیر سبز گام می زنند. نه توقعی دارند و نه ادعایی. می کوشند و شکیب می کنند و گویی «رنج» هم سنّتی است که بر لوح حیات و سرنوشت ایشان نوشته شده است؛ گاهی نسلها! مثل همسر احمد زیدآبادی که در روزگار پهلوی، پدرش، محمد محمدی گرگانی را محبس به محبس می جست و اینک همسر را...

از دیگر کسانی که آمده بودند، مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی بود. مهسا را از قبل می شناختم. دختر پرشوری بود و گاهی در انجمن صنفی روزنامه نگاران و برخی روزنامه ها فعالیت می کرد. اما مسعود، همکار جوان من در دوسه روزنامه ی «موقوفه» بود؛ از جمله «کارگزاران». غالباً گزارشهای تند و تیزی می نوشت و محتاج تیغ جراحی محافظه کاران مسنتر می شد تا کار دست خودش و روزنامه ندهد. او یکسره شور و صداقت بود ومتأسفانه عمر حرفه ایش بیش از آن که در روزنامه ها بگذرد، در زندان سپری شده است. به قول طنزنویس بزرگ معاصر، ایرج پزشکزاد: مثل خیلی های دیگر «به جای مطبعه، از محفظه سر در آورد.»

یادم نرود از دوست دانشور و جامعه شناس فقر در بلاد شهری ایران و صاحب آثار ارزشمند و آموزنده ی اجتماعی، سعید مدنی یاد کنم که خانواده صبور و محترمش به دیدار آمده بودند و پس از سالها به سلام و علیک و تبریکی به او نیز، جان مرده و فرسوده ام زنده و تازه شد. از پشت شیشه ها لبخند فصیح ونجیب سعید مدنی نشان از پایمردی و دلاوری او و یاران در بند می داد.

از دیگر زندانیانی که فرصت دیدار و تبریک بهار به ایشان نصیبم شد، آقایان توکلی و سعید عابدینی و جمعی از مدیران جامعه بهاییت بود.

متأسفانه جامعه ای که راهبران و بزرگانش به جای تساهل و تسامح و جلوگیری از تعصبات کور و بی معنا، تحجر و تنگ نظری و بنیادگرایی و افکار سلفی و تکفیری را رواج می دهند، وضعیت تیره ای خواهد داشت. بزرگان دینی و سیاسی ایران باید هشیار باشند که اگر به تعصب و تنگ فکری دینی میدان دهند، از دل آن القاعده و تکفیریهایی سر بر خواهند آورد که هیچ قانون و قاعده ای را محترم نخواهند شمارد و بزرگترین زیانکارش همه ی شیعیان و محترمترین اقشار این جامعه خواهند بود. رخدادهای غم انگیز و دردناکی که اخیراً در بندر عباس و بجنورد، به نام دین رخ داده، سرانجام خوشی برای بانیان و مجریان و آمران نخواهد داشت و این چاقوی کور ساکتان و خاموشان و دیگر بی گناهان را نیز به زخم تعصبات کور مجروح و مقتول خواهد کرد و دیگر کسی مقیم حریم این حرم نخواهد ماند!

وکیل عزیز و شجاع ایران، نسرین ستوده، هرچند فرصت حضور در زندان رجایی شهر و عرض تبریک سال نو به صورت حضوری، به زندانیان سیاسی و عقیدتی را نیافت، اما با جمع کثیری از خانواده های آنها در بیرون حصار و سالن انتظار زندان ملاقات کرد. او با شور و شعور والایی که خصیصه ی او و انسان دوستی ذاتی اوست و قلب بزرگی که خداوند یگانه در سینه اش به ودیعت نهاده، با تک تک خانواده ها و افرادی که حاضر بودند سخنها گفت، راهنماییهای حقوقی و قانونی کرد و ضمن دلجویی و دعوت ایشان به متانت و صبوری، برای عزیزان زندانی شان آرزوی سلامت و استخلاص و بازگشت به کانون گرم خانواده نمود. نسرین ستوده پشتیبان و همراه خستگی ناپذیر خانواده های همه ی زندانیان سیلسی، عقیدتی و محبوسین نظام ناهنجار قضایی، امنیتی و سیاسی کنونی ماست. برای این بانوی خستگی ناپذیر و همه ی کوشندگان راه بی پایان آزادی و سربلندی ایران زمین، با هر نام و نشان و حرفه وعقیده و مذهبی، آرزوی سربلندی و پایداری دارم و نوروز کهن ایرانی را به تک تکشان تهنیت می گویم. خداوند روز آزادی ایشان و همه ی مردم این سرزمین ورجاوند را نزدیک فرماید...

منبع: 
کلمه

افزودن نظر جدید