ادبیات رئالیستی روس موجب انقلاب اکتبر شد

علاقه روشنفکران به ادبیات اجتماعی کشور همسایه


ادبیات روس از آغاز ادبیاتی با جریان غالب رئالیستی بود. در این ادبیات ما شاهد سه دوره ادبی هستیم - از روشنگری تا دوره رمانتیک، از رمانتیک تا دوره رئالیسم، و از رئالیسم تا شروع انقلاب اکتبر. به زبان دیگرادبیات روس در سالهای 1790- 1700 میان باروک و کلاسیسم بود. در روسیه پیش از انقلاب 1917، مکتبهای ادبی مانند باروک، کلاسیسم، احساس گرایی، و کوکو حاکم بودند. بدلیل قرنها جدایی روسیه از اروپا، جنبش رنسانس و هومانیسم با تاخیر فراوان در قرن 17 وارد روسیه شد. امروزه اشاره میشود که ادبیات روس یکی از مهمترین ادبیات ملی جهان است که سهمی شگفت در ادبیات جهانی دارد. ادبیات همیشه انعکاس نوعی جهانبینی اجتماعی نویسنده و زمان خود بوده است.

ایمانوئل وگمن در کتاب " تاریخ ادبیات روس " مدعی است که مکتب ادبی واقعگرایی رئالیستی، ادبیات انقلاب بود. لوموسف، یکی از آغازگران رفرم زبان و تئوری ادبی در روسیه تزاری است. منتقدین به نقش پوشکین، گوگول، و لرمانتف در رشد رمان روسی و عبور ادبیات رمانتیک به ادبیات رئالیستی اشاره میکنند. پوشکین میان سالهای 1798-1837 زندگی نمود، در این زمان بلینسکی به کوشش نقد ادبی نیرویی تازه داد و نویسندگان مکتب ادبیات طبیعی و اهل قلمی مثل گوگول، لرمانتف و پوشکین راه مکتب رئالیسم را در روسیه هموار کردند.

هرتسن غیبگویانه میگفت چون حاکمان آزادی را از مردم ربوده بودند، ادبیات تنها تریبونی شد که از آنجا میشد فریاد زد. در زمان دکابریست ها از طریق آثار گوگول و لرمانتف و پوشکین ادبیات تبدیل به سلاحی اجتماعی شد. میان سالهای 1869- 1854 پوشکین نماینده ادبیات هنری استتیک، و گوگول نماینده ادبیات اجتماعی انتقادی بودند. شهر پتروگراد بیشتر نماینده ادبیات غربی طرفدار هلند، آلمان و فرانسه شد. مسکو مبلغ ادبیات ملی روس و استقلال ادبی بود.

در قرن 18 و 19، ادبیات رئالیسم انتقادی و از دهه 30 قرن بیستم، مکتب رئالیسم سوسیالیستی در شوروی غالب شدند. بلینسکی منتقد ادبی معروف، به ترجمه آثار مشهور غربی مانند گلداسمیت، والتر اسکات، لرد بایرون، گوته، شیلر، فونتان، پارنی، هومر و ورژیل پرداخت. نویسندگانی مانند هرتسن، چرنیشفسکی، دوبرولیت و غیره از طریق آثارشان راه رفرم اجتماعی سال 1861 را صاف کردند. غیر از فعالیتهای ژورنالیستی در این دوره ادبیات نیز به طرح پرسشهای سیاسی اجتماعی پرداخت. امروزه اشاره میشود که از طریق آثار ادبی تورگنیف، خواننده اطلاعات زیادی درباره روسیه پیش از انقلاب بدست آورد. نویسندگان بعد از رفرم، پیشگامان رمان و ادبیات پرولتری قرن بیست شدند. 

در دهه 50 قرن 19، مکتب ادبی " هنر برای هنر " در روسیه تزاری بصورت مکتبی مستقل فعال بود. اسلاوگرایان ناسیونالیست و غرب گرایان لیبرال در ادبیات این زمان بسیار فعال شدند. در پایان این سالها دو نویسنده مهم روس مانند داستایوسکی و تولستوی که در تاریخ ادبیات جهان لقب غولهای ادبی گرفتند، آغاز به خلاقیت رمان جاودانه کردند. گروه دیگری با اشاره به آثار تورگنیف و بولگاکف و داستایوسکی و لرمانتف خواهان طرح اصول اخلاقی در ادبیات شدند. خواننندگانی نیز از نویسندگان تقاضای بازگشت به توصیف انسان در رئالیسم روس مانند زمان تولستوی و چخوف و تورگنیف و گورکی نمودند. گروهی از مهاجران در خارج از روسیه بسمت مسیحیت گرویدند و همچون گوگول طنز را مخالف عقاید و اخلاق مسیحی دانستند. منتقدی پیرامون ضرورت احترام به فرهنگ فولکلوریک مردمی، نوشته بود که اگر با تفنگ به گذشته شلیک کنید، آینده با توپ بشما جواب خواهد داد.

دهه 60 و هفتاد قرن بیستم، فضایی دیگر بود. در این سالها هنوز اگر کسانی به سبک ساموئل بکت و اوژن یونسکو نمایشنامه آبزورد مینوشتند، تحت پیگرد قانونی قرار میگرفتند. فراریان ادبی مدعی بودند که در تاریخ ادبیات جهان شاهکارهای جاودانی از طریق نویسندگانی مانند ولتر، هاینه، هوگو و میکویچ در خارج از کشور زبان مادری شان  نوشته شدند. در دهه 30 قرن بیستم غیر از تئوریهای رمان لوکاچ به دکترین ادبی انگلس در کتاب " پیروزی رئالیسم " نیز اهمیت خاصی داده میشد. در سیاست ادبی، حزب بلشویک به بعضی از کلاسیکهای ادبیات روس مانند پوشکین، گوگول، لرمانتف، بلینسکی و چرنیشفسکی اهمیت خاصی میداد و آنان را بعنوان آموزگاران ادبی توصیه میکرد. سالتیکف شچدرین نویسنده مورد علاقه استالین بود. از جمله ژانرهایی که از طرف کنگره نوبیسندگان در مکتب رئالیسم سوسیالیستی یا همان واقعگرایی اجتماعی، پیشنهاد شد - رئالیسم انقلابی ، رئالیسم قهرمانی، رئالیسم کارگری، و رئالیسم رمانتیک بودند. ادبیات آوانگارد وادبیات ناتورالیستی را دو بخش چپ و راست ادبیات رئالیسم سوسیالیستی می نامند.

گورکی در باره رمانتیک انقلابی میگفت که کار در آن باید موضوع ادبیات برای اتوپی و خوشبختی در رئالیسم سوسیالیستی باشد. رادک با معرفی نویسندگانی مانند جویس و پروست و دسپاسوس مخالف بود. رمان رولان در مخالفت با مهاجران ادبی شوروی به حمایت از مواضع گورکی و آلکسی تولستوی پرداخت. او ادبیات جهان سرمایه داری را به دو دسته فاشیستی و بورژوا دمکراتیک تقسیم میکرد. گرچه گروه دوم را نیز فاشیستی میدانست و میگفت که نویسندگان غربی مانند جویس و پروست و دسپاسوس نباید آموزگاران نویسندگان جوان شوروی شوند.


پلخانف با طرح تئوری احساسات در ادبیات به مخالفت با نظریه انعکاس واقعیت در ادبیات، از طریق لنین پرداخت. گورکی عقب افتادگی خرده بورژوایی و بیماریهای جامعه سرمایه داری را در مقابل هومانیسم کارگری رئالیسم سوسیالیستی قرار داد. لنین، تروتسکی و گورکی میبایست در مقابل نظرات لوناچارسکی و بوخارین اشاره به ضرورت یک فرهنگ و ادبیات سراسری سوسیالیستی میکردند که روی فرهنگ پیشین، دهقانی و بورژوایی نباشد و جنبه های مثبت آنان را در خود حفظ نماید. تروتسکی با وجود نوشتن کتاب مهم " ادبیات و انقلاب " در سال 1924، بعدها مجبور به سکوت و فرار شد.                                                                                                

در حالیکه واسیلی روزالف؛ فیلسوف پیش از انقلاب روس، ادبیات را مقصر اصلی انقلاب اکتبر میدانست، تروتسکی میگفت که فرهنگ پیشین و روشنفکرانش باید از طرف جاروب آهنین تاریخ، پاک گردند. زمانیکه زامیابین نوشت که ترس وی از آنست که تنها آینده ادبیات روس، افتخارات گذشته اش باشند، گروههای ادبی جدید چپ او را یک تروتسکیست ادبی نام نهادند. بعدها ادعا شد که در تاریخ سیاسی بشر هیچ حکومتی مانند بلشویکها نکوشید تا ادبیات و فرهنگ را بطور ایدئولوژیک هدایت و دستکاری نموده و سیاست ادبی را از بالا تعیین کند.

باید اشاره  کرد که شعروشاعری کارگری ازسال 1870 در روسیه آغاز شد و در باره تئوری ادبیات، لنین در سال 1905 نوشته بود که پرولتاریا باید حزبی بودن ادبیات را در صدر خواسته های خود قرار دهد و ادبیات غیر حزبی باید  نابود شود و انقلاب میبایست به زبان و ادبیات بردگی، مالک الرعیتی، ایدئولوژیک و وابسته به آن عصر لعنتی، خاتمه دهد. رابطه تماس میان ادبیات مهاجر و نویسندگان شوروی سرانجام در سال 1924 بطور نهایی قطع گردید.

در میان تئوریسین های ادبی، آناتول لوناچارسکی خلاف تروتسکی، لنین و گورکی خواهان یک فرهنگ و ادبیات کارگری بود. لنین میگفت که سوسیالیسم و فرهنگ اش باید روی پایه های ارثی فرهنگ سرمایه داری ساخته شوند، و در یک جامعه دهقانی باید ابتدا یک فرهنگ بورژوایی و سپس کارگری بوجود آید تا جامعه را از عقب افتادگی آسیایی، بیسوادی و خرافاتی بودنش نجات دهد، گرچه در میان رهبران شوروی غیر از بوخارین و لوناچارسکی، تفاهمی برای هنر و ادبیات آوانگارد وجود نداشت.

در کنارروسها که همیشه اهمیت خاصی به رئالیسم و واقعگرایی ادبی کلاسیک قرن 19 خود میدادند، آلمانیها علاقه خاصی به کلاسیسم، و ایتالیایی ها تمایل شدید به فوتوریسم ادبی داشتند. بعدها ادبیات شوروی سنتزی شد از دو مکتب بزرگ هنری قرن 19 یعنی رئالیسم و رمانتیسم، گرچه روش هنری آنان ریشه در رئالیسم انتقادی داشت. فرهنگ کارگری شوروی در آغاز تحت تاثیر نظرات آلکساندر بوگادف (1924-1873)، یک تئوریسین مارکسیست و خالق رمانهای اتوپیستی بود. جبهه چپ هنر آنزمان خواستار " آتش جهانی " برای راه انداختن انقلاب جهانی بود. انجمن نویسندگان کارگری؛ مشهور به " راپ " خود را بازوی حزب کمونیست میدید. نظریه پردازان راپ در انتظار آثاری مانند کتاب " دن آرام " شولوخف از " رئالیسم خونین " در ادبیات سخن میگفتند.

یکی از نمایندگان ادبیات دهقانی، سرگی اسنیتن (1925-1895) در کنارپوشکین از بزرگترین شاعران روسیه بحساب می آمد. مهمترین نظریه پردازان ادبیات شوروی غیر از لنین، تروتسکی، گورکی، بوگادف، لوناچارسکی و بوخارین بودند که در مراحل مختلف نقش مهمی را بعهده داشتند. از سال 1992 مرحله پست کمونیسم ادبی با انحلال شوروی آغاز شد. سبک ادبی رئالیسم سوسیالیستی سرانجام بین سالهای 1991- 1989 بعد از سقوط استالینیسم بوروکراتیک، نیز کنار گذاشته شد. پست مدرن جدید ادبی نشانه هرج و مرج بشمار می آمد. آثار نفرین شده نویسندگان خارجی مانند کافکا، جویس، پروست، آرتور میلر، جان اوپتک، هنری میلر و زان جیت و سایر نویسندگان اروپایی و امریکایی وارد بازار کتاب شدند، گرچه در زمینه تئاتر نمایشنامه های آرتور میلر، یونسکو، بکت و دورنمات، نتوانستند بینندگان کافی خود را بیابند.

بار دیگر همچون قرن 19 در تاریخ ادبیات اجتماعی، میان ناسیونالیستها و نویسندگان دمکرات طرفدار غرب، بحثی شدید درگرفت و اشاره میشد که قربانیان دهه 30 قرن بیستم غالبا خود جنایتکاران دهه بیست بعد از انقلاب اکتبر بودند. ادبیات اخلاقی نصیحتی تولستوی و داستایوسکی که فاقد استتیک هنری لازم بودند، شانسی نداشتند چون نویسنده باید استاد سخن می بود و نه خدا، پیامبر، کشیش، رئیس، تزار و یا قهرمان.


نصرت شاد

 

افزودن نظر جدید