افکار یخ زده در تسلسل وحدت چپ

ژاک دیریدا، بعنوان پدر فلسفه ساختار شکنی شناخته میشود. به دنبال غلبه جهانی مدرنیسم با حاکمیت سیاسی اقتصادی کاپیتالیسم کمپرادور به شیوه استبدادهای سکورلاریستی به موازات شستشوی مغزی در جو تبلیغات رسانه ای، "دیریدا"  بافته های نظری حاکم را به سخره گرفته و بعنوان بخشی از فلسفه اگزیستانسیالیستی به شکستن ساختارهای نظری روز می پردازد. ناسیونالیسم افراطی، حاکمیت های استبدادی، کشتار اپوزیسیون مخالف، نژاد پرستی وتبعیض علیه غیر سفید پوستان، وجود حاکمیت های آپارتایدی زیر چتر حمایت حاکمیت های سرمایه داری کمپرادور بخش جدائی ناپذیر بافت های نظری مدرنیستی حاکمیت نظام هائی که به ظاهر خود را آزاد و دموکراتیک می نامیدند بود. ساختارشکنی "ژاک دیریدا" بر پایه های در هم ریختن بافته های نظری فنومنولوژیک زمان و آماده کردن شرایط برای شکل گیری بافته های ارزشی نظری نوین بر پایه های ارزش های ازادی، عدالت و دیگر ارزش های انسانی می باشد. نظریه فلسفی مثــَل ترکی "بولانماسا دورولماز" یا "ساختار کهنه شکسته نشود، ساختار نوین نمی تواند فرا روید"، چندان با نظریه های فلسفی "ژاک دیریدا" غریبه نمی باشد.

دوستان فداکار زیادی داریم که فقط با خاطرات گذشته ها زنده اند. دوستانی که تمام هستی شان در سالگردها و یادبودها خلاصه میشود. دوستانی که با قلبی پاک و وجودی فداکار تمام افکار و تلاش هایشان با یادبودهای روز جهانی کارگر، هشتم مارچ، سالگرد حماسه سیاهکل، حماسه هشت تیر، شانزده آذر، سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و غیره زنده است. دوستانی که سالگردها  را به پنج وعده نماز روزانه خود تبدیل کرده اند و نه تنها تمامی افکار و روان آنها در گذشته ها  و سالگردها منجمد شده و یخ بسته است، بلکه فکر می کنند با برگزاری سالگردها، نمازهای خود را خوانده و وظایف سوسیالیستی " شرعی" خود را به جا آورده، تمامی وظایف تاریخی خویش نسبت به نسل حاضر و نسل های آینده پاسخ داده اند. آنها کینه ها و نفرت های انباشته شده خویش را به شعارهای "مرگ بر" تبدیل کرده و دنبال دشمنان سیاسی خویش می گردند تا  آنها را از سر راه بردارند. آنها در درون جبهه چپ هم دنبال ناخالصی های غیر پرولتری می گردند تا با آنها مرزبندی کرده، با آنها مبارزه ایدئولوژیک بکنند و آنها را ایزوله کرده و از صفوف این جبهه پاک سازی بکنند. این دوستان همان نیروی فکری سومی هستند که در پروژه وحدت چپ نقش نیروی وسط را ایفا می کنند.

گره هایی از گذشته که همیشه ناگشوده مانده اند، دمل هایی که هیچگاه فرصت باز شدن پیدا نکرده اند، سد هایی که هیچگاه نشکستند، راههائی که هیچگاه نگشودند، هدف هائی که هیچگاه به آن نائل نیامده اند، قله هائی که هیچگاه نتوانسته اند فتح کنند و دریغا که در این راه چه  رفیقانی که جان خویش را از دست نداده اند. اینها و انباشت دهها بار سنگین گره های ناگشوده مشابه همیشه در اذهان این دوستان سنگینی کرده، در حال چرخش بوده و به انواع گره های ناگشودنی روانی فرا می رویند. گره هائی که در نهایت به آنجا می انجامد که از یک طرف در خیلی موارد به درستی فرد دنبال علتها گشته و به دنبال گشودن ناگشوده ها و فراروئی جهت رودرروئی با چالش های روز و پاسخ گوئی به مسائل عمومی اجتماعی روز می باشد. در موارد دیگر برعکس، بعضی دیگر از این دوستان یا بصورتی آشکار و یا در ضمیر ناخودآگاه خویش به دنبال افراد و جریان هایی می گردند تا تمام کاسه کوزه های کارهای ناکرده و اشتباهات گذشته را در فلان مقاطع زمانی بر سر آنها بشکنند.

 وقتی که با این مسائل بصورت کلیشه ای برخورد شده و تقصیر عدم موفقیت ها را بر سر افراد و جریان های مشخصی می شکنند، این مساله در روان آنها به نوعی غده های سرطانی سیاسی تبدیل می شود که بعضی موارد بصورتی آشکار، و در خیلی موارد بصورتی پنهان و از طریق عملکرد سیاسی نمودهای خویش را بروز می دهد. دور تسلسل افکار منجمد شده ای در گذشته های دور به صورت کلاف های سردرگمی با خود کلنجار می رود. مثلا اگر در فلان مقطع مشخص تاریخی عوض فلان کار مشخص، تاکتیک و یا استراتژی دیگری اتخاذ می شد، نتیجه سیاسی اجتماعی آن کاملا متفاوت در مقایسه با وضعیتی که ما الان در باتلاق آن گرفتار آمده ایم می شد.در اینجاست که متهم کردن گناهان کبیره گره های ناگشودنی به اشخاصی که  متهم به بوجود آوردن این بن بست ها می باشند، آغاز می گردد.

مشکل جبهه چپ با این دوستان بیشتر از اینکه یک مشکل نظری باشد، مشکلی روانی می باشد. آنها که در وجدان خویش بیشترخواهان مرزبندی بوده و خواهان وحدت نیستند، از طرف دیگر فشارهای اجتماعی تاریخی این مقطع تاریخی آنها را وادار کرده است تا دور میزهای مذاکره جهت وحدت چپ بنشینند. به خاطر همین است که بین حرفها و گفته های آنها از یک طرف و کردار و اعمال آنها درّه ای عمیق وجود دارد. آنهائی که به عهده میگیرند تا منشور واحدی را  تنظیم کرده و در کنفرانس وحدت چپ به عنوان سند محوری به بحث بگذارند، چهار و یا به قولی شش منشور متفاوت را به میدان آورده و یک آشفته بازاری بوجود می آورند که به این زودیها و به این راحتیها امکان بازگردان آن به حالت عادی و نورمال بوجود نخواهد آمد.

 مشکل این دوستان اختلاف فکری با نیروهای دیگری که خواهان وحدت چپ می باشند، نیست، بلکه دوستانی که از رودخانه خروشان جریان فدائی جدا شده اند، در دوران پیری خود به شیوه کودکان قهر کرده نمی خواهند دوباره به همان روخانه پیوسته و آن را به دوباره به رودی خروشان تبدیل بکنند. آنچه این دوستان خواهان آن هستند این می باشد که  جویبارهای جدا شده از جنبش فدائی، آنقدر خون رگها و شیره این رود خروشان را بمکند تا اینکه آن را بخشکانند. ظاهرا تنها از این طریق است که آتش سوزان قهرها و ناخوشی های تاریخی درونی این دوستان از طریق خشکاندن این رود خروشان خنک شود.

مجموعه بافت روان سیاسی فرهنگی دوستانی که بر اساس سیاه و سفید، دوست و دشمن، خود و غیر خودی استوار بوده و با غیر خودی مرزبندی کرده و آن ها را بصورت ناخالصی های بورژوازی در درون جنبش کارگری ارزیابی می کنند، همیشه خود را در راستای خالص تر کردن بیشتر، پرولتریزه شدن بیشتر ارزیابی کرده و به همین دلیل، مرزبندی های خود را با غیرخودی ها هر روز غلیط تر و پررنگتر می کند. یک چنین نگرش نظری روانی نمیتواند به وحدت چپ معتقد بوده باشد. شاید بشود گفت که این دوستان آمادگی روانی نظری لازم جهت حضور و همکاری سازنده و موثر در جبهه چپ را ندارند، تا چه برسد به وحدت چپ.

 برآمد اسلامی یک چنین  فرهنگ چپی را که ما  در درون خویش  مشاهده می کنیم، بصورت موازی در اسلامگرائی افراطی مشاهده می کنیم. آنهائی که هنوز تنها و تنها با شعار"مرگ بر" ها زندگی می کنند و برای شعار های "زنده باد" ها، آفریدن و خلق کردن ها هیچ راهکاری ندارند.  ما بصورت موازی اسلام گرایانی را می بینینم که در راستای خالص کردن اسلام حرکت کرده و با غیر مسلمین و غیر خودی ها مرزبندی کرده و  مرز بین مسلمانها و  کفاری را که باید از بین بروند هر روز شفاف تر می کنند. این افراطی گرایان اسلامی از یک طرف در حال زدودن ناخالصی ها از درون خویش می باشند، و از طرف دیگر در مسیر ایزوله کردن و متلاشی کردن اندیشه های غیر خودی می باشند.

آنها پنجاه و سه نفر بودند. پنجاه و سه نفر انسان منفرد با شعارهای محوری آزادی، دموکراسی و سوسیالیسم. آنها در مقابل نیروهای دیکتاتوری، استبداد و استثمار دور هم حلق زده و با همدیگر پیمان واحدی را بستند و چنان ساختاری را تشکیل دادند که به فاصله چندین سال نه تنها بزرگترین و وسیعترین حزب سیاسی مدرن و مترقی ایران را تشکیل دادند، بلکه بزرگترین نیروی اجتماعی نوین تحول اجتماعی کشور، یعنی طبقه کارگر صنعتی را متشکل کرده و رهبری می کردند. تحلیل نظری ساختاری و تاریخی حزب توده ایران را به کناری بگذاریم. پیمان نظری، اخلاقی و ارادی پنجاه و سه نفر برای تحول اجتماعی به فاصله کوتاهی به حزب فراگیر عدالت و آزادی فرا روئید.

هفتاد سال بعد، پنجاه و سه نفری دیگری حدود پنج سال است که بر سر همدیگر می کوبند تا بتوانند دور هم گرد آمده و همگونی مشترک و یا واحدی را میان نیروهای جبهه کار، آزادی، دموکراسی و سوسیالیسم فراهم بیاورند. اینبار به دنبال پنج سال تلاش جهت گرد آمدن بر محور آرمان های آزادی، دموکراسی، عدالت و سوسیالیسم، آنها با شش منشور متفاوت در کنفرانس وحدت شرکت می کنند. آنها نه به دنبال وحدت حول آرمان های محوری، نه بر پایه های تنظیم و فورمولبندی فصل مشترک های نظری خویش، نه بر پایه های پایه های وجدانی اخلاقی پاسخگوئی به وظیفه سنگین تاریخی که بر دوش های آنها استوار است، نه بر پایه های وجدان اراده جهت بوجود آوردن تحولات بنیادین سیاسی اجتماعی،  بلکه بر عکس بر پایه های مرزبندی با غیر خودی، ایگوئیسم خود محوری، هدف به تحلیل بردن غیرخودی در ضمیر آگاه و ناخودآگاه خود به میدان آمده و این پروژه را به دور تسلسل افکار منجمدی تبدیل کرده اند که نیروی اصلی محرکه آن مسموم از کینه های ته نشین شده در سی و پنج سال پیش به میدان آمده است.

دو نسل دیگر از جوانان و نسل های نوین به دنبال انقلاب سیاسی سال پنجاه و هفت در ایران به دنیا آمده و به بلوغ اجتماعی رسیده اند. دو نسلی که هیچ تجربه ای از ایرانی که بمدت پنجاه سال بصورت دیکتاتوری سکولاریستی اداره میشد ندارند. دو نسلی که حیات آنها در درون پیله های بافته شده توسط نظام جمهوری اسلامی رشد کرده و بالغ شده اند و از طریق روزنه های درون این پیله ها به دنیای خارج نگریسته اند. دو نسلی که که به اندازه کافی متاثر از سموم ضد چپ و ضد سوسیالیستی که در اذهان آنها تزریق شده است می باشند. دو نسلی که بزحمت حاضر هستند تا به نسل های چپ ماقبل خود اعتماد کرده و با آنها نزدیکی بکنند. در یک چنین شرایطی، روش های ضد اخلاقی ضد همگون سازانه و ایگوئیستی نیروهای دسته سوم، نسل چپ دوران انقلاب پنجاه و هفت را بیشتر ایزوله کرده و به مرگ تاریخی خود محکوم خواهد کرد.

بقول "نیچه" شاید این تراژدی کمدی بخشی از هستی تاریخی ما بوده باشد. ضرورت زمان ایجاب می کند  تا به شیوه نیچه بخشی از چپ دموکرات  ققنوس وارمسئولیت برون رفت از این کلاف سردرگم را بر دوش بگیرند. بخشی که پرچمدار تحول است، نه چوب لای چرخ آن. در شرایطی که چپ دموکرات ایران قادر به تنظیم منشور وحدت واحدی نمی باشد تا از این بن بست بیرون بیاید، شاید جهت درهم شکستن این کلاف سردرگم، لازم باشد حول شعار واحدی گرد بیاید. شعاری که بنیان های آن بر پایه های دموکراسی،  آزادی، حقوق بشر، صلح دوستی، برابر حقوقی، سکولاریسم، عبور از جمهوری اسلامی ایران و سوسیالیسم استوار باشد.

دنیز ایشچی                           ٢٩،٧،٢٠١٥

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

دنیز گرامی، می نویسی؛ «...آنها نه به دنبال وحدت حول آرمان های محوری، نه بر پایه های تنظیم و فورمولبندی فصل مشترک های نظری خویش، نه بر پایه های پایه های وجدانی اخلاقی پاسخگوئی به وظیفه سنگین تاریخی که بر دوش های آنها استوار است، نه بر پایه های وجدان اراده جهت بوجود آوردن تحولات بنیادین سیاسی اجتماعی، بلکه بر عکس بر پایه های مرزبندی با غیر خودی، ایگوئیسم خود محوری، هدف به تحلیل بردن غیرخودی در ضمیر آگاه و ناخودآگاه خود به میدان آمده و این پروژه را به دور تسلسل افکار منجمدی تبدیل کرده اند...»
کاش میتوانستم، مقصودِ شما را از واژه "آنها" بهتر درک کنم، اما از آنجایی که در سطور قبلتر می نویسی؛ «...آنهائی که به عهده میگیرند تا منشور واحدی را تنظیم کرده و در کنفرانس وحدت چپ به عنوان سند محوری به بحث بگذارند، چهار و یا به قولی شش منشور متفاوت را به میدان آورده و یک آشفته بازاری بوجود می آورند...» گمان میکنم ، مشکل اصلی، نبودِ درک و تعریفِ مشترکی از مفهومِ اتحاد و مفهوم وحدت است.
برخی از دوستانِ شرکت کننده در طرحِ موسوم به "پروژه وحدت چپ"، همه تلاش خود را معطوفِ، به هم پیوند دادن تمامی "جویبارها" برای ایجادِ "رودخانه" ای بزرگ قرار داده اند. و برخی دیگر خواهانِ حفظِ جویبارها، در عین رسیدن و یا ساختنِ رودخانه ای بزرگ هستند

مردان و زنانی که آغازگر جنبشی به نام فدائی شدند، در آغاز کار نیروهایی جدای از هم بودند، که در اثر تأکیدِ و تکیه بر مشترکات زیر یک سقف سازمانی تجمع کردند. این سقف سازمانی علیرغم تمامی خوبی ها و زیبائی هایش، دارای کاستی ها و نواقصی نیز بود. کاستی ها اسباب پیدایش انشعابات را در مقاطع مختلف موجب شد. اما با این همه، همه اجزاء این جنبش به مانند سیبی که هیچگاه دورتر از درختِ سیب نمی افتد، به اهدافِ اولیه این جنبش، یعنی آزادی، مردمسالاری و عدالت اجتماعی باور داشته و دارند.

و تا به امروز همچنان هر یک از نحله های مختلف جنبش فدائی تعاریف خاص خود را از مفاهیم اساسی، یعنی آزادی، مردمسالاری و عدالت اجتماعی داشته و خواهند داشت

اما آنچه که در لابلا و انبوهِ واژه های بیان شده پنهان مانده، اهمیت و ارزشِ وجودِ "تفاوت" در رشدِ جنبش فدائی بوده و هست. که گمان می کنم، در اثر باوری حقیقی و ملموس به این ره آورد، میتوان، احساس و درکِ خودی و غیرخودی، که این روزها در صفوف جنبش فدائی بیش از هر زمانِ دیگری لمس و درک میشود را، به دوستی های واقعی علیرغم تفاوتها ارتقاء، و سایه هولناک و غیر ضرورِ محلول و محو شدنها را، با اتحادی بر پایه تعاریفی مشخص و مدون در منشوری مشترک تعویض کرد

البرز عزیز.
از توجه شما به نوشته های خودم سپاسگزارم. نوشته شما من را در نظر خودم بیشتر پابرجا تر می کند. نمیدانم به چه دلیل پاسخ قبلی من در :کار آنلاین منتشر نشد. حدس اولیه من این بود که شاید اشتباه از من بوده و درست حسابی نظر خود را منتقل نکرده ام.
دو پاراگراف از نوشته های من را در مورد نیروی سومی در پروژه وحدت که ظاهرا طرفدار وحدت می باشند، ولی هدف و کارشان چوب لای چرخ وحدت گذاشتن است در اول نوشته خود آورده اید و سپس از من پرسیده اید که "آنها" کی ها هستند؟
در جواب شما اینقدر می توانم بگویم که نیروی اول نیروئی هستند که بقول شما تمام همت و توان خویش را در راه نزدیکی، همیاری، همکاری و وحدت جنبش چپ ایران به کار برده و همچنان می برند. در مرکز ثقل این حرکت قدائیان اکثریت قرار دارند. نیروی دوم نیروئی میباشد که با شفافیت تمام از همان آغاز راه پروژه ای که ما آن را پروژه وحدت چپ می نامیم، به میدان آمده و یاد آورده شده است؛ نه تنها به وحدت چپ اعتقاد ندارد، بلکه به نقش هدفمندی سیاسی چپ در بدست آوردن و یا شرکت در قدرت سیاسی معتقد نیست. این نیروی دوم آشکارا مطرح می کند که هدفش از شرکت در این پروژه نه رسیدن به وحدت چپ، بلکه توده ای، پراکنده و غیر سازمانی کردن چپ و تبدیل کردن آن به چپ توده ای رهائی خواه می باشد. هر دو تای این نیروها با شفافیت تمام نظرات خود را مطرح کرده و در این پروژه شرکت کرده اند.
نیروی سوم، یا به قول شما "آنها" همان نیروهائی هستند که شفافیت لازم را ندارند. آنهائی که زیر پوشش "تفاوت نظری"، ایگوئیسم خودی و غیر خودی را شکل داده و اول به دنبال مرزبندی با غیر خودی ها بوده و با کشیدن دیوارهای بتنی بین خودی و غیر خودی ها، هر کدام به استالین های کوچکی تبدیل می شوند که هر کدامشان به تنهائی برای خودشان حزبی می باشند. دوستانی که با آوردن نیروی دوم به درون پروژه وحدت چپ، شرایطی غیر ممکن را ایجاد کرده اند تا از این طریق اهداف شخصی خویش را به پیش ببرند.
این دوستان پوستشان کلفت تر از آن است که حرف های من در آنها کارگر باشد، لذا امیدوارم چندین مقاله اخیر من آن اندازه عریان و شفاف بوده باشد تا فقط توانسته باشد بحث کوتاهی را در چندین محفل در این زمینه به آشکاری ایجاد کرده باشد. "آنها" کسانی هستند که که با ناباوری به وحدت چپ، لباس وحدت طلبی بر تن کرده و با توسل به بهانه "اختلاف نظر" در عمل کارشان در چندین سال گذشته غیر از چوب لای چرخ پروژه وحدت چپ گذاشتن نبوده است. در ایران یکی جمهوری اسلامی ایران است که خواهان عدم اتفاق چپ ایران می باشد، یکی سرمایه داری نئولیبرالیستی ایرانی می باشد همراه با دوستان بین المللی خویش خواهان پراکندگی دائمی چپ می باشد و بالاخره در آخر، ایگوئیستهایی در لباس به ظاهر چپ تند رو که با هدف هایی به غیر از وحدت طلبی در پروژه وحدت شرکت کرده و کارشان به غیر از ایجاد پراکندگی در جبهه چپ نمی باشد. "آنها"، نیروی سومی می باشند که خواهان تلاشی چپ و بخصوص چپ دموکرات می باشند. هدف های اصلی آنها چه می تواند باشد؟ بهتر است از خوشان بپرسید. شاید هدف آنها این باشد تا از طریق ایجاد تلاشی بیشتر در میان نیروهای چپ، بتوانند یارگیری بکنند. شاید آنهائی که در جنبش زیاد مطرح نیستند، از این طریق میدانی برای عرض اندام پیدا می کنند. علت شاید ، شاید های دیگری باشد که ما از آنها بی خبریم.
از مقایسه این بقول شما "اختلاف نظر"های این دوستان با دوران اولیه شکل گیری جنبش فدائی و توصیف زیرکی های آشفته سازانه آنها در جبهه چپ تحت عنوان بلوغ طبیعی جنبش فدائی تعجب می کنم. به دنبال نوشته های بیژن، احمدزاده، پویان و غیره، از آذربایجان، لرستان، گیلان و مازندران گرفته تا شهراها و جاهای مختلف ایران هسته های مختلفی در تعقیب استراتژی و تاکتیک سیاسی عملیاتی آنها شکل می گرفت و همه آنها در تلاش بودند تا با سازمان مادر ارتباط گرفته و در ساختار واحدی مبارزات خویش را به پیش ببرند. ثمره آن اتفاق صدها هزار نفری فدائیانی بود سالهای پنجاه و هفت هشت به خیابانها م ریختند. چطور می توان بهانه تراشی های کودکانه کارشکنان و چوب لای چرخ گذارندگان پروژه وحدت امروزی را تحت لوای "اختلاف نظر" و "بلوغ سیاسی نظری نوین" با آنچه در دوران سالهای پنجاه چهار، تا پنجاه و هفت اتفاق افتاد مقایسه کرده و از آن بعنوان بلوغ طبیعی چپ امروز نام برد؟

آقای دنیز عزیز، نوشتەاید:"نمیدانم به چه دلیل پاسخ قبلی من در :کار آنلاین منتشر نشد. حدس اولیه من این بود که شاید اشتباه از من بوده و درست حسابی نظر خود را منقل نکرده ام." جهت رفع هر گونە سئوتفاهم احتمالی لازم است  بە عرضتان برسانیم کە،  کامنت مورد اشارە شما بنا بهر دلیل بە دست ما نرسیدە است.

با احترام از طرف شورای سردبیران

دنیز گرامی، همیشه تا جایی که برایم امکان داشته سعی کرده ام، که نوشته های هموطنانِ چپی را خوانده، و بر حسبِ مورد نظری نیز برای برخی از مقالات بنویسم، که متأسفانه در برخی موارد، شورای خبرگانِ نشریات مختلف به دلایل مختلف از درج نظرم طفره رفته اند.

وجود این ممیزی(سانسوری) که فوقا بدان اشاره داشتم، خود نمونه ای است از خروار، برای چپی که، صبح تا شام بحق و منصفانه بر علیه دستگاه ممیزی شاه نوشت، و بر علیه دستگاه ممیزی خمینی همچنان می نویسد، اما در باره وجود ممیزی در جناحِ چپِ جامعه سخنی در میان نیست.

گمانم بر این است، که برای متوقف کردن دور باطلِ استبداد در کشورمان، قبل از هر مطلبی نیازمندِ وجودِ آزادی بیان در اجتماعاتمان هستیم.

شاه آزادی بیانِ جنبشِ فدائی را نقض می کرد، و رهبری جنبش فدائی آزادی بیانِ دوستانی چون زنده یاد مصطفی شعاعیان، و تا زمانی که در اجتماعاتمان به بهانه حفظِ وحدت مانع آزادی بیان هستیم، دور باطل استبداد پس از هر جنبش و قیامی حاکم بلامنازع کشورمان باقی خواهد ماند.

راهِ انسجام و یکپارچگی جنبش فدائی و چپ کشور، نه از طریق وحدت، بل تنها و تنها بواسطه اتحادِ ایشان حولِ منشوری مشترک میسر است، و نیروی حاصل از این اتحادِ وسیع و بزرگ بی گمان تأثیر شگرفی در اجرائی شدنِ اهداف جنبش چپ در کشور خواهد داشت.