بهمن‌ماه، تولد و اعدام خسرو گلسرخی، گفت و گو با همسر خسرو گلسرخی

گفتگو با خانم عاطفه گرگین، همسر خسرو گلسرخی

ندای آزادی : آنچه در ادامه می خوانید، گفتگویی است با خانم عاطفه گرگین، همسر خسرو گلسرخی.

نزدیک به چهل سال پس از مرگ این شاعر، همسرش عاطفه گرگین که تقریبا همزمان با او دستگیر و نزدیک به چهار سال در زندان می‌ماند، در گفت‌وگویی با «المجله» که در منزلش در پاریس انجام شده، از آرمان‌های خود که در آن زمان روزنامه‌نگار بوده، و همچنین اهداف خسرو گلسرخی سخن می‌گوید.

شما خودتان در کنار گلسرخی به عنوان روزنامه‌نگار فعال بودید و همراه او دستگیر شدید. دقیقا چه مدت در زندان بودید؟

من شانزدهم فروردین سال ۵۲ دستگیر شدم. خسرو را هشتم‌‌ همان ماه در روزنامه کیهان بازداشت کرده بودند. در دادگاه اول، به یک سال حبس، و در دادگاه دوم به سه سال محکوم شدم. اما حدود سه سال و نیم در زندان ماندم و شهریور سال ۱۳۵۵ از زندان آزاد شدم.

پس وقتی گلسرخی را اعدام کردند، شما در زندان بودید؟

بله. من آن موقع در زندان بودم و‌‌ همان جا هم خبردار شدم که خسرو را تیرباران کرده‌اند.

چرا شما بیشتر از سه سال در زندان ماندید؟

برای اینکه آن‌ها در زندان از ما چیزهایی می‌خواستند که ما نمی‌توانستیم انجام بدهیم، مثل اعترافات تلویزیونی. یا قرار بود یک گروه حقوق بشری برای بازدید از زندان بیاید و با زندانیان مصاحبه کند و از ما خواسته بودند که اگر شکنجه شده‌ایم یا شکنجه شدن کسی را دیده‌ایم، چیزی نگوییم.

شما شکنجه شده بودید؟

خود من نه، ولی خسرو شکنجه شده بود. در یک ملاقات که با هم در اوین داشتیم، وقتی توی اتاق آمد، نمی‌توانست روی پا‌هایش راه برود و همان‌طور که در دادگاهش هم گفته بود از شدت شکنجه خون ادرار کرده بود.

چطور خبر اعدام گلسرخی به گوش شما رسید؟

شب بیست و هشتم بهمن، زن زندانبان روزنامه کیهان را آورد که در صفحه اول آن تیتر بزرگ با عکس کرامت‌الله دانشیان و خسرو گلسرخی بود که نوشته بود: حکم اعدام این دو نفر ابرام شد.

واکنش شما چه بود؟

راستش من نمی‌خواستم در آن شرایط کاری کنم که به نظر بیاید شکسته‌ام. الان نمی‌توانم این چیز‌ها را به زبان بیاورم ولی آن موقع در آن سن گفتم هرکس یک جور می‌میرد چه بهتر که آدم با ایمان به راهش بمیرد.

گلسرخی را قبل از مرگ ندیدید؟

اتفاقا‌‌ همان شب، زندانی‌های سیاسی به من می‌گفتند که برو بگو قبل از اعدام بگذارند ملاقات کنید. اما نشد و فردا صبح من را اول بردند دادستانی و وقتی برگرداندند به زندان، رئیس زندان که آدم بدی هم نبود مرا که دید گفت:‌

«من متاسفانه باید اولین کسی باشم که به شما تسلیت می‌گویم اما به قول خودتون هرکس یک‌جور می‌میرد و چه بهتر که آدم اینجور بمیرد.»

من خشکم زده بود. دلم نمی‌خواست خودم را جلوی آن‌ها بشکنم ولی تاثیر این خبر به حدی بود که الان هم وقتی به شما می‌گویم انگار همین دیروز بود. به هر حال داستان عجیبی بود و از لحاظ عاطفی و احساسی خیلی به من ضربه زد. اینجور آدم‌ها همیشه با ما می‌مانند و آدم را ترک نمی‌کنند.

شما و خسرو گلسرخی چطور دستگیر شدید؟

آن موقع خسرو در روزنامه کیهان کار می‌کرد و من در رادیو بودم. دامون، پسرمان هم شاید یک سال و نیمه بود. روز دستگیری خسرو، مثل همیشه با هم از خانه بیرون رفتیم و تاکسی گرفتیم. خسرو زود‌تر از من جلوی روزنامه کیهان پیاده شد و من هم رفتم به میدان ارک. آنجا که رسیدم رحمان هاتفی، سردبیر کیهان به من تلفن زد و خبر دستگیری خسرو را داد. یک هفته بعد هم برای دستگیری من آمدند. اول گفتند آمدیم خانه را بگردیم. بعد یک اعلامیه را نشان دادند و گفتند این را در خانه شما پیدا کردیم. البته من فکر می‌کنم خودشان آن را گذاشته بودند؛ چون ما خانه را بعد از دستگیری خسرو پاک کرده بودیم.

 گفتید پسرتان آن موقع یک سال و نیمه بود. هیچ وقت سر فعالیت‌های گلسرخی و اینکه باید به فکر خانواده باشد با هم بحث نداشتید؟

ما اصلا فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی بیفتد. چون کاری نمی‌کردیم. فعالیت ما فرهنگی بود. ما فقط می‌نوشتیم. نمی‌دانم چه جوری همه چیز دست به دست هم داد تا خسرو اونجوری برود و من بمانم و بچه هم چند سال با خانواده زندگی کند تا من آزاد شوم. کار ما نوشتن بود و چاپ کردن آن. اما این کار ما هدفمند بود. هدفمان هم این بود که از‌‌ همان موقع باید آزادی برای همه باشد تا کسی از چیزی نترسد. نویسنده از چاپ کتابش نترسد.

وقتی می‌دیدیم برای چنین چیزی هم آزادی نداریم، دنبال به دست آوردن‌‌ همان بودیم. یعنی سعی می‌کردیم به هر قیمتی شده چیزهایی که می‌خواهیم بنویسیم و چاپ کنیم. حتی به صورت پنهان. به نظر من یک روشنفکر باید با جهت‌گیری مشخص داشته باشد و ما به هنر برای هنر اعتقاد نداشتیم. دنبال چاپ آثار کسانی هم بودیم که دنبال هنر متعهد باشند.

اما به نظر خودمان حرف از هنر و ادبیات متعهد زدن چنین تاوانی نداشت. خسرو وقتی زندان بود برای من پیغام فرستاده بود که به عاطفه بگویید این‌ها هیچی در پرونده من ندارند و احتمالا من حتی زو‌تر از تو آزاد می‌شوم و می‌روم از دامون نگهداری می‌کنم تا تو بیایی. اما وقتی شکوه فرهنگ [میرزادگی] را دستگیر کردند، حرف‌هایی که او در زندان زد برای خسرو چنان پرونده‌ای ساخت که اعدامش کردند.

شما چه سالی آزاد شدید؟

من شهریور سال ۱۳۵۵ از زندان با چند ماه تاخیر آزاد شدم.

از زندان که بیرون آمدید، احتمالا در فضای خاصی بودید. همسر یک سیاسی اعدامی و خودتان هم زندان رفته بودید و هردو روزنامه‌نگار بودید. فعالیت‌های‌ قبلیتان را ادامه دادید؟

من وقتی از زندان آزاد شدم، چون کارم را از دست داده بودم و نیاز به درآمد داشتم، ابتدا به پیشنهاد ژاله کاظمیان که آن موقع همسر برادرم، ایرج گرگین بود در استودیوهای دوبله به عنوان دوبلور فیلم مشغول به کار شدم. بعد از ماجرای ۱۷ شهریور سال ۵۷ هم برای یک سری برنامه شعرخوانی در خارج از کشور همراه گروهی دعوت شدم. در فرانسه و لندن برنامه داشتیم و شعر می‌خواندیم و حرف‌های خودمان را می‌زدیم و هنوز به قول معروف سرگرم «بینش انقلابی» بودیم و فکر می‌کردیم باید در کشور تغییر و تحول و جابه‌جایی صورت بگیرد. وقتی آقای خمینی به پاریس آمدند من اینجا بودم و همه مشتاق بودند که این جابه‌جایی صورت بگیرد و شاه برود. وقتی هم ایشان به تهران برگشتند من هنوز اینجا بودم. شاید یک هفته بعد از آن من هم به ایران برگشتم.

در ایران چه کردید؟ مخصوصا اینکه آن اوایل فضا برای فعالیت هم خیلی باز‌تر بوده.

وقتی به ایران برگشتم، باز یک عده دور و برم را سخت گرفتند که بیا و فعالیت کن. باز افتادیم در همین راه یعنی نوشتن و صحبت کردن و سخنرانی.

کجا سخنرانی می‌کردید؟

خیلی جا‌ها. مثلا تهران در مدارس من را دعوت می‌کردند، یا در رشت وقتی قرار شد شعبه‌ای از اتحاد ملی زنان در دانشگاه گیلان تشکیل شود، برای من یک شب برنامه سخنرانی گذاشتند که به خاطر استقبال زیاد سه شب تکرار شد.

همه این‌ها قبل از انقلاب فرهنگی بود؟

بله. آن موقع فضا جوری بود که همه شور و هیجان داشتند. البته به نظرم یک دوره‌هایی نگاه ما این بود که فکر می‌کردیم این تعهد است که هر جا می‌رسیم شروع به ابراز احساسات سیاسی و تند کنیم و حتی گاهی خیلی چپ‌روی ‌کنیم. الان فکر می‌کنم شاید از دانش کافی برخوردار نبودیم. البته همه کار‌هایمان را رد نمی‌کنم. اما خوب خیلی چیز‌ها هم یک مشت شعارهای سیاسی تحت جو حاکم بوده.

کار روزنامه‌نگاری هم می‌کردید؟

بله.‌‌ همان زمان من شروع به انتشار «فصلی در گلسرخ» کردم که خودم سردبیر آن بودم. این مجلات را انتشار نگاه با تیراژ صد هزار نسخه چاپ می‌کرد و می‌فروخت. به نظرم این کار خیلی خوبی بود ولی خوب بعضی چیز‌هایش الان دیگر مورد قبولم نیست. من ۵ شماره از این مجله را منتشر کردم تا انقلاب فرهنگی شد. یادم هست برای شماره آخرش در چاپخانه صفحه اول که اسم چاپخانه را داشت، کندند و پشت مجله را هم سیاه کردند و توزیع کردند. بعد هم انقلاب فرهنگی شد و ما از ایران خارج شدیم.

مجله «‌فصلی در گلسرخ» ادامه پیدا نکرد؟

چرا. وقتی به پاریس آمدم و دور دوم فصلی در گلسرخ را چاپ ‌کردم که بیشتر از قبل سویه سیاسی داشت.

در واقع چه سالی آمدید؟

بعد از سال ۶۰ بود.

بعد از جنگ؟

بله. جنگ شروع شده بود. به هر حال اینجا سری دوم «فصلی در گلسرخ» ‌را درمی‌آوردم. اما این بار هم خیلی تحت فشار بودم.

از طرف چه کسانی؟

از طرف‌‌ همان اپوزیسیون خارج از کشور که دوست داشتند من تحت لوای آن‌ها کار کنم ولی من می‌خواستم مستقل باشم. کار می‌کردم ولی با هیاهوی بسیار. مثلا فلان سازمان می‌گفت تو چرا نوشتی دیگر نباید مبارزه مسلحانه کرد و باید کار فرهنگی کنیم؟ بعد سعی می‌کردند با کارهایی مثل بایکوت کردن مجله من را تحت فشار قرار بدهند. به هر حال هرکس می‌خواست ما با آن‌ها کار کنیم و الان من به این معترضم که نگذاشتند به راه خودم بروم. همه یک‌جوری کار را سخت می‌کردند. ولی بالاخره با همین هیاهو‌ها کار انتشار مجله خوابید.

چند شماره از «فصلی در گلسرخ» را در پاریس منتشر کردید؟

شش شماره. پنج شماره هم در تهران چاپ شد. روی هم یازده شماره بود.

مشکل شما چه بود؟

ببینید قصد زن‌هایی مثل من این است که توانایی خودمان را ثابت کنیم. این مشکل هم فقط در ایران و در آن سیستم نیست. ایرانی‌هایی که اینجا هم هستند این فرهنگ زن‌ستیزی را دارند. همین روشنفکر‌ها بسیار بسیار ضد زن هستند. در حالی که خودشان را به عنوان مدافع زنان معرفی می‌کنند. اما سعی دارند با ترور شخصیتی دیگران خودشان را ثابت کنند. اما با همه این مشکلات، بالاخره من هم کارهای خودم را می‌کردم. سخنرانی‌ها و جلسات خودم را داشتم. دو تا کتاب شعر هم منتشر کردم.

شما هم شاعرید و روزنامه‌نگار و هم نگاه سیاسی خاصی داشتید. کدام یک از این‌ها بیشتر در ایجاد ارتباط بین شما و خسرو گلسرخی تاثیر داشت؟

وقتی من و خسرو آشنا شدیم، من روزنامه‌نگار بودم. خسرو هم نقد شعر می‌نوشت و شعر می‌گفت. به نظرم آدم اندیشمندی بود. علایق مشترک داشتیم. مثل هنر و موسیقی و وقتی اولین بار به خانه او رفتم، دیدم که این جوان، عکس مائو و مارکس و میرزا کوچک‌خان را به دیوار اتاقش زده. این نزدیکی فکری که بین ما ایجاد شد و صحبت‌هایی که با هم داشتیم، به من فهماند که خسرو می‌خواهد کاری کند تا جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند را از آن حالت دربیاورد. در واقع تعهد اجتماعی داشت. خسرو یک آدم انقلابی در فکر بود و برای همین نوشته‌های متعهدش گرفتند و اعدام کردند. اتفاقا اصلا اهل فعالیت سیاسی نبود و با برخی از دوستانش که یک مدت جلساتی داشت، یک‌بار آمد خانه و به من گفت که من باید بیشتر بخوانم تا بتوانم بهتر بنویسم. یعنی اصلا حوصله فعالیت‌های سیاسی به آن شکل را نداشت.

با چه کسانی جلسه داشت؟ یعنی‌‌ همان چپ‌ها؟

ببینید جنبش چریکی آن موقع تازه شکل گرفته بود و خسرو در واقع چریک نبود. در دادگاهش گفته بود که من یک فدائی خلقم؛ اما منظورش از خلق چیز دیگری بود و دفاع او در دادگاه واقعا شاهکار او بود.

اما برخی از روشنفکران در زندان حاضر به مصاحبه تلویزیونی می‌شدند. نظر گلسرخی در مورد این افراد چه بود؟

خسرو همیشه فکر می‌کرد آدم باید ایستاده بمیرد. وقتی با من در اوین صحبت کرد، معلوم بود که هیچ کوتاه نخواهد آمد و نخواهد شکست. در خاطرات دوستانش هم آمده که او در مقابل شکنجه ایستادگی کرده بود.

پس این کار را تائید نمی‌کرد؟

اگر قبول داشت که خودش هم این کار را می‌کرد. با اینکه بعضی از این روشنفکران که در زندان مقاومتشان می‌شکست و حاضر به مصاحبه می‌شدند، از دوستانش بودند اما آن‌ها را هم نکوهش می‌کرد. خسرو معتقد بود که رژیم می‌خواهد او را بشکند اما او دفاع جانانه‌ای در دادگاه کرد و آبروی روشنفکران را خرید و حفظ کرد. خسرو می‌خواست به آرمان کسانی که برایش در طول تاریخ قهرمان بودند، وفادار بماند.

مثلا چه گوارا؟

چه گوارا که بله. همیشه هم عکس او را به دیوار اتاقش داشت. اما کسانی هم در ایران برای خسرو قهرمان بودند.

مثل دکتر تقی ارانی؟

بله ولی فقط او نبود. قهرمان دیگر زندگی او میرزا کوچک‌خان بود. مدت‌ها می‌رفت جایی که میرزا کشته شده بود تحقیق می‌کرد و می‌نوشت و شعر می‌گفت.

خودش چه مرام و عقیده‌ای داشت؟

خسرو در دادگاه گفته بود من یک مارکسیست- لنینیست هستم و واقعا هم بود. چون به توده‌ها باور داشت. همیشه به طبقه محروم فکر می‌کرد و هر وقت می‌رفت بیرون کسی را با خودش از توی خیابان می‌آورد خانه که با ما غذا بخورد.

شما مشکلی نداشتید؟

گاهی بحثمان می‌شد که من می‌گفتم این‌ها را از کجا می‌آوری توی خانه. الان فکر می‌کنم که پوپولیست بودنش زیاد از حد بوده است. البته الان اینجور فکر می‌کنم. اینکه آدم زیادی به همه اطمینان کند و به هرکس بها بدهد، فقط به صرف اینکه چون از توده‌های مردم است، در ‌‌نهایت ضربه می‌خورد، نه از توده‌ها اما این نگاه در آخر به فرد ضربه می‌زند.خسرو اما طبقه محروم را دوست داشت.

خودش از چه طبقه‌ای بود؟

خسرو از یک طبقه متوسط بود. برعکس چیزی که می‌گویند از طبقات پایین بوده، اما این‌طور نبود و فقط خیلی به مردم اهمیت می‌داد و فکر می‌کرد باید خود را نثارشان کند و در آخر هم این کار را کرد.

به نظرتان اگر خسرو گلسرخی الان زنده بود چه می‌کرد؟

یک‌بار این سوال را بقال محله ما که خسرو را خیلی دوست داشت در روزهای آخر که ایران بودم از من پرسید و من هم نمی‌دانستم چه باید بگویم و گفتم: فقط می‌دانم خسرو اگر بود، باز هم برای آزادی مبارزه می‌کرد و اگر جلوی اندیشه و قلمش گرفته می‌شد باز هم اعتراض می‌کرد. خسرو به مردم تعهد داشت و این را خودش همیشه می‌گفت. الان فکر می‌کنم چرا او فکر می‌کرد به مردم تعهد دارد؟

به نظرم خسرو گلسرخی می‌دانست چه می‌کند و کاملا به کاری که در دادگاه کرد، آگاه بود. هیچ کدام از مبارزان و چریک‌ها و روشنفکران که محاکمه شدند مثل خسرو نمی‌دانستند چه می‌کنند. اما او آنقدر می‌دانست که در دادگاهش از رابطه مارکسیسم و اسلام گفت.

برگرفته از «ندای آزادی»

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

با سلام !

به یاد گرانقدر «خسرو» درود !
بر این زجر دیده به دوران (عاطفه خانم) درود !
«شما ای دوستان خفته با صد سرب در پیکر ،
شما ای عمر خود را برده در زندان محنت سر » !
.....
کاش تحقیق و کاوشی پر مایه پیرامون ماهیت واقعی مخالفت های «ارتجاع مذهبی» با «حکومت پهلوی» و «سیستم سرمایه داری» از سوی پژوهشگران و محققان انجام شده بود و تبلیغ و ترویج شده بود تا همه اینگونه «آلت دست» مشتی «مرتجع» نمیشدند و خودشان با دست خودشان جلاد خود را بر مسند نمی نشاندند !
که اگر اینگونه تلاشی صورت گرفته بود ، سرنوشت چیز دیگری مینوشت و احتمال زیاد «خسرو» عزیز و گرانقدر ما نیز از آن تریبون دادگاه از عدالت و سوسیالیسم «مولا علی» و «حسین ابن علی» نمیگفت و همچنین با تاسی از آنها نمیگفت که «انماالحیات عقیده و الجهاد » ، که خود آدرس های بیشتر و صحیح تر و مناسبتری داشت برای ارائه و توجیه استقامت در برابر ظلم و ستم و سیستم و « سرمایه داری وابسته » !
سرنوشت خودنوشت روشنفکران این مرز و بوم ، یک تراژدی خونین است ، انتحاری تاریخی ، غم انگیز اما عبرت آموز !
نکند باز هم این یکی تجربه را خیلی ساده ، اما به قیمت خونهای بسیار دیگری در آینده ، از یاد برده فراموش کنیم !!
....
من هر وقت به آن شعار «اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه » از زبان آن «دیکتاتور» فکر میکنم ، نفسم در سینه حبس میشود از شدت «واقع بینی» نهفته در آن و افسوس میخورم از کاستی و کمبود درجه مناسبی از «عقلانیت» نزد «سرخ» ها ، در انتخاب «همراهی موقت» در مسیری که بسوی «هدف» میپیمودند !!
اکنون نیز «سرخ» ها بار دیگر در حال ارتکاب همان «انتحار تاریخی» منتهی در منطقه ای دیگر هستند ، در فلسطین !
اما این واژه «فلسطین» آنقدر در لعاب «تقدس» قرار داده شده است که کسی جرأت نمیکند خراشی بر آن بزند و زیر پوستش را ببیند و از آینده وحشتناک برای مردم و از جمله «سرخ» های آن ، جلوگیری کند !!
........
برای خانم عاطفه گرگین ، گرامی بانوی ایرانی و سختی کشیده به دوران ، سلامتی و تندرستی بیش از پیش آرزو میکنم !

جناب کوروش، ساز را از سر گشادش می زنید!

دوست عزیز، اولا کە بر خلاف ادعای شما، "ارتجاع مذهبی"نە تنها ‌هیچگاە ضد سرمایە داری نبودە، بلکە بیشترین تمایل وحمایت را از سرمایەداری در سطوح ملی و بین المللی داشتە و دارد و بنا بە اذعان هارترین کارگزاران سرمایە داری، نیروهای مدافع و مبلغ نظام سرمایەداری، خالق گروە های، اخوانی، طالبانی، داعشی. حجتی و... بودە و از آنها علیە نیروهای چپ و ملی و ترقی خواە و در کودتا ها یشان علیە ملت ها نهایت بهرە را بردەاند و می برند. بنا بر این اشارە شما در کامنتتان بە همسویی چپ و جماعت مذکور وارونە کردن حقایق است.

در مورد مخالفت ارتجاع مذهبی با رژیم سلطنتی و همسو پنداشتن شان نیز،باید عرض کنم کە حرفهای شما خلاف واقعە است، زیرا اولا کە نیروهای مرتجع مذهبی در جریان کودتا ی ننگین دربار و آمریکایی -  انگلیسی ٢٨ مرداد مطابق شواهد و منابع متعدد با اربابان داخلی و خارجی سرمایە علیە چپها و ملی گراها همدست شدند و تا پایان عمر رژیم شاە در غالب تشکل های مانند حجتیە و امثالهم بە رژیم دیکتاتوری مدد رساندند و اگر در پارەای موارد با پارەای از سیاست های نظام دیکتاتوری سلطنتی مخالفت سطحی داشتند مواضع و ماهیت مخالفت آنها دقیقا متضاد با مواضع چپ ها بود. دوست گرامی، دلایل اصلی مخالفت چپ ها با رژیم بخاطر دیکتاتوری و متحد شدن با کشورهای امپریالیستی علیە منافع ملی ایران و بی عدالتی بود. شما از چپ ها انتظار داشتید کە چشم بر این واقعیات ببندند و با رژیم دیکتاتوری کە حتی تحمل روشنفکرانی مانند گل سرخی ها را نداشت و با دروست کردن پاپوش آنها را بە قتل می رساند همکاری کنند؟پیشرفت های اقتصادی معینی کە در دوران شاە صورت گرفت، متاثر از نیازهای طبیعی جامعە بود و بهمین سبب نمیتوان آنها را نتیجە منویات دیکتاتور حاکم جا زد. در حقیقت شاە همچنان کە پدرش با اعمال دیکتاتوری سیاە و از میان برداشتن دست آوردهای انقلاب مشروطیت زمینە پیشرفت واقعی و متداوم توسعە اقتصادی و سیاسی کشور را از بین برد، او نیز با توسل بە کودتا و اعمال دیکتاتوری دست آوردهای تحولات پس از شهریور ٢٠و جنبش ملی شدن صنعت نفت امکان توسعە واقعی ایران  رااز بین برد. کسی مدعی نیست کە همە کارهای گذشتە چپ ها بدون عیب و ایراد بودە، ولی هرکس کە چپ ها را بە دلیل مبارزات شان علیە یک نظام دیکتاتوری خطا کار می خواند، نمی تواند مدعی طرفداری از دمکراسی شود. اگر استبداد فقاهتی بد است و بایستی با آن مبارزە کرد، چرا این امر در مورد دیکتاتوری سلطنتی را ناحق و انحرافی می داند و مبارزان چپ ضد دیکتاتوری را بخاطر عدم همکاریشان با دیکتاتور پیشین مورد ملامت قرار دهد؟ در مورد حمایت چپ ها از حقوق مردم فلسطین باید خدمتتان عرض کنم، حمایت از مردمی کە خاکشان توسط اسرائیلی ها بە زور و کشت و کشتار اشغال شدە، امری کاملا انسانی، آزادیخوانە و حمایت از حقوق ملتی است کە مورد تجاوز قرار گرفتە و نیروی اشغالگر حتی با وجود پذیرش فلسطینی ها برای تقسیم کشورشان با اشغالگران تن بە صلح با آنها نمی دهند و همە کشور فلسطین را می خواهند. اگر شما جای فلسطینی ها بودید و کشورتان توسط ملت دیگری اشغال شدە بود، آیا بازهم  از چپ ها بخاطر حمایت شان از مردم فلسطین ایراد می گرفتید. چرا انسان بایستی چیزی را کە برای خود نمی پسندد برای دیگران بپسندد؟ چیزهایی را کە شما میخواهید چپ های ایرانی کنار بگزارند، اگر آنان کنار بگزارند، کە دیگر چپ نیستند.

با احترام

صادق کار

با سلام !

صداقت ، کار صادقان است و بس!

از آنچه گفته ام نه تائید شاه دیکتاتور و دیکتاتوری اش استنباط میشود و نه تایید اسرائیل و اشغالگری اش ، نه عدم همسویی ارتجاع مذهبی با حکومتگران پهلوی استنباط میشود و نه «همطرازی» آنان با «سرخ» ها ، بلکه هدفم جلب توجه به این نکته بوده است که ، ضدیت و دشمنی با دیکتاتوری ، منجر به نادیده گرفتن واقعیت هایی شد که میشد با توجه نمودن به آنها ، از روی کار آمدن و استقرار «جلادان سرخ ها » جلوگیری نمود یا در این مسیر سنگ انداخت یا حداقل فرش قرمز برای آنان پهن نکرد ، مثلا نادیده گرفتن این واقعیت که «ارتجاع مذهبی» مخالفتش با «محمدرضا» ، از موضع فئودالیستی و دشمنی با قوانینی مانند حق رأی زنان ، اصلاحات ارضی ، حضور اجتماعی زنان و ... بوده است و یا عدم توجه به عملکرد این جماعات در برخورد با امثال احمد کسروی ، یا عدم توجه به مخالفتهای صریح آنان با بخش مترقی نظرات مجاهدین که مقدمه ای برای منافق خواندنشان گردید و بسیاری دیگر از این قبیل واقعیتهای معلومی که میشد با توجه و تامل در موردشان به مجهولاتی مانند این پی برد که اگر بر مسند قدرت بنشینند چه رفتاری پیشه خواهند نمود !
متاسفانه چنین جماعاتی با چنین دیدگاههایی در «کنار» سرخ ها قرار گرفتند ولی این ویژگیهایشان در «نقطه کور» دید سرخ ها بود و البته که نهایت بهره را از این موقعیت بردند و به مراد خویش رسیدند و تنها وقتی از «نقطه کور » دید سرخ ها خارج شدند که داشتند چشم سرخ هارا از حدقه در می آوردند !
آقا صادق گرامی ، صادقانه بگو اگر در سال ۵۶ ، همین شناختی که از سال ۶۳ تاکنون از «ارتجاع مذهبی» بدست آورده ای میداشتی ، آیا بر سند «حاکمیت ارتجاع مذهبی» به جای «حاکمیت دیکتاتور» مهر تائید میزدید !؟
حکایت دزدیست که میدزدد و میرود و کاری به اینکه صاحبخانه چه لباسی دوست دارد یا که چه تفریحاتی میپسندد و ... ندارد ، و دزدیست که هم میدزدد و هم با همه چیز صاحبخانه کار که دارد هیچ ، بلکه میخواهد برایش دعا هم بخوانند و فکر و ذکرش را نیز بدو بسپارند و ... !
....
بهره رساندن این جماعتهای ارتجاعی به استعمارگران و دول امپریالیستی هم از نیاز آنان است به «کسب وجوهات» و هم از زیرکی و ذکاوت اینان است در عرصه سیاست با پشتوانه قدرت و ثروت ، اما سرخ ها که در «یک گام به پس» رفتن شهره عالمند برای «دو گام به پیش» گذاردن ، چرا در آن برهه از زمان ( سال ۵۷) ، یکهویی «صد گام به پس» فئودالیستی و قرون وسطایی را بر « دیکتاتوری سرمایه داری» ترجیح دادند و گردن گذاردند و ماندند در حسرت «دو گام به پیش» !!؟
متن سخن من همین است که فلسطینی ها نیز همچون ایرانیان ، بخاطر بی توجهی به ماهیت جماعات ارتجاعی که متاسفانه هژمونی هم یافته اند ، با فرض «محو اسرائیل از صحنه روزگار » ، مجبور به گردن گذاردن «صد گام به پس» گردند و بمانند در حسرت «دو گام به پیش » !

دوست گرامی استنباط من از معانی نوشتە شما همان بود کە نوشتم و این پاسخ شما هم تغییری در برداشت من بوجود نیاورد.

با احترام

صادق کار

با سلام !

کاش «سرخ» ها نسبت به تحلیل «سازمان وحدت... » از ماهیت «ولایت فقیه» و «قانون اساسی» و «حکومت» مطلوبش ، در تحولات سال ۵۷ ، بیشتر توجه و تامل مینمودند و گرفتار «جو» رایج و «عمومی» نمیشدند و «عزت خویش» حفظ مینمودند و «زحمت هواداران» نمیداشتند !
ظاهرا آن دوستان «راستگو و واقع بین» در محدوده محدود خویش ماندند و جمعیت عوامگرایان گسترش یافت ، اما آنچه در گذر زمان حاصل شد آبرو و ارجگذاری بر فهم و درک واقع بینانه آنان بود و تخفیف و تضعیف چهره اینان !
زمان میگذرد و خیلی زود هم میرسیم به «آینده» ، همانطور که گذشت و رسیدیم و دیدیم ، امیدوارم دیگران چنین تجربه سهمگینی را دوباره و چند باره تکرار نکنند !
«یک گام به پس» در خودش تحمل درشتی و سختی همراهی با «ناخوشایند» ی را نیز دارد که «مطلوب» نیست اما «بهتر» است از «بدتر» ، برای ایجاد امکان «دو گام به پیش » برداشتن و این مهم نه با پذیرفتن لاف و گزاف مدعیان همراهیست ، بلکه با توجه و تامل در « ماهیت» و «آرزوها» ی ایشان است و عملکردشان و نه تفسیر های ذهنی و دلبخواه از ایشان داشتن که حاصلش همان میشود که شد و گاهی دیگر امکان جبران نیز نخواهیم یافت !
زهریست که تجربه کردنش همان انتحار است هر چند ناخواسته و غافلانه !

هم میهن گرامی, کورش:
داوری گذشته پس از فرونشینی غبار رخدادها نه دشوار ست و نه نیازمند بکارگیری تلاشی فراتر از زندگی روزانه و استقبال از خطر در محیطی خروشان و شتابان در تغییر. در پیچاپیچ تند گذار دشوار دگرگونیهای اجتماعی, به انحراف نرفتن, کار "برگزیدگان پروردگار توانا" هم نیست.
پایه های اصلی در شکل دادن انقلاب ٥٧ چنین بودند: ١- بن بست سیاسی که رژیم پهلوی پدید آورده بود [استبداد ساواکی-رستاخیزی, نبود آزادی حتی در گفتار آنگونه که بانو عاطفه گرگین (در ارتباط با کشتن جنایتکارانه خسرو گلسرخی) میگوید: "ما اصلا فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی بیفتد. چون کاری نمی‌کردیم. فعالیت ما فرهنگی بود... کار ما نوشتن بود و چاپ کردن آن...هدفمان هم این بود که از‌‌ همان موقع باید آزادی برای همه باشد تا کسی از چیزی نترسد. نویسنده از چاپ کتابش نترسد"]. ٢ - ناگزیری تغییر وضعیت بدلیل بن بست سیاسی و بحران اقتصادی در جامعه. ٣ - وجود شبکه وسیع, دست نخورده و آماده به کار روحانیت-مساجد. ٤- خرافه باوری تاریخی اکثریت مردم که زمینه ساز اصلی و بسیار نیرومند "اسلامی شدن" انقلاب و روی کار آمدن پست ترین اقشار اجتماعی بود. ٥ - کمونیست ستیزی خیره سرانه سرمایه داری جهانی (به سرکردگی امریکا, بعنوان عامل بیرونی که زمامداری نیروهای ارتجاعی را در هر کشور ترجیح میدهد) و پژواک درونی آن که بصورت سرکوب شدید نیروهای تغییرخواه مترقی از سوی رژیم پهلوی انجام می شد.
در چنین شرایطی که نیروهای چپ از شرایط کار مخفی و بسیار ضربه خورده بیرون می آمدند و درگیر"سرپا نگهداشتن خود" بودند, نیروی عظیم و جا افتاده روحانیت-مساجد-خرافه سکان تغییر را بدست گرفته بود. کار نیروهای پراکنده چپ درین هنگام عمدتا واکنش به رخدادهای توفانی همزمان با تلاش برای "مدیریت بحران" بود در جاییکه بحران تشکیلاتی-سیاسی درونی آنها را پیوسته به چالش می کشید. بنابرین انتظار هدایت هدفمند و پیروزمندانه جامعه از سوی آنان در آنهنگام واقع بینانه نیست. بر بنیاد آرزوی انسانی شما اگر یک "تحقیق و (کاوش) ...از سوی پژوهشگران و محققان انجام شده بود و تبلیغ و ترویج شده بود" نیز جلوگیر "همه (؟ نمی شد تا) ...'آلت دست' مشتی 'مرتجع' (نشوند) و خودشان با دست خودشان جلاد خود را بر مسند (ننشانند)."
مگر کارکرد نیروهای (متضاد) اجتماعی را برآمد (یا بردار منتج) آنها تعین نمی کند؟ آنگاه که این برآمد حرکت ساز می کند, هیچ نیروی درونی (که خود بخشی از ان برآمد است) نمی تواند پیشگیر آن باشد چراکه سهم خود را از پیش در آن برآمد نهاده است. با کدامین برهان می توان عوامل اصلی تر را کنار گذاشت و تنها نیروی چپ را به جای "همه" نشاند و محکوم کرد؟ ذهنیت اکثریت مردم در آنزمان کجا بود؟ نیروهای بهره گیرنده از ان ذهنیت در چه شرایطی بودند؟ و اگر "رنگین" سخن بگوییم "گامهای به پیش" ارتجاع "سفید" چه به بار آورده بود؟
از گفته شما چنین بر می آید که بهتر می بود "همه" (و بویژه نیروی چپ) "درشتی و سختی همراهی با (حکومت آنچنانی پهلوی) را (تحمل می کردند چون از گزینه) 'بدتر' (یعنی (حکومت اسلامی) 'بهتر' (بود). پیدا نیست چرا از گزینه دیگر یعنی دولت آقای بختیار (پس از شاه) سخن بمیان نمی آورید.
از سوی دیگر, جدا از تمام این داوریها, تغییرات اجتماعی نیرومندانه راه خود می گیرند و منتظر حکم این یا آرزوی آن نمی مانند. به سخن دیگر, سمت تکامل هر پدیده در درجه نخست بستگی به چگونگی نیروهای تشکیل دهنده آن دارد و نیز اینکه هر پدیده را بیش از توان تاریخی آن نمی توان به پیش راند. در یک کلام, انقلاب ٥٧ بخش عمده ای از رنسانسی بود که جامعه ایران (بگونه ای خونین و شاید ناگزیر) باید از آن, برای کندن پوسته مذهبی از ساختار دولت, گذر می کرد. تغییر ذهنیت مردم و بروز آن در شعار هدفمند "آزادی, استقلال, جمهوری ایرانی" در جنبش خرداد ٨٨ چنین می گوید.
از جایگاه کنونی می توان گفت چنانچه چند آرزوی بزرگ یکجا برآورده می شدند: اگر حکومت پهلوی خودکامه نبود, به بهای سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق (بدست امریکا, انگلیس و اوباشان درونی) پا نمی گرفت, قانون اساسی را اجرا می کرد, مذهبی ها را (مستقیم و غیر مستقیم) تقویت نمی کرد, آزادیخوهان (از هر گونه) را سر کوب نمی کرد و .... شاید راه متمدنانه و کم دردی برای گذر به ایرانی بهتر وجود می داشت.
در محدودیت زمان و مکان اما شایسته ست که در داوری خود دادگر باشیم چون که چپ برای اشتباه کردن (که برخورد به آن شایسته ست) و "خیانت کردن" پا به میدان ننهاده بود. تلاش و آرزوی هر بخش از آن (به تناسب نگرش و پیشرفتگی اش) برای پدیداری ایرانی بهتر برای زیست بهروزانه من, شما و دیگر هم میهنانمان بود. بگفته کسروی, روی نادانی سیاه باد (که ریشه کژفهمی و کژرویها ست). ستیز ما آنگاه بجا و رواست که نادانی, زورگویی, خودکامگی, تبهکاری, ویرانگری, بهره کشی, برتری خواهی و بیعدالتی را نشانه رود نه عامل های آنها را.
بهروز و پایدار باشید.