آزادیهای سیاسی مبنای همه آزادیها

 

"انسانها حق دارند دنیایی متفاوت با آنچه که به آنها به ارث رسیده است بسازند"

ژان ژاک روسو

اگرچه گذشته می تواند چراغ راه آینده باشد، اما نگاه تاریخی به گذشته و مطالعه حوادث آن در یک فرایند و پروسه، می تواند کلیدی برای شناختِ بهتر گذشته و ترسیم راه آینده نیز باشد. این روزها سه واقعه تاریخی، ملی و مذهبی همزمان شده اند. دوازده فروردین سالروز تاسیس جمهوری اسلامی است و ایام نوروز و سیزده فروردینِ امسال نیز همزمان با ایام فاطمیه و سوگواری شیعیان شده اند. این سه واقعه اما هریک منابع الهام بخش خود را دارند که جایگاه آنها در میان ایرانیان و نحوه برخورد با آنها موضوع مورد توجه این یادداشت است.

همزمانی سالگرد تاسیس جمهوری اسلامی، سیزده بدر و ایام سوگواری شیعیان در حقیقت جلوه هایی از حضورِ تاریخی، کنش و واکنشِ فرهنگی-سیاسی، و تقابلهای دائمیِ بین "دولت"، "ملت" و "مذهب" را در کشور ما به نمایش می گذارند. این سه مقوله در مقاطعی از تاریخ کشورمان یا بصورت مسالمت آمیز در کنار هم بسر برده اند، و یا بین آنها جنگی سرد و خاموش در جریان بوده؛ و زمانی نیز تضادها و اختلافاتشان اوج می گرفته و یکی بر دیگری غلبه می کرده است.

نقطه آغاز تقابل آگاهانه بین گرایشهائی که به یکی از سه عنصر "دولت"، "ملت" و "مذهب" تعلق داشتند، و یا یکی را بر دیگری ترجیح می دادند، به دوران قبل از انقلاب مشروطه، زمانی که آثار و اندیشه های مدرنِ عصر روشنگری در اروپا به ایران نیز رسیدند، باز می گردد. اگرچه امواج روشنگری و مدرنیته با تاخیر نسبتا زیاد به سواحل ایران رسیدند، اما نحوه واکنش بخشهای مختلف جامعه ایران، بویژه روشنفکران، دولتمردان و سیاستمداران و روحانیت شیعه با آن کمابیش شبیه گرایشهای موافق و یا مخالف با جنبش روشنگری در اروپا بوده است، ویا حداقل می توان گفت که با یک روش مشترک به ارزیابی جنبش روشنگری در اروپا و نهضت مدرنیته در ایران می توان پرداخت.

در زمینه تحلیل عصر روشنگری در اروپا، جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی سه تحقیق بنامهای "روشنگریِ رادیکال"، "مسابقه روشنگری" و "روشنگریِ دمکراتیک" تدوین و انتشار داده است. به اعتقاد بسیاری روش تحقیق وی دریچه های جدیدی در زمینه تحلیل عصرِ روشنگری در اروپا باز کرده است. وی معتقد است که در اروپای عصر روشنگری تنها یک جریان واحد از جنبش روشنگری فعال نبوده است، بلکه جریانهای مختلفی در کنار هم حضور داشته اند. جریانهایی که وی آنها را "روشنگری رادیکال"، "روشنگری میانه رو"، "کنترا روشنگری" و "ضد روشنگری" نامگذاری می کند.

روشنگران رادیکال که عقبه آنها به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد، جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی در پروسه روشنگری و پیشرفت اروپای مدرن قائل نبودند. آنان ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادیهای فردی بیش از هر چیز بها می دادند، خود را در محدوده فرهنگ، قومیت و یک ملیت خاص محصور نمی کردند و به سخن دیگر جهانی می اندیشیدند. به اعتقاد جاناتان اسرائیل، فلاسفه رادیکال عصر روشنگری به انسان از دید جهانی می نگریستند و برای انسان حقوق طبیعیِ مستقل از ملیت، قومیت، نژاد و فرهنگ قائل بودند.

به موازات روشنگران رادیکال، روشنگران میانه رویی نیز بودند که سعی داشتند پیوندی صلح آمیز و تکمیل کننده بین اعتقادات دینی از یک سو و علم و منطق بشری از سوی دیگر ایجاد نمایند. در مقابل این دو جریان، گرایش سومی نیز وجود داشت که جاناتان اروین اسرائیل آن را "کنترا روشنگری" می نامد. به نظر وی کنترا روشنگران، همان طور که از نامشان بر می آید، همواره در برابر جنبش روشنگریِ رادیکال و حتی روشنگریِ میانه رو موضع گیری می کردند و هدفشان بازگشت دادن همه چیز به منابع اعتقادی دینی و مذهبی بوده است. تلاش کنترا روشنگران، در زمینه سیاست و اجتماع نیز ادامه دادن به همان سنتهای قدیمی و موجود بود؛ و حوزه نظر و فعالیت آنان بیشتر محدود به حوزه های ملی، فرهنگی و منطقه ای می شد و کمتر به انسان و حقوق او از دید جهانی توجه می کردند.

دگماتیستهای پروتستان و کاتولیک آن زمان، بعنوان سمبلهای نمادین کنترا روشنگران، نه تنها افکار ماتریالیستی و بی خدایی را بر نمی تابیدند، بلکه در برابر تلاش روشنگران میانه رو که در آشتی بین دین و علم و منطق بشری بودند نیز بشدت مخالفت می کردند. برای مثال پس از زلزله شدید در شهر لیما در سال 1746 کشیش این شهر اعلام کرد که زلزله لیما نشانه خشم و عصبانیت خدا بخاطر پوشش نامناسب زنان بوده است.

بنظر می رسد که تقابل بین "روشنگران رادیکال" و "کنترا روشنگران" بیش از هر تقابل و تضاد دیگری در عرصه فرهنگ، فلسفه و سیاست در رقم زدن حوادث سیاسی و اجتماعی و تحولات فرهنگی در اروپای پس از آغاز دوران روشنگری، تا حتی نیمه های قرن بیستم، نقش داشته است. روشنگران رادیکال، جهانی فکر می کردند، انترناسیونالیست بودند، برای انسان حقوق طبیعی و جهان شمول قائل بودند و در مقابل، کنترا روشنگران بازگشت به سنتهای کهن فرهنگی، ملی و دینی را پیگیری می کردند.

ما می توانیم ردپای تقابل بین روشنگران رادیکال و کنترا روشنگران را در انقلاب فرانسه (اواخر قرن هیجدهم) پیدا کنیم. لازم به تاکید نیست که این انقلاب قطعا اتفاقی، خود بخودی و بدون دلایل تاریخی نبوده، بلکه می توان ریشه های اصلی آنرا در جنبش روشنگری که از یک قرن پیش از آن آغاز شده بود، ردیابی کرد. در واقع اندیشه رادیکالِ روشنفکران دوره روشنگری در مورد حقوق طبیعی انسان و نگاه جهان شمول آنان به او و آزادیهایش بودند که در دوران انقلاب فرانسه تبدیل به شعار آزادی، برادری و برابری گردید و نظام فئودالی و سیستم برده داری در مستعمرات آنروز فرانسه آنزمان را برانداخت.

از توماس هابز در اواسط قرن هفدهم گرفته تا جان لاک و سپس فیلسوف آلمانی امانوئل کانت، که در دوران انقلاب فرانسه می زیست، همه به این اصل اعتقاد داشتند که وظیفه دولت همانا حمایت از حقوق فرد برای برخورداری از آزادی و بهره وری از مالکیت شخصی است. به سخن دیگر ایجاد شرایطی که تک تک افراد از حقوق طبیعی اشان برخوردار و بهرمند گردند. اعتفادی که بعدها در شعار سه گانه انقلاب فرانسه، آزادی، برابری و برادری تجلی یافت. امانوئل کانت در پاسخ به این سوال که روشنگری چیست می گوید روشنگری "انسانیتی است که بر نارساییهای خودساخته اش غلبه کرده و از فرازِ آن عبور وعروج نماید."

اگر در عرصه فرهنگ و فلسفه "کنترا روشنگران" در پی بازگشت به سنتهای کهن و اعتقادات دینی بودند و در جبهه مقابل روشنگران رادیکال قرار داشتند، همزاد آنان در عرصه های سیاسی و اجتماعی جریانی را شکل دادند که در تاریخ انقلابهای اروپا به "کنترا انقلابیون" معروف گردیدند. کنترا انقلابیونی که قطعا از حمایتهای فکری کنترا روشنگران و مخالفان روشنگری بی بهره نبودند.

تاریخ عصر روشنگری و انقلاب فرانسه نشان می دهد که در برابر شعار آزادی، برابری، برادری و حقوق طبیعی انسان، و در مقابلِ نگاه جهان وطنی به ارزشهای انسانی و حقوق بشری- که فراتر از ملیت، ناسیونالیسم و یا فرهنگ و نژاد خاصی است- جریانی قوی و "رادیکال" برای بازگرداندن طبقات حاکمه که در پی انقلاب بزیر کشده شده بودند شکل می گیرد. جریانی که با بهره برداری از اندیشه ها و افکار "کنترا روشنگران" و مخالفین روشنگری شعار بازگشت به فرهنگ و سنن ملی و یا دینی را سر می دهد و با سرکوب و گیوتین انقلاب مردمی فرانسه آن زمان را – که سمبل و ثمره عصر روشنگری و بویژه تلاشهای روشنگران رادیکال پیش از آن بود- تبدیل به یک دوران ترور سیاسی و سپس زمامداری امپراطوری بناپارت می نماید.

اگرچه انقلاب مشروطه با فاصله زمانی بسیار زیاد با انقلاب فرانسه اتفاق می افتد اما از نظر تاثیر افکار مدرن و اندیشه های روشنگرانه و از بابت نقشی که گرایشهای مختلف در ایران آن زمان در آغاز انقلاب مشروط و تحولات بعد از آن داشتند شباهتهای بسیار با انقلاب فرانسه و اصولا عصر روشنگری در اروپا دارد، بطوری که می توان از همان روشی که جاناتان اروین اسرائیل در تحلیل روند جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا بکار برده است استفاده کرد.

بنظر نگارنده روشنفکران دروان انقلاب مشروطه -که تاثیرات بسزایی بر آغاز جنبش مشروطه در ایران داشتند- را نیز می توان مانند دوران آغازین روشنگری در اروپا به سه دسته اصلی تقسیم کرد. به این مفهوم که در اواخر دوران قاجار و اوائل جنبش مشروطه ما می توانیم ردپای "روشنگران رادیکال"، "روشنگران میانه رو" و "کنترا روشنگران" را در ایران آن زمان بیابیم.

فتحعلی آخوند زاده را می توان از جمله روشنگران رادیکال عصر مشروطه نامید که با افکار سکولار خود و دفاع از حقوق بشریت (هم برای زنان و هم برای مردان) بیشترین تاثیر را در آغاز عصر مدرنیته و جنبش مشروطه خواهی در ایران داشته است. میرزا آقاخان کرمانی، که عمدتا تحت تاثیر افکار آخوند زاده بود، را نیز می توان از جمله روشنگران رادیکال این عصر نامید. حتی می توان میرزا رضای کرمانی که پس از قتل ناصر الدین شاه و در هنگام بازجویی می گوید "مردم انسان شده اند" را در همین ردیف قرار دارد.

در کنار روشنگران رادیکال، روشنفکرانی مانند میرزاملکم خان و طالبوف نیز بودند که بر خلاف افکار رادیکال آخوند زاده، در پی نوعی هماهنگی و صلح بین اسلام و مفاهیمی مانند آزادی، دمکراسی و حقوق انسانها هستند. این افراد را که از یک سو تحت تاثیر جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا بودند و آثار فیلسوفان و متفکرین اروپای را مطالعه کرده بودند واز سوی دیگر قصد نوعی تعریف ملی و فرهنگی و دینی از مفاهیم مدرنیته داشتند می توان "روشنگران میانه رو" نامید.

اما ما در این دوران کنترا روشنگرانی نیز داشتیم که بجد علیه جنبش مشروطه خواهی مبارزه می کردند. شاخص کنترا روشنگران این عصر، شیخ فضل الله نوری است که مشروعه خواهی اش برای ترسیم موقعیت او بعنوان دشمن روشنگری، مخالف شدید مشروطه خواهی و بنابراین بعنوان یک کنترا روشنگر واقعی کفایت می کند. وی همانند اتفاقات مشابهی که در اروپا پس از انقلاب فرانسه افتاد با ضد انقلابیون برای بازگردندان عظمت گذشته و باز گردندان محمد شاه به تاج و تخت همدست شد.

پس از سقوط استبداد صغیر محمد شاهی دورانی پر از هرج ومرج و جنگ داخلی آغاز می شود که می توان این شرایط را از پیش زمینه های مهم و تعیین کننده برای به قدرت رسیدن رضا شاه نامید. با علم به روش تحلیل این تاریخ شناس انگلیسی می توان رضا شاه و جریاناتی را که از او حمایت می کردند بعنوان سمبل و نمادی از کنترا انقلابیون، همانند دوران پس از انقلاب فرانسه، شناسایی کرد. کنترا انقلابیونی که در ظاهر همان شعارهای مدرن را می دادند و در پی بهینه سازی نظام سیاسی و اقتصادی ایران بودند، البته با سیاستهای تحکمی و استبدادی و با شعار ناسیونالیسم ایرانی. این جریان همانند مشابهان خود در عصر روشنگری در اروپا مدرنیته را نه در راستای تحقق آزادی و حقوق طبیعی انسان بلکه در جهت منافع یک طبقه خاص و یا با انگیزه های ناسیونالیستی تعریف می کرد. لازم به اشاره نیست که همین ناسیونالیسم افراطی رضا شاه بود که وی را به ناسیونالیسم اروپایی و بویژه هیتلر نزدیک کرد و موجبات سقوط و تبعید او را فراهم آورد.

در اوائل سلطنت محمد رضا شاه و بویژه در دوران ملی شدن صنعت نفت و نخست وزیری دکتر مصدق ما باز هم شاهد حضور مجدد نسل جدیدی از کنترا روشنگران به نمایندگی آیت الله کاشانی هستیم که هم جبهه با سلطنت محمد رضا شاه می شود و در مقابل دولت مصدق قرار می گیرد.

در سالهای پس از کوتادی بیست و هشت مرداد بتدریج روشنفکرانی پا به حیات جامعه ایران می گذارند که همانند روشنگران میانه روِ عصرِ مشروطه در ایران و یا عصر روشنگری در اروپا در پی آشتی بین دین و علم و منطق بشری بودند. اما این روشنگران بجای تقویت جبهه روشنگری رادیکال و سکولار که از دوران آخوندزاده آغاز شده بود، بیشتر نگاه و توجه خود را به فرهنگ مذهبی و شیعی معطوف می دارند و شعار بازگشت به خویشتن را سر میدهند. روشنفکرانی مانند دکتر علی شریعتی و جلال آل احمد با مواضعی از جمله شیخ شهید نامیدن فضل الله نوری (توسط آل احمد) و یا اینکه (به گفته شریعتی) "روحانیت پای هیچ قرارداد استعماری را امضا نکرده است" و بویژه با استفاده های رمانتیک از داستانهای شیعه، عملا (با تاکید بر شعار بازگشت به خویش) هم جبهه با کنترا روشنگران و روحانیت شدند تا روشنگران رادیکال و سکولار کشورمان.

انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی را باید در حقیقت محصولی از پیوند دو جریان کنترا روشنگری در ایران که از فضل الله نوری آغاز شد، با آیت الله کاشانی ادامه پیدا کرد و در آیت الله خمینی ختم گردید از یکسو و روشنگران میانه رو و مذهبی از سوی دیگر دانست. در واقع پس از یک مبارزه بیش از صد ساله برای آزادی، حقوق طبیعی انسان و سکولاریزم که توسط روشنگران رادیکال این مرز و بوم نمایندگی می شد، انتقام انقلاب مشروطه -که در درجه اول محصول تلاشهای روشنفکران رادیکال این مرز و بوم بود- گرفته شد و روحانیت شیعه به رهبری آیت الله خمینی در مسند قدرت قرار گرفت؛ وی با تقاص خون فضل الله نوری از جنبش روشنگری و سکولار جامعه ایران، جمهوری اسلامی را بعوان نمادی از غلبه مذهب بر دولت و ملت تاسیس کرد.

افزودن نظر جدید