برای این جغرافیای پر آشوب، چشم انداز دیگری هم هست!


سرزمین پهناوری که ایران و همسایگان دور و نزدیک ما را در برمی گیرد، جغرافیای جنگ و تشنج است و کشمکش ستیزنده‌ایی بر جان آن استیلا دارد. جغرافیایی است سوزان در آتش تنش‌های ایدئولوژیک و سیاسی، لهیده در مشت مستبدین و بنیادگرایان دینی، و گرفتار تاراج به دست نظامی‌گری‌های ویرانگرانه و خونین. در آن کماکان و همزمان، انواع کشاکش‌ها بر سر هم منافع و مصالح متضاد بین المللی، و هم متعارض منطقه‌ایی و کشوری و محلی جاری است؛ نیز مجموعه‌ایی از برخوردها میان تحمیلات گوناگون عقیدتی و برآمدهای سیاسی جوراجور. براستی آیا می توان به پایان یابی آشوبگری در آن امید داشت و زمانی فرا خواهد رسید که چشم انداز دیگری به روی مردم این ناحیه گشوده آید؟ چشم اندازی متفاوت از چیرگی‌های شوم کنونی؟
فشرده زیر، درنگی است بر اوضاع فوق بغرنج و پر آشوب این جغرافیا و درنگی مبتنی بر امید به آلترناتیوی دیگر برای آن؛ آلترناتیوی شایسته انسان.

یک نگاه عمومی
در دوره توازن سیاسی مبتنی بر جهان دو قطبی، جغرافیای شامل خاورمیانه و شمال افریقا و جنوب غربی آسیا بیش از هر جای دنیا در چنبره این تعرض-تعادل (موازنه وحشت) قرار گرفت. اگر اروپا بین طرفین تسهیم و خاور دور دچار تقسیم نظامی بود، و امریکای لاتین صرفنظر از کوبای کاسترو و شیلی کوتاه بهار عموماً حیات خلوت امریکا شناخته می شد، در این یکی جغرافیا، همانا مچ گیری‌ها و مچ خواباندن‌های سیاسی مکرر و مدام بود که بین طرفین جریان داشت. سرزمین سیاسی‌ایی که، به زنجیره جنبش‌های ملی گرایانه پس از جنگ جهانی دوم، استقرار اسرائیل و بعداً فزون طلبی‌های آن، موطن دین اسلام و مسلمین بودن، اشباع شدگی از معادن نفت و گاز در بیشترین جاهای خود و سرانجام بازاری بزرگ برای فروش انواع تسلیحات غربی و شرقی، شاخص بود.

در پی جنگ جهانی دوم، دو روند عمده این جغرافیا را شروع به در نوردیدن کرد: فرایند بیداری ضد استعماری و سر کار آمدن دولت‌های ملی در اکثر این کشورها، و روند پس نشینی کلنیالیسم سنتی اروپا (و بویژه انگلستان و فرانسه) از آن و جایگزینی‌اش با دخالت‌ها و نفوذ رو به گسترش دو قدرت جهانی تازه نفس امریکا و شوروی. در این دوره، دولت‌های این جغرافیا یا وابسته و همبسته غرب شمرده می شدند و یا بگونه مستقیم و غیر مستقیم در زمره اقمار شرق به حساب می آمدند؛ همانگونه که برآمدهای  نوپدید مخالف خوان آن نیز، عموماً یا با واسطه و بی واسطه پشتگرم به "انترناسیونالیسم شوروی" بودند و یا زیر چتر حمایت امریکا قرار می گرفتند. این ناحیه پر تعارض، یکی از حساس ترین کانون‌های رقابت در جهان دو قطبی گردید و همین رقابت جویی، عامل عمده شکل گیری نوعی از ثبات در جغرافیایی شد که مدام آبستن تحولات طی فاصله زمانی 1945تا 1975 بود. 

دوره بعدی یعنی کمابیش از 1975 تا به امروز اما، با روندهای دیگری تعین پذیر است که در میان آنها دو روند بیش از بقیه بر سیاست در این ناحیه تاثیر گذار بوده‌اند. روند اول، آغاز جریان حاکمیت یابی اسلام سیاسی در این جغرافیا و لذا شکل گیری پدیده برونرفت‌های دومینو وار کشورهایی متعلق به آن از دایره تعهدات غربی یا شرقی پیشین و بروزشان زیر پرچم جذبه دار "نه شرقی و نه غربی". این، شروعی بود برای ظهور نیرویی تازه پا در فعل و انفعالات این جغرافیا. روند دوم، پایان یابی حیات اردوگاه شرق بود و  شروع تلاش امریکا برای گذر دادن جهان از موقعیت دو قطبی به جهان تک قطبی و امریکا سالار، که این مشی هرچه در نظامیگری ویرانگرایانه وضع موجود این جغرافیا مخرب افتاد، در برابر ولی، برای ایجاد تعادلی نوین در آن به ناکامی دچار آمد. شکست سیاسی ریگانیسم - بوشیسم برای ایجاد قدرتی تک محور در جهان و از جمله در این جغرافیا که هدف مقدم تعرض‌های آن قرار گرفت، در پیوند یابی با کامیابی‌های اسلام سیاسی، بلاخره عمده سیکل معادله در این جغرافیا را شکل داد: تقابل روز افزون بنیادگرایی شیعی و سنی با غرب بویژه امریکا از یکسو و رقابت خصمانه خود این دو بنیادگرایی با همدیگر از دیگر سو.

اما در کنار این دو روند طی چهار دهه گذشته، سه پدیده دیگر نیز رخ نمودند. یک، انفجار خشم افکار عمومی این جغرافیا از زیاده خواهی‌های نیم قرنه اسرائیل و از سیاست حمایتی یک سویه غرب از تل آویو، که در نهایت منجر شد به: جنبه اسلامی یافتن این چالش، تغییر جهت دادن موضوع اسرائیل - فلسطین از وجهه ملی به کاراکتر دینی و پیدایی منبع تغذیه بسیار مناسب برای بنیادگرایی اسلامی. این وضعیت منجر به هژمونی یابی "اسلامی‌ها" در متن جنبش فلسطین و شوریدن بیش از پیش افکار عمومی این جغرافیا و اینبار عمدتاً علیه "ستم مسیحی حامی یهودی ظالم" شد. دو) بر اثر ناکامی امریکا در تثبیت مشی امریکا سالاری و بر زمینه سقوط چندین دولت خودکامه مستقل در منطقه طی سال‌های اخیر، خلاء قدرت در سطح وسیع تری پدید آمد و تعمیق یافت و موجب ورود اروپا بطور مستقیم در فعل و انفعالات این جغرافیا شد تا قاره قدیم از سهم بری‌ها در دوره قبل و زیر سایه امریکا به سهم خواهی‌های مستقیم امپریالیستی در اوضاع نوین گام بگذارد. این سهم خواهی اروپایی اگر در دهه پایانی قرن پیش، بیشتر جنبه سوداگری‌ بر زمینه شکاف‌ها همراه با زد و بندهای پشت پرده سیاسی و اقتصادی را داشت، در دهه بعدی اما، عمدتاً در عملیات نظامی و تعرض مستقیم سیاسی- نظامی بروز یافت. سه) در دو دهه گذشته، از یکسو غول بیدار شده چین به اتکای قدرت یابی اقتصادی خود گام در فعل و انفعالات این جغرافیا نهاد و حدوداً همزمان با آن، روسیه مجدداً قامت راست کرده نیز مصمم به حفظ پایگاه خود در شرق مدیترانه و این جغرافیا شد. از سوی دیگر اما اولویت استراتژیک امریکای دوره اوباما هم از محور خاورمیانه به سمت خاور دور چرخیدن گرفت. سرانجام و مضاف بر این سه نیز، شروع کاهش تدریجی اهمیت پیشین نفت و گاز این جغرافیا در چرخه اقتصادی غرب رخ نمود و گذر طلای سیاه از کالایی تماماً استراتژیک جهانی به یک عامل عمدتاً ژئو پلتیک. 

نتیجه همه این روندها و پدیده‌ها در کنار روندهای فرعی و نیم پدیده‌های دیگر، تبدیل این جغرافیا به یک واحه بی ثباتی مطلق سیاسی بود که در آن، رقابت بین قدرت‌های منطقه‌ایی نه تحت الشعاع جدال میان "بزرگان جهان" و در بستر شکاف بین آنها، که تکمیل کننده این جدال‌ها شد از جایگاه خود بودگی خود آنان و نقش آفرینی بی واسطه آنان‌ برای خودشان. نتیجه، جنگ مغلوبه‌ایی شد نه بین دو حریف قدر و یا بین حریفانی ضعیف زیر نظارت آنها، که از جنس منازعه مستقل بر سر قدرت و هژمونی در میدانی پر از اقسام رقیبان با داعیه نمایندگی مستقیم انواع منافع اقتصادی،ایدئولوژیکی و سیاسی. نتیجه، برآمد اسلام سیاسی زیر انواع علم و کتل‌ها و در سطوحی گوناگون گردید که از یک طرف جملگی‌شان در غرب ستیزی و غرب هراسی مشترکند و از طرف دیگر همگی برای تثبیت الگو و موقعیت خویش در آمادگی تام و تمام هستند جهت ریختن خون همدیگر (در چهره ولایت تشیع ایرانی و هلال شیعی، وهابی گری نفتی و شرکایش در بحر احمر و غرب دریای عمان و جنوب خلیج فارس، نهضت ایدئولوژیک سلفی و تکفیری عربی و ترکی و پشتویی و بلوچی و چچنی و کردی، اخوانیسم و نئو عثمانیسم مکمل یکدیگر در دو سوی شمالی و جنوبی مدیترانه شرقی، القاعده بی وطن و طالبانیسم افغانی، صحابه و لشکر طیبه پاکستانی، النصره سوری و داعش شاماتی، الشباب و بوکو حرام افریقایی و اسلام قفقازی و آسیای میانه‌ایی در دو سمت شرق و غرب خزر و ...). نتیجه، همزمانی و در هم فرو رفتن تلاش‌های امت گرایانه اسلامی شده است با ملت گرایی‌های ناسیونالیستی نو بنیاد (عروج چالش کرد به مرحله‌ایی بالاتر، تقسیم سودان، فدرالیزه شدن عراق، تعریف شدن لبنان هرچه بیشتر در سه گانگی تاریخی‌اش، چند مولفه‌ایی شدن عملی ساختار سیاسی- اتنیکی افغانستان، چند پارگی سوریه و ظهور دولت شامات در دو سوی فرات، فروپاشی لیبی و پسرفت و  فرو رفتن آن در چاه  مراکز  متعدد  قدرت بدوی قبیله‌ایی و ..). نتیجه، در عین حال شکل گیری نهال وار جنبش مدنی دمکراسی خواه در جابجای این جغرافیا هم شده است که فعالانش همه بازیگران سیاسی موجود در نقطه به نقطه این ناحیه را، بدرستی عوامل فاجعه برای این وادی مصیبت زده سیاسی می شناسند؛ اگرچه متاسفانه، خود تا رسیدن به ارتقاء موقعیت سیاسی نقش آفرین راه بس درازی در پیش دارند (جنبش‌های دمکراسی خواه خشونت پرهیز در ایران و ترکیه و مصر و قسماً افغانستان و پاکستان، بهار عربی دامنگستر ولو زود خزان در کشورهای عربی و...). و  نتیجه عمومی سرانجام اینکه، جبهات مختلف سیاسی این جغرافیا هر آن در آرایش سیاسی تازه‌ایی قرار می گیرند و در این رویارویی مدام در حال چرخش، دوستان سابق از این واقعه به آن واقعه به مقابله هم بر می خیزند و دشمنان تا دیروز جرار و اکنون نیز همچنان دشمن، به ناگزیر در همسویی‌های تنگاتنگ با هم علیه متحدین پیشین قرار می گیرند! پیدایی آن چنان موقعیتی در این جغرافیا، که دیگر از هیچ مرکز تعیین کننده و جهت دهنده‌ایی در آن نمی توان سخن گفت.  یعنی چنان وضعیتی که، در آن همه چیز همزمان رو به گریز مداوم از همند و رو به جذبی بی ثبات در همدیگر! 

سوریه خاندان اسد، شاید خصلت نماترین نمونه باشد برای فهم وضع کنونی این جغرافیا بمثابه مرکز ستیز انواع منازعات و سهم خواهی‌های جهانی، منطقه‌ایی و درون کشوری در جهات گوناگون ژئو پولتیکی و ژئو اکونومیکی و ایدئولوژیکی. میدان نبردی که در آن، اوضاع هر لحظه در نوسان است بین این یا آن آرایش سیاسی، و متغیر از این صورتبندی و صف بندی سیاسی به آن دیگری.

یک ارزیابی و چشم انداز مبتنی بر آن
داشتن چشم انداز نزدیک از تحولات این جغرافیای سیاسی، امری است دشوار؛ زیرا که داشتن افق برای آن، نیازمند یک ارزیابی قابل اتکاء از جهت یابی عمومی اوضاع است که خود این، کماکان در هاله‌ایی از ابهامات و ناروشنی‌ها قرار دارد. با این حال، چند نکته را می توان کانونی دانست و از تعاکس آنها بر هم، یحتمل بتوان یک ارزیابی نسبتاً واقعی از تحولات به دست داد. اما خود همین نیز با پیش آگاهی بر اینکه، کلیت دادن به چنین جغرافیای پراکنده و بس متلونی، خود یک ریسک تحلیلی است! ریسکی که در عین حال، ناگزیر  از توسل به آنیم!
- برگشت موقعیت آمرانه ناظر بر ستاد فرماندهی چه واحد و چه مثلاً مشابه نوع توازن دوگانه پیشین به این جغرافیا را باید فراموش کرد. چنین چیزی، توهمی بیش نخواهد بود. چرا که، تکرار ناپذیر، غیر عملی و ناممکن است. این جغرافیای سیاسی وارد مرحله تعدد کانون‌های قدرت درون حوزه‌ایی خود شده و آینده‌اش ناگزیر از تولید برایند مبتنی بر تعادل در میان انواع بردارهای این میدان است. تعادل قدرت در اینجا، فقط و فقط از پذیرش عدم تمرکز  قدرت می گذرد و صرفاً هم متجلی در قدرتی بر پایه توافق‌ها و تعامل‌ها.

- این جغرافیا هنوز در آتش تخاصم و جنگ خانگی می سوزد و همچنان اسیر مشی‌های سیاسی خانمانسوز و بی فرجام متخذه از سوی مراکز قدرت دولتی و غیر دولتی است. رهایی از آن، نه در دسترس قرار دارد و نه که آسان است. با اینحال، هیچ تشبثی از همه خیالات متخذه پهن شده بر روی میز آزمایشگاه‌های جنون در این جغرافیا که طی سال‌های اخیر از این یا آن نقطه آن سر برآورده‌اند، نتوانسته است که چشم انداز قابل اتکایی بگشاید. بن بست بودن کسب هژمونی از سوی این یا آن بازیگر در این جغرافیا حتی برای خود بازیگرانش نیز محرز شده است. نه اخوانیسم مصری یا نئو عثمانیسم ترکیه‌ایی، نه شیعی گری ولایی، نه وهابیت سعودی، نه میلیتاریزم دینی پاکستانی و شبه میلیتاریزم ‌هایی از نوع وزیرستانی، و نه هیچ تشبثی دیگر!

- بنیادگرایی اسلامی، اکنون در خشن ترین و ویرانگرانه‌ترین وجنات خود ظهور می یابد که معمولاً در روندهای ایدئولوژیک - سیاسی علامتی است مبین زوال روند. داعش و بوکو حرام را، بروز پولپوتیسم در بنیادگرایی اسلامی می توان فهمید! تخاصم روز افزون درون جبهه‌ایی در اسلام سیاسی و چند مرکزی بودن آن، نشانه‌های دیگری هستند از وارفتگی تدریجی برآمد ایدئولوژیکی - سیاسی بنیادگرایی. از اینها مهم‌تر اما، نباید از قلم انداخت که جهان شاهد رشد دامنگستر گرایش اصلاح طلبانه و نوع رنسانسی میان مسلمانان، در معنای ظهور نوعی بدیل در برابر بنیادگرایی نیز است.

- صلح پایدار در این جغرافیا، در یک چشم انداز نه البته نزدیک، منوط است به پیاده شدن الگویی مشابه اتحاد اروپایی در این ناحیه؛ اگرچه با ملاحظه خود ویژگی‌های آن. خود این چشم انداز نیز، به احتمال قوی از شکل گیری اتحادهای کوچک است که در افق دید پدیدار خواهد آمد: از پیدایی بلوک‌های متحد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، و در ادامه از رو به کنفدرالیسم گذاشتن اتحادها و فدراسیون‌هایی که ناگزیر از شکل گیری‌اند! اگر اروپا از تمرکز مسیحی چند قرن پیش خود به ناسیونالیسم با سمتگیری سکولار و دمکراسی گام به گام ولی برون جنگی سیر کرد، و از آن نیز در پی درد و رنج بسیار سرانجام به اتحاد و وحدت اقتصادی و سیاسی امروزین رسیده است، در جغرافیای ما هم، تجربه  عملی، عقل نقاد و اندیشه درس آموز از جهانی دیگر و تاریخ خود، در سمت ایستادن است بر ایده متحد کننده و آینده ساز همگرایی سیاسی و اقتصادی قطعات این جغرافیا و کل آن. اندیشه‌ایی در حال نضج گیری و تقویت شدن.

- در میان گرد و خاک کماکان بلند ارتفاع این جغرافیا، هنوز هم شوربختانه فاصله داریم با شکل گیری آن سان موقعیتی از دمکراتیسم، که با سر برآوردنش از دل و بستر روندها و پدیده‌های جاری بتواند مبشر ثبات در این جغرافیا شود. با اینهمه اما، می توان نیروی رو به بیداری و توانمندی برای این رویای امید بخش را از ورای تیرگی‌ها دید و به آن باور داشت. جنبش مدنی دمکراسی طلب و توسعه خواه در این جغرافیا، دارد سر بر می آورد و نمونه‌هایی از تحقق منسجم را از خود نشان می دهد (دمکراسی نوع تونسی در یک وجه و کانتون‌هایی همانند کوبانی در وجهی دیگر، و نیز مبارزات دمکراتیک متنوع جاری در جابجای آن). نیروی مدنی صلح و همبستگی و توسعه عمومی این جغرافیا، راه دیگری جز تشدید مبارزه برای تحقق آرمان‌های خود ندارد. 

کدام رویه سیاسی، با چه رویکردهایی؟
شر کنونی حاکم بر این جغرافیا را نباید سرنوشت مقدر این جغرافیای بلا زده دانست. چشم انداز دیگری هم برای این جغرافیا وجود دارد که در برگیرنده سعادت عمومی در این ناحیه از جهان می تواند باشد. صلح خواهی، حاکمیت منشور حقوق بشر، دمکراتیزاسیون و سکولاریزه کردن ساختارهای سیاسی و  برقراری آزادی‌، تامین برابر حقوق جنسیتی و غلبه بر هر نوع تبعیض، همزیستی و دوستی ادیان و باورهای انسان‌ها، دفاع از حقوق ملی در کادر پلورالیسم، همراه شدن ساکنان این جغرافیا با هم در مبارزه علیه تخریب طبیعت و برای بهسازی وضع زیست محیطی چه زادگاه خود و چه همه کره زمین، همگرایی اقتصادی کشورهای این ناحیه، هماهنگی‌شان برای شکل گیری راهبردی فراگیر جهت توسعه‌ایی متحد، ایجاد صندوق پولی واحد جغرافیایی در هر ابعاد ممکن و سوگیری در سمت ایجاد بازار مشترک در پهنه این جغرافیا، بهره‌گیری روشمند از ثروت نفت در خدمت رشد عمومی این ناحیه و عدالت برای مردمان آن، تبدیل این جغرافیای سیاسی به ناحیه‌ایی بری از سلاح‌های هسته‌ایی و شیمیایی، اعمال قدرت سازنده مشترک برای استقرار دو دولت فلسطین و اسرائیل در صلح با همدیگر، رهجویی برای حل دمکراتیک چالش دیرپای کرد با درونمایه تامین حقوق کردها، و اهدافی از ایندست، مبشر فردای بهتر هستند برای مردمان این جغرافیا و می توانند آمال بیشترین باشندگان آن قرار بگیرند. 

این جهات برنامه‌ایی شاید در بحبوحه اینهمه جنگ و تعارض و فضای تیره و تار، آرزو هایی غیر عملی بنمایند و دور از دسترس تلقی بشوند، ولی همین‌ها بی برو برگرد آینده ناگزیر مردمان این جغرافیا هستند. مردمانی که، به عنوان بخشی از بشریت حق دارند تا یک زندگی انسانی داشته باشند. این مطالبات و سمتگیری های برنامه‌ایی، می توانند و باید  تشکیل دهنده عناصر اصلی پلاتفرم حق زیست و زندگی بهتر برای چند صد میلیون انسان ساکن این جغرافیا بشوند. سازنده آینده آن. اما باید تصریح شود که مبارزه برای شکل دادن به چنین پلاتفرمی، هم کار خود امروز است و هم اینکه از مشارکت فعال مدافعان آن در فعل و انفعالات سیاسی جاری پیرامون تحولات منطقه می گذرد. این بدانمعنی است که نیروی چنین آلترناتیوی بر بستر مبارزه راهبردی خود می تواند و باید از هر اقدام معطوف به هر اندازه از تامین امنیت در این جغرافیا، هر میزان از تخفیف در تنش‌ها و تشنجات موجود و هر اقدام در راستای دوستی‌ها و همکاری‌های سازنده توسط دولت‌های موجود استقبال بکند. 

یقین بداریم که جریان‌های آگاه و آینده نگر نه چندان اندکی در متن این جغرافیا حضور دارند و غالب آنها، رنجورند از فشار و سرکوب نیرو‌های حاکم و غیرحاکم مستبد و دیکتاتور و مرتجع یکه تاز در همین جغرافیا. نیروهایی پراکنده که عموماً فاقد سازماندهی هستند و از بی ارتباطی و یا کم ارتباطی با هم گرایش‌ها و همسوهای خود در درون مرز این جغرافیای سیاسی رنج می برند. به راه افتادن جنبشی ممکن با چنان پلاتفرمی توسط این نیروی عظیم مدنی نیاز است تا مبتنی بر آن، مردمان این جغرافیای پهناور بتوانند در زبان آمالی و برنامه‌ایی مشترک، همدیگر را دریابند. نهضتی که راه انداختنش نه فقط امکانپذیر، که یک ضرورت و رسالت است. نه تنها رسالت، که وظیفه روز است و امری در دستور کار. دستور کاری که، برای انجام آن باید دست بکار شد. و دست به کار شدنی که، ابزار آن به وفور وجود دارد ولی شوربختانه بخاطر کمبود اراده برای عمل مشترک، یا اصلاً و یا که بسیار کم به کار گرفته می شوند. نیروی چپ این جغرافیا، باید نقش محوری خود در این نهضت جغرافیایی را بگونه شایسته‌ایی ایفاء کند. نیرویی که مستعد است تا نه در تعلقات دینی و قومی گیر بکند و نه در اسارت منافع اقتصادی طبقات برتر ملی کشورش بماند؛ این، نیرویی است میهن دوست- انترناسیونالیست!

آینده این جغرافیای سیاسی که در آن همه بدیل‌‌های رنگارنگ نا فرجام و بد فرجام  تاکنونی، جملگی رفوزه شده‌اند همانا می باید بر ساختن آلترناتیوی دیگر باشد. آلترناتیوی که، اگرچه زمینه‌اش وجود دارد، اما بسی بی شکل است و سازمان نایافته. برای شکل دهی و سازمانیابی چنین بدیلی، می باید بپا خاست تا به اتکای نیروی بزرگ چشم اندازی انسانی، آتش شر کنونی این جغرافیای فاجعه زده رو به فرو نشستن بگذارد. بگذار آینده‌ایی در افق پدیدار آید که در آن، همگی مردمان این جغرافیا بتوانند با آرامشی درخور شان انسان نفس بکشند.

بهزاد کریمی
اسفند ماه 1393                                                                 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

یقین بداریم که جریان‌های آگاه و آینده نگر نه چندان اندکی در متن این جغرافیا حضور دارند و غالب آنها، رنجورند از فشار و سرکوب نیرو‌های حاکم و غیرحاکم مستبد و دیکتاتور و مرتجع یکه تاز در همین جغرافیا. نیروهایی پراکنده که عموماً فاقد سازماندهی هستند و از بی ارتباطی و یا کم ارتباطی با هم گرایش‌ها و همسوهای خود در درون مرز این جغرافیای سیاسی رنج می برند. به راه افتادن جنبشی ممکن با چنان پلاتفرمی توسط این نیروی عظیم مدنی نیاز است تا مبتنی بر آن، مردمان این جغرافیای پهناور بتوانند در زبان آمالی و برنامه‌ایی مشترک، همدیگر را دریابند. نهضتی که راه انداختنش نه فقط امکانپذیر، که یک ضرورت و رسالت است. نه تنها رسالت، که وظیفه روز است و امری در دستور کار. دستور کاری که، برای انجام آن باید دست بکار شد. و دست به کار شدنی که، ابزار آن به وفور وجود دارد ولی شوربختانه بخاطر کمبود اراده برای عمل مشترک، یا اصلاً و یا که بسیار کم به کار گرفته می شوند. نیروی چپ این جغرافیا، باید نقش محوری خود در این نهضت جغرافیایی را بگونه شایسته‌ایی ایفاء کند. نیرویی که مستعد است تا نه در تعلقات دینی و قومی گیر بکند و نه در اسارت منافع اقتصادی طبقات برتر ملی کشورش بماند؛ این، نیرویی است میهن دوست- انترناسیونالیست!
آری بهزاد عزیز چپ باید بتواند نقش شازنده خود را در این جغرافیا با وجود مشکلات بازی کند و همانطور که تاکید کردی این ممکن است اما به نظر من چپ هنوز مشکلاتی در خود دارد که پیله ای بر دست و پایش است. چپ در حال گذار و بالندگی است اما هنوز نتوانسته لایه هایی از گذشته را که متوقفش کردند کاملن از خود بزداید. به همین جهت این چپ همزمان برای ساختن جهانی دیگر باید بتواند در درون خویش نیز بجنگد . در دورانی که چپ غایب بود و یا کم حضور نیروهائی به نام عدالت توانستند خود را جایگزین کنند که امروز خود این نیروها بخشی از شر جهانی را تشکیل می دهند. مگر همین احمدی نژاد با نام عدالت در کشور ما رای بخش بزرگی از کارگران و زحمتکشان را نگرفت؟ چپ امروز شعار و شعر نیست بلکه حساب است و اقتصاد . چپ امروز اگر نتواند برنامه اقتصادی بدهد که نه تنها کارگر و زحمتکش را راضی کند و هم موجب فرار سرمایه ها نشود نمی تواند حکومت کند. قرار نیست که چپ همیشه در بیرون حکومت بایستد و شعار بدهد. اگر قرار به حکومت کردن است با ید بتواند با مد نظر گرفتن منافع اقتصادی کارگران و زحمتکشان در دراز مدت و کمک به رشد و بالندگی طبقات فرودست برنامه بریزد و بدان عمل کند. در سطح جهانی نیز با درک واقعیتهای جهان باید بتواند برنامه های اصلاحی خود را ارعه دهد. آری جهنی دیگر ممکن است و چپ می تواند با امکاناتی که امروز دارد چهره جهان را تغییر دهد .
بهزاد عزیز بکارت ادامه بده که به نظر من هم کاری ضروری است

سیامک عزیز با سلام و سپاس از دلگرمی دادن‌های تو. حرفت درست است که می نویسی جپ باید همزمان در درون خودش نیز بجنگد تا که برای جنگیدن با بنیان‌های شر بیرون از خود آمادگی بیابد؛ نکته اما اینجاست که چپ برای اینکه بتواند خویشتن خویش را از لایه‌های پیشین رسوب کرده بر جان و وجودش رها سازد اتفاقاً باید پرواز بلند بالا را بر گزیند و بیرون زدن از پیله تنگ و افق گشایی‌ها به روی بشر را تا که خود افق نگر و افق ساز از آب درآید! چپ با تلاش برای بالیدن است که می تواند پر در آورد و بال بگشاید . دستت را به گرمی می فشارم.

با سلام !

-«شناخت واقعیت» و توجه به ویژگی های آن (هر چند تلخ و درد آور ) ، بخشی مهم از «طرح تغییر واقعیت » و دگرگون سازی شرایط نامطلوب است ، اما اینکه این شناخت بر بنیان چه «پیش فرض» هایی در «ذهن بیننده» شکل میگیرد و لاجرم چه طرح هایی برای «تغییر» از آن انتظار میرود ، بنظر میرسد علت تفاوت در تحلیل و راهکار ها را مشخص مینماید !
- دیدگاه یا همین «پیش فرض» ها و «ذهنیت» ها ، هر چه بر جوانب بیشتر و مناسبتری از یک «منظره» یا «مجموعه ای از واقعیات» اشراف و توجه داشته باشد ، بهتر و دقیقتر و «عینی» تر میتواند از عهده ارائه توضیح و شناخت منطبق بر واقع بر آید !
برای کسب چنین «دیدگاهی» ، عقل سلیم اولین ابزار است و سپس مهارت و ممارست در «چینش حوادث » و واقعیات و «کشف رابطه های منطقی» و ارتباطات و تعاملات الزامی آنها ، بعنوان دومین دستاوردِ لازم !
- سیاهی ها ، کژی ها ، درد ها ، رنج ها ، دلخوری ها ، ناراحتی ها ، بزه ها ، جرم ها ، جنگ ها و جنایت ها و ... در دایره زندگی اجتماعی انسان ، اگر برشمرده شوند ، جز رسیدن به افسردگی و روان پریشی و گوشه گیری ، یا رسیدن به بی خیالی مطلق و بی رگی مشهور در نزد خاص و عام ، عاقبت دیگری رقم نخواهد زد ، مگر آنکه علت العلل ها ، زمینه ساز ها ، عوامل ایجاد کننده و «زیر ساز» ها با توجه و تحلیل و تحقیق و تست و آزمایش و کشف ذهنی، منطقی و عینی مشخص شده و در پی آن با حذف علت ها ، معلول ها نیز محو و حذف شوند ، و این بخش است که «انگیزه» ایجاد میکند برای در نغلطیدن به «افسردگی» و یا «بی خیالی» ، و در آویختن به «راه حل» با هدف رسیدن به «چشم انداز » بهتر و خواستنی تر !
- لیستی از رخدادهای تلخ و زشت سیاسی و غیر اخلاقی و غیر انسانی و هر کدام را جدای از دیگری تصور کردن و برای هر کدام هم راه برون رفتی متفاوت تشخیص دادن و اختیار اختیارداران سابق را نیز از دست رفته دانستن و بر آمدن قدرت های رنگارنگ و مختلفی را در مناطق جهان دیدن که هر کدام برای خود قدر قدرتی تمام هستند و هر چه میخواهد میکنند ، بنظر میرسد نویسنده را به نقطه آغاز تاریخ میبرد که هنوز نه کشفی و نه ربطی از تعامل ها و ارتباطات منطقی امور صورت گرفته است و نه استعداد لازم جهت کسب این توانایی در ذهن بشری موجود است !!
-بسیاری از رخدادهای کنونی در قاب های نظری موجود قابل توجیه و قابل تحلیل بوده و راه برون رفت از شرایط نامطلوب نیز «عقلی» و «علمی» مشخص و معلوم است اما معلوم است که به ذائقهٔ همان اداره کنندگان سابق و اکنونی جهان خوش نمی آمده و نمی آید و ارادهٔ ایشان بر تغییر این شرایط تعلق نمیگیرد و البته علت آن نیز معلوم و مشخص است !
- بخشی از وقایع اکنونی منطقه و جهان نیز که «غیر مترقبه» تصور شده اند ، مانند بروز و ظهور «انواع و اقسام» جماعتهای اسلامی و قدرت گیری ایشان ، همانگونه که بر اثر بی توجهی روشنفکران بقا و رشد یافته اند ، به همین علت نیز ادامه مییابند و راه حل آن نیز معلوم و مشخص است که متاسفانه روشنفکران باز هم همان خطای عموم روشنفکران گذشته را تکرار میکنند و آن مماشات و احترام گذاردن به «عقاید » ارتجاعی و خرافی به جای احترام گذاردن به «افراد» است و همین باعث شده است که هنوز پس از گذشت حدود یکصد سال ، مهر تائید بر تشخیص تعداد اندک ولی تیز بین از روشنفکرانی چند در گذشته زده شود که میگفتند تضاد اصلی جامعه ما تضاد سنت و تجدد است و تا این حل نشود ، هم مردم رنگ آزادی را نخواهند دید و هم کارگران و زحمتکشان طعم عدالت را نخواهند چشید ، یعنی راه سعادت مردم ایران از غلبه تجدد بر سنت میگذرد نه غلبه هر کسی و هر تیپی مانند «خمینی» بر «نوکران امپریالیسم» و «مدافعان صهیونیزم» ی مانند «شاه» !
و توجه به این کشف سابق برخی از روشنفکران هوشیار این مرز و بوم در دوره های پیشین ، بایستی بدون اغماض و پرده پوشی و با شهامت و شجاعت ، تبلیغ و ترویج و پیگیری شود تا هر آنکسی که هنوز هم جرأت میکند با گره زدن خودش به خمینی ، ادعای دفاع از حق و آزادی بکند ، از شرم سر به زیر اندازد و دمش را لای پایش بگیرد و برود ، نه اینکه علاوه بر ماندن و بودن در فضای سیاسی ، هژمونی هم بیابد و این کجروی همچنان ادامه یابد تا باز در صد سال آینده روشنفکرانی مجددا کشف کنند که راه برون رفت جامعه ما تعیین تکلیف تضاد تجدد و سنت است !!
- و این راه حل نه تنها در ایران که در منطقه نیز صادق است ، هر جا که تضاد و تعارضی بین سنت و تجدد هست ، چپ و روشنفکر بایستی جانب تجدد را بگیرند ، هر چند تاکنون عرف نبوده و غیر متعارف جلوه کند و خلاف نمایشات مظلوم نمایانه سنتی ها و اعوان و انصارشان باشد !
....
- دستاورد های ذهن نقاد بشر ، پس از تلاطمات سیاسی و پس از سرکوب های خش ، هر چند خواست سرکوبگران است که نادیده انگاشته شوند ، اما بایستی گرامی داشته شوند و بکار آیند و بکار گرفته شوند !

سلام به کوروش گرامی. دونکته از نوشته متدیک شما جای درنگ ویژه دارد. یکی آنکه به درستی نوشته‌ایی که ارزش هر برآمد فکری و سیاسی در نهایت این باید باشد که:" ... «انگیزه» ایجاد میکند برای در نغلطیدن به «افسردگی» و یا «بی خیالی» ، و در آویختن به «راه حل» با هدف رسیدن به «چشم انداز » بهتر و خواستنی تر!" کوشش من نیز چه در این نوشته و چه نوشته‌های دیگرم بر همین رویکرد استوار است و اینکه چه اندازه در این هدف موفق بوده‌ام و هستم طبعاً منوط است به نظر و قضاوت خوانندگان نوشته‌ها و نیز منعکس در پراتیک جاری و یا انگیزه برای عمل لازم فعلی همه ما. دوم اما فهم درست چالش اساسی تاریخی در کشور ما و همه این جغرافیای سیاسی است که شما هم بدرستی آن را چیزی ندانسته‌ایی مگر چالش بین مدرنیته و آویختن از سنت. این حرف کاملاً درستی است ولی درستر از آن، بگمان من اینست که این چالش تاریخی اجتماعی و فکری چگونه بخواهد و بتواند در سیاست زمینی مشخص و در نتیجه در صف ارایی های سیاسی ناشی از آن ترجمه شود و در کدامین کلید واژه‌ها ره بگشاید؟ به باور من، همانا دو مقوله آزادی و دمکراسی است که این نبرد تاریخی را جنبه زمینی می دهد و پیش می برد. هر نیروی متجددی که بخواهد با آمریت و دیکتاتوری جامعه را مدرن کند، در نهایت نیروی سنت را صلب تر و در درونش متحدتر می کند و بر نیروی مقاوت سنت می افزاید. مدرنیسم ابزاری، بی مدرنیته اندیشگی، بکلی بی بنیاد است. در برابر اما هر نیرویی که بگونه‌ایی دل در سنت داشته باشد ولی بخواهد که در صف آزادی و دمکراسی - ولو نیم بند- قرار بگیرد، به پیشرفت و تحکیم بنیان‌های مدرنیته کمک خواهد کرد حتی اگر خودش هم به نتیجه نهایی کار خویش واقف نباشد! نوگرایان صدر مشروطیت، مدرنیته را بسیار خوب ترجمه کردند! کارنامه پسا مشروطیت ما نیروی مدرنیته اما شوربختانه کارنامه بدی بوده است و اکنون که سه دهه است که دوره باز بیداری را در این گرایش تاریخی شاهد هستیم، می باید هرچه مصمم تر و بیناتر پرچم آن نو خواهی ونو گرایی را برافراشت که پارچه دو رنگ سرخ (مبارزاتی) و سفید( دوستی و همبستگی) آن، با دو کلید واژه آزادی و دمکراسی مزین شده باشد! عدالت اجتماعی هم، تنها بر بستر شط این دو خواست گفتمانی و راهبردی است که می تواند ممکن و میسر بیفتد. دست شما را به گرمی می فشارم.

رفیق بهزاد را خسته نباشیدی لازم است که خدمت شان می گویم به رسم ادب. اما بی پرده می نویسم مطلب حاضر ایشان در عین اینکه نگاه خودویژه جهان دو قطبی را به نگاه عمومی ویژه جهان کنونی مبدل کرده است جای تحسین دارد. اما وی در عین اینکه تفسیری از جهان کنونی ارائه می دهد و در حالی دوره توازن سیاسی مبتنی بر جهان دو قطبی را در چنبره تعرض – تعادل – موازنه وحشت بررسی می کند از توازن سیاسی در مرحله کنونی چیزی به ما نمی رساند. ایشان در بررسی جغرافیای خاورمیانه، شمال افریقا وجنوب غربی آسیا از دو رویداد اثرگذار یاد می کند رویداد نخست یا یکم رویداد جریان حاکمیت یابی اسلام سیاسی در این جغرافیای سیاسی است دویم رویداد، واقعه پایان یابی حیات اردوگاه شرق بوده و سپس ادامه می دهد تلاش آمریکا برای گذر دادن جهان از موقعیت دوقطبی به جهان تک قطبی است.
رفیق بهزاد کریمی تفسیر واقعیت را همه جانبه آورده است و توصیف تقریبا واقعی را بیان داشته اند. اما یا از تبیین علت العلل جریان حاکمیت یابی اسلام سیاسی طفره می رود که سبب آن را نمی دانیم و ایشان نمی گویند و شاید هم در تردید ازارائه تحلیل به سر می برد. اینکه حاکمیت یابی اسلام سیاسی که از انقلاب بهمن 57 ایران آغاز شد و در امتداد خود به بهار دمکراسی یا بهار عربی از شمال افریقا تا خاورمیانه رسید؛ واقعیتی است انکارناپذیر. همچنین از آن نوعی شانه خالی کردن از بررسی علت یابی واقعه پایان حیات اردوگاه شرق احساس می شود.
در مورد فروپاشی یا فروپاشاندن ارودگاه شرق کسان بسیاری سخن گفته اند و نوشته و آثار مکتوب مستند از خود بر جا گذاشته اند. اما در مورد بررسی حاکمیت یابی اسلام سیاسی در پایان قرن بیستم سازمان های چپ و عناصر مبارز قدیمی چپ و فدائیان کمتر وارد حوزه مزبور شده اند؛ حوزه ای که گرانیگاه پرش از آن تسلط و آگاهی از روانشناسی اجتماعی جامعه و مردم ان می باشد. در اینجا رفیق کریمی عزیز را با پرسش هائی آشنا می کنم. آیا رشد وگسترش اسلام سیاسی بویژه مبدع آن انقلاب بهمن 57 ایران چرا وقوع یافت؟ ایا ناسیونالیسم در جوامع اسلامی و بخصوص ایران ناکارآمدی خود را به اثبات رسانده بود؟ آیا ناموفق بودن ناسیونالیسم عربی بویژه پارادایم ناصری – عبدالناصر رئیس جمهور مصر- نمی تواند در تکوین نطفه اسلام سیاسی ذی اثر باشد؟ آیا عدم موفقیت اندیشه سیاسی مارکسیستی در تسخیر روان جامعه نقش نداشته است؟ چنانچه هر مدل مارکسیسم اعم از لنینیسم، استالینیسم و مائوئیسم آن قادر به تسخیر روان مردم مذهبی نگردید. آیا تعلقات قوی، ریشه دار مذهبی در جوامع شمال افریقا، خاورمیانه و ازجمله ایران علت مهمی نبوده که فرصت و اجازه رشد اندیشه سیسی غیرمذهبی را نداده است؟ من نمی خواهم وارد شبیه سازی تاریخی شوم. اما نمی توانم در تدوین استراتژی توسط رفقای چپ ساکت مانده و در برابر کم توجهی و بعضی اوقات بی توجهی رفقا به گرایش قوی مذهبی مردم خاورمیانه و ایران سکوت پیشه کنم. واقعیت نشان می دهد که وجود گرایشات قوی مذهبی مردم مانع از اثر تبلیغ ما بر روان مردم در راستای دمکراسی و .. می باشد؛ و تاکنون روند پیشبرد در این حوزه را با موانع جدی روبرومی سازد.
رفیق بهزاد کریمی در فراز دیگری از مطلب تفسیری خود نوشته اند انفجار خشم افکار عمومی این جغرافیا – بخوانید جوامع مسلمان و حتی حاکمان مسلمان علیرغم وابستگی به آمریکا- بر علیه زیاده خواهی های اسرائیل و سیاست حمایتی یک سویه غرب از اسرائیل زبانه می کشد خشم عظیمی که برآمد ناجوانمردی اسرائیل در حفق مردم بی دفاع فلسطین بوده و هست . نمود زیاده خواهی اسرائیل را در احداث غیرقانونی شهرک های یهودی نشین در اراضی اشغالی و همچنین در کشتار مردم فلسطین از اردوگاه تل زعتر گرفته و بیا تا کشتار مردم بیگناه در غزه قابل مشاهده است. در این محور یعنی افشا نقش ضدحقوق بشری اسرائیل رفیق کریمی سنگ تمام گذاشتند که بقیه رفقا چپ بویژه فدائی تاکنون در این زمینه مصلحت گرایی پیشه کرده اند.

در پایان بهزاد کریمی گرانقدر، پیش بینی از آینده را در برابر چشمان خوانندگان و علاقمندان قرار می دهد که طی آن عنوان می کند:" داشتن چشم انداز نزدیک از تحولات این جغرافیای سیاسی، امری است دشوار؛" رفیق بهزاد کزیمی در این زمینه نیز نه ولونتاریسم – اراده گرائی - را از خود دور ساخته و از اقدام به پیشگوئی از آینده نیز پرهیر اکید کرده است. بنابراین بدون تکلف ودر عین وارستگی سیاسی می نویسد که داشتن چشم انداز نزدیک از تحولات این جغرافیای سیاسی را امری دشوار می بیند. رفیق کریمی باز جه دانسته و خوانده و لاغیر نشان داده که علم سیاست را فهم کرده که سیاست هنر فهم ممکن هاست

سلام و سپاس هاشم گرامی. این نوشته اختصاص داشت به توصیف وضعیت عمومی در جغرافیای مورد بحث و اینکه اصلاً مقدر نیست که آینده آن ادامه وضعیت شوم امروزش باشد. سئوال بسیار اساسی شما ناظر بر اینکه چرا اسلام سیاسی به چنین حدی از قدرتی رسید، موضوع نوشته‌های دیگری است و من هم با شما موافقم که پرسش بسیار مهمی است که در این زمینه هنوز هم بسیار باید گفته شود و نوشته آید. البته شما در همین پی نگارتان خود بگونه‌ایی به این پرسش جواب می دهید. آنجا که، بر نیرومندی باورهای دینی و ریشه دار بودن روان مذهبی مردمان این ناحیه تاکید می کنید. من نیز در اسلام باوری چونان شاخصه همه شمول این جغرافیا هیچ تردیدی ندارم، بحث اصلی را اما این می دانم که آیا فراروئیدن اسلام باوری به اسلام حکومتی و حکومت اسلامی، امری بوده ناگزیر؟ آنهم در چنین وسعتی؟ پاسخ من به این پرسش بر پایه اندیشیده‌های تاکنونی‌ام اجتناب پذیر بودن آن بوده است، هرگاه که این یا آن در میان می آمد و.....! بهر حال اما درست می گوئید که در این زمینه به فکر بیشتری نیاز است و همگان پیرامون آن باید بیندیشند. سخن بیشتر در این باره بماند برای فرصتی دیگر. با ابراز مهر به شما