شعور در عصر صنعت

هوشیاری، دانش، علم

بسیاری از متفکرین در حوزه های مختلف و طی قرنها، تمنایی و آرزویی داشته اند که  فیخته و بدنبال او نیز جواننی جنتیله به ان پرداخته اند. حتا در زندگی روزمره ودر باصطلاح آنچه روانشناسی مینامیم، چه بعنوان عاملی مثبت،  و چه منفی، مورد توجه قرار گرفته است.

بطریقی سئوال یا آرزو این بوده است که "نقطه شروع" کجاست، چه در اندیشه و احساس، و چه در عمل و اقدام، و بالاخره درخود گردش واقعیت. این سوال و آرزو در حوزه اندیشه بدین‌صورت بوده و هنوز هم میباشد، که چگونه میتوان بدون مفروضات اندیشید، یا به "اس" هستی و بشر دست یافت.  لغات بسیاری از قبیل "حقیقت"، و مشابه، طی قرنها، نیز ابداع شده اند.

 هگل این کار را همزمان با بالا بردن سطح انتزاع و تغییرموقعیت مشاهده گر از یکسو،  و استنباط روش شناسانه از شکوفه، غنچه، گل، و بالاخره میوه که هر مرحله حاصل  الغاء مرحله پیشین است از سوی دیگر، انجام میدهد.  در روند فرودی، از میوه به شکوفه، اینها را ملغاء شده اعلام میدارد، که بعدا دربازگشت صعودی، در روند اندیشه، مفهوم سازی کرده  و تجربه را به دانش، و دانش را به علم ارتقاء دهد، مراحلی که هریک حاصل گروه بندیهای افقی مشابهت و مفارقت ها از یکسو، و انتزاعات بالا رونده برای مرتفع کردن مفارقت ها و یافتن مشابهت های بنیادی تر از سوی دیگر، میباشند.

اینچنین موفق میشود که هم مفروضات را الغاء کند و از دست و پا گیریشان بکاهد، و هم موضوع یا مصداق این مفرضات را نیز ملغاء کند. هستی را در تمام اشکال و جوانب وجودی اش، مرحله بمرحله ملغاء میکند تا در روند بازگشت، هستی را در اندیشه بازسازی کند.

تصور کنید این امکان باشد که در اوج جمع داشتن تمام دانش و تجربه بشر، به دوره جمادی بازگشته، و در کنار جمادات به جانداران رسید، و در بین جانداران، به دانش داران، و در بین دانش داران، بخود مبداء بازگشت- روند عمومی گذار از جمادات به جانداران وبه شعورمندان، و بالاخره آگاهی یافتن به دانستن و توانایی دانستن خود، یعنی علم بعنوان محصول تمام عیار انسان که در کاربرد تولید و باز تولید اش نقش بنیادی دارد- بدینترتیب، علم هم منشاء  و هم محصول، و هم خود انسان است.

 اینکار بالاخره متفکری یا فیلسوفی را در سرگذشت بشر بوجود میآورد که قادر شده است کلیت را در انفراد و انفراد را در کلیت بررسی کند- و این تنها در صورت توان خروج از هستی و لغو تمام مفروضات امکانپذیر شده است، وجهتگیری نقد ایجابی شرط بنیادی آن میباشد.  در حقیقت، متفکر اساسا بدین معنی است، در غیراینصورت متخصص یا روشنفکر است که در محوطه درونی یا بیرونی خانه کلنگی یی ایستاده و قادر نیست تخریب و ساختن، و کهنه و نو را از یکدیگر متمایز ببیند، با قضاوت کهنه، نو هنوز نا موجود را میبیند، و بدین ترتیب از همان ابتدا، هدف و جهتگیری برای ساختن نو را با روند تخریب کهنه خلط میکند- انقدر برتخریب کهنه میگرید که شادی نو را از کف میدهد- و بزودی در معرض این بلبشو، تغییر جهت داده و اصولا ساختن را فراموش میکند. نقد سلبی به تنهایی، همیشه، به نفی خود نفس نقد میانجامد، و یا نشانه عدم وجود نقد است- در صورت نبود نقد ایجابی، اعتراض همیشه به عدم موفقیت و یا به پشتیبانی و شراکت میانجامد. سرگذشت روسیه و آلمان که هردو از جنگ اول نابود و ناتوان بیرون آمده بودند، وقایع و تحولات هردو تا جنگ دوم، و پس از آن این وضعیت را منعکس میکنند. در روسیه نقد ایجابی پیروز شد حتا با احتساب نقد سلبی در گیر در آن، در آلمان نقد ایجابی شکست خود، و نقد سلبی در سرگشتگی یی مخرب، بفکر تصحیح و خلوص بشریت و نژاد، جهان را به نابودی کشاند.     

 در سرگذشت نزدیک، در قرن هفتم، اسلام را داریم. با اعلان خدای واحد- نه بسبک پیشینیان- جهان بناگهان با بحرانی عظیم روبرو شد. در حقیقت، انحلال جهان و هستی، و بتبع، بشریت.  و این عملا بمفهوم اقدام و دستیابی به همان آرزوی فوق بود. تمام مفروضات در هر شکلی و حوزه یی منحل اعلان شدند.  نقطه حرکت، مبدا و هم مقصد بناگهان به کف رسیدند، یعنی به مسیر، راه، و بالاخره تنها به جهت مبدل شدند.  پیآمد چنین دگرگونی‌ای، برای خود اسلام نیز مسئله ساز شد. و این ناشی از این بود که خدایی دیگر، بسبک هزاران ساله، از این قوم و منطقه و سلسله نبود که جانشین خدایان پیشین میشد، یا بزبانی دیگر اعراب مشابه مصر و بابل و غیره، خدای خود را بانتخاب و یا به زور به سایرین اراده و یا تحمیل نمیکردند. و این تبعا موجب میشد که خود اعراب هم بطریقی نسبت به خدایان پیشینشان، بی خدا و بنابراین بدون سرگذشت و سابقه میشدند. مفروضات تماما منحل و از میان رفته اعلان بلکه اعمال شدند.  این خدای اسلام دیگر منفعل و شیئی نبود، فاعل و سازنده بود.

مسلمانان که خود نیز تازه مسلمان شده بودند، هیچ راهی نداشتند جز اینکه با این کلید که اساسا "یک وحدت  و پیوستگی ماهوی" را مطرح میکرد و اعمال، در پی این فاعل و سازنده  به مراجعه و خوانش انچه بشر گفته و اندیشیده و کرده بود، در هر سو به جستجو بپردازند، و پیام باز گشت به مبداء را با خود به نخستین ایستگاه پر قدرت این مفروضات، که یونان بود، که البته سابقه پیشین مراوده نیز با آن داشتند، بردند- یونان هنوزعمدتا شفاهی بود.

این بازگشت به گذشته و با خاستگاه آن "وحدت و پیوستگی ماهوی" از یکسو، و به دنبال آن، بحث و اندیشه و احساسات از سوی دیگر، چنان دنیای آنروز تا امروز را بهم ریختتد که هنوز ادامه دارند.  بشر برای نخستین بار به کشف تجزیه و ترکیب پذیری جهان و هستی در ابعاد سراسری سرگذشتش رسید. اگر خدایی یگانه همه چیز را ساخته است، پس این همه چیز قابل هم تخریب و هم تغییر است.  هسته آنچه که چند قرن بعد رنسانس نامیده شد و بعدا جهان نو، و عصر صنعت این‌چنين پای میگیرد. اما خود اسلام صحنه را از دست داد وبه قرنها رکود و افول فرو افتاد، شاید به یک دلیل ساده، که نمی‌شد، هم اعلان انحلال مفروضات را کرد، و هم مفروضاتی جدید را بلاواسطه  جانشین آنها کرد.  و بدینگونه، بطریقی حفظ اسلام براعمال و اجرای اسلام به مرور غلبه پیدا کرد. متفکرین در طول سرگذشت بشر، هیچوقت فرار نمیکنند، بلکه تنها به جایی میروند که باز هم بشود به اندیشیدن ادامه داد.

به همین دلیل قامضی عجیب شکل گرفت، که در جنگهای صلیبی، اسلام با کفار نمی جنگید، بلکه اسلام با خود می جنگید. جنگهای صلیبی درونی اسلام بودند و نه درون با بیرون- در حقیقت حفظ اسلام و اعمال اسلام مقابل هم صف کشیده بودند.  اروپا که با پیام اسلام بناگهان سرفراست افتاد که قرنها جنگ باخودشان دیگر بس است، زنجیره تمام مفروضات بشر که مسلمانان با دید "وحدت و پیوستگی ماهوی" از صندوق خانه سرگذشت بشر در یونان و شرق – چین و هند و ایران- بیرون کشیده بودند را برداشت و براه افتاد، و اینچنین، اروپا تمام دانشمندان اسلامی را فله یی از طریق باز پس گیری (رکنکویستا) اسپانیا از آن خود کرد و اروپا شد محل اعمال اسلام در آنزمان، و سرزمین‌های اصلی اسلامی یا مستقیما به گذشته بازگشتند و یا با تعبیر حفظ اسلام، اینکار را کردند. از سوی دیگر، اروپا  به مبداء اش، که پشتوانه های خود اسلام نیز بود، بازگشتند.  برای نخستین بار در سرگذشت بشر، "خواستن و توانستن"، "خواسته و ممکن" شروع بشکلگیری کردند. اراده، عمل ، اندیشه، و پیآمد نیز پایه گذاشته شدند- جهان زمان دار شد، گذشته و حال و آینده کشف شدند. زمان طبیعت و افلاک، به زمان انسانی شروع بگذار کرد. سکولار نیز ریشه در همین گذار داشت، یعنی زمان بشری و سرگذشت و نقد آن، تاریخ،  پایه گذاشته شدند. بنابراین این واژه در اصل مفهومی مقابل دین و خدا نداشت، هرچند قرنها چنین پنداشته شده است، بلکه سکولار که بمفهوم "زمانگرا" میباشد، در مقابل زمان طبیعی و افلاکی قرار داشت- مشگلی در طبیعت- خدایی. 

 ساعت مچی در مقابل ساعت آفتابی.

و بالاخره تجربه طبیعت و بشر، در تمام جوانب، مورد نظر قرار گرفت.  درک مسلمانان نخستین چنین بود که برای کشف و عبادت سازنده، هیچ راهی نیست جز ساخته را مورد نظر و بررسی قرار دادن. و این‌چنين، بشر هوشیاری و سپس دانش را کشف کرده و پایه گذاشت، زمینه های آنچه که بعدا علم بمفهوم بررسی علت و معلولی هستی و بشریت از آن بوجود آمد، که اساسا کاربردی میباشد و خاص انسان.  پایه شناخت از قلب به مغز منتقل شد، و حس و قضاوت کشف شدند.

از قرن هفتم تا حدود قرن دوازهم، این تلاطمات هنوز ادامه داشتند، انچه رنسانس نامیده شده است که قبلا اشاره شد، قرن شانزدهم را پایه میگذارد، و دنیای فعلا "دیگر" (کسی هنوز نمیدانست چی و چگونه است) دیگر نه در امال و ارزوها – دینی یا غیر آن- و نه در اندیشه ها و تقابل آنها، بلکه مقابل چشم و اثر گذار مستقیم بر تمام جوانب زندگی بشر شروع به نمایان شدن کرد. "شدن" بمرور بر "بودن" غلبه مییافت، فردا بر امروز نیز غالب میشد، عصر صنعت، همان "دیگر" ناشناخته پیشین، استقرار مییافت.  کانت آمد، و بالاخره سقراط (فیلسوف شفاهی) زمانه درهگل(فیلسوف کتبی) پیدا شد که سروسامانی به ادراک اینهمه تلاطم و پیچیدگی بدهد- جالب است که در اسلام تنها ادیان کتبی برسمیت شناخته شده اند.

 در این میانه اتفاقی دیگر افتاد که بشکلی دیگر دوباره  الغاء مفروضات بیرون امده از الغاءمفروضات پیشین را – که تازه در حال شکلگیری از درون خود همین قرنها تلاطم بودند - اعلان میداشت. اعلان شد که جهان را تاکنون باندازه کافی شناخته ایم، حال باید آنرا از سرنو ساخت.  اگر مفروضات الغاء شده بودند، اینچنین، مصداق یا موضوع آنها نیز به الغاء میرسیدند.

اما بازهم همان مسایل قرون ششم و هفتم مطرح شدند، و بی توجه به اینکه"خواستن برابر توانستن نیست"، "خواسته و ممکن" متمایز و حتا گاهی در تقابل با یکدیگر هستند، بکناری گذاشته شده و "خواستن" بر جهان غلبه یافت. پس از تلاطمات بسیار، بالاخره ایندفعه قرعه سرنوشت به روسیه افتاد، فقر و از هم پاشیدگی آن، "خواستن" را عملا و ضرورتا با "توانستن" یکی گرفت و براه افتاد، "اکتبر" متولد شد.

و اینچنین از قرن ششم و هفتم تا قرن بیستم، دیگر مفروضی معتبر باقی نمانده بود، جهان بی گذشته و مفروضات ، با لغو همان گذشته و مفروضات، طرح مفروضات و دنیایی دیگررا به اجرا گذاشت.

از پیروزی این طرح، آمریکا و اتحاد شوروی بوجود آمدند، و از شکست آن، جنگها و تجاوز و کشتار بیرون آمدند، و در فاشیسم و نازیسم به اوج رسیدند، و جنگ سرد پا گرفت، مشابه انچه که قرنها پیش بنام جنگهای صلیبی نامیده میشدند. اصولا اینگونه باصطلاح جنگها و کلا تلاطمات، زمانی زمینه بروز مییابند که همه میدانند که گذشته کهنه شده است و نامعتبر و نا کارآ، اما هنوز پختگی ضرور تاریخی برای جانشینی آن با نو بوجود نیآمده است – شکاف بین خواستن و توانستن، که بعدا با مفاهیم انقلاب و رفرم همه هوش و حواس بشریت را بخود مشغول داشته است- با شادی و غم، آرامش و خشونت و تا همین امروز که متاسفانه هنوز عده ییی را، هم در راست و هم در چپ، در دلگیری و دلتنگی و کهولت سن، عمیقا آزرده خاطر کرده اند.

 مفروضات ناشی از موضوع و مصداق خود هستند و نه بالعکس، تغییر واقعیت خود تعبیر و تعریف مفروضات را نیز به تغییر میکشاند و هدایت میکند.

اورانیم غنی شده در مقابل انسان درمانده غنی شده قرار گرفت، هیرو شیما در تقابل با اکتبر.   اورانیم غنی شده  و انسان غنی شده، امروز شاید دیگر در مقابل هم صف آرایی نکنند، و انسان کار و تولید به غنی سازی جهان بپردازد.

قولنامه امضاء شده بین ایران و پنج بعلاوه یک- یعنی جهتگیریی خاص درجهان امروز- یکی از اقدامات بسیار تنومند و اساسی برای این غنی سازی جهانی در عوض غنی سازی اورانیم، میباشد- اما بازهم همان مسئله خواستن و توانستن یا خواسته و ممکن، و اراده، اندیشه و پیآمد، مفاهیم و واژه هایی هستند که تا روشن شدن و تشخیص و ادراکشان، راهی پر تلاطم و سنگلاخ، پراز پیچ و خم را در پیش دارند.

زور(گاورنمنت) و قدرت (استیت) یکی نیستند، هرچند قرنها در اختلاط طبیعت و لابلای آن شکل گرفته ا ند،  اما هیچ زوری بتنهایی قدرت نمیشود (استقلال طلبی)، و اصولا قدرت رهبری میکند، و زور فرماندهی.  یکی از آینده به حال مینگرد (حزب)، و دیگری در حال، بخود حال میپردازد (صنف). این قاعده بازی در تمام سرگذشت بشر بوده است و بنابراین جای بدبینی یا خوش بینی ندارد، تنها باید قاعده بازی را فراگرفت و در بازی باقی ماند- این قولنامه در حقیقت تنها و تنها ایران جدید – که هنوز استقرار کامل نیافته است - را به در بازی ماندن مکلف و موظف دوجانبه میکند و پس باید قاعده بازی را فراگرفت و دایما به روز کرد و ابزار و آلات بازی را نیز مهیا نگهداشت – و این تنها روند استقرار نهایی ایران جدید است. انچه کلک و حقه بازی مینماید، از یکسو، در حقیقت ناشی از ندانستن بازی و نبودن در آن، و از سوی دیگر، ناشی از ندانستن قواعد بازی در جهان در حال شکل گرفتن پایانی است- علت این موضوع در ایران اینستکه هنوز کشور بعنوان یک بنگاه تجاری یا حق العمل کاری و دلالی ادراک میشود و نه یک کارگاه صنعتی (توجه شود به منتظرین "پولها" و داستان کتابهای درسی دوران کودکی شست هفتاد ساله ها "تقسیم یک گردو"،  بین فئودالیسم تجاری و مالی، فئودالیسم زمین و مسکن، و بالاخره فئودالیسم اعتقادی و عقیدتی- سه متحدی که دولت مدرن یا مدرنیته را تشکیل داده اند). این ضد و نقیض های -  بآغوش کشیدنها، شوخی وخنده ها، عشق بازی مجازی و روبوسی تا بمب اتم روی میز-  همگی نیز ناشی از همین تردیدات و ندانستن و دانستن ها میباشند، اما جنگ و کشتارها همگی در لحظه پایانی از یک سوء تفاهم کوچک و خیلی هم کوچک شروع میشوند، و با نخستین شلیک، سریعا تمام تردید و شکاکیت ها تبدیل بچنان یقینی میشوند که با آن میتوان شلیک کرد و هیروشیما را بوجود آورد.

و نباید فراموش کرد که حتا جنگهای بزرگ نیز به بهانه تامین صلح شروع شده و ادامه یافته اند- تنها تفاوت در درک وتعریف طرفین از جنگ و صلح بوده است- ایران نیز باید قطعا از منطق و حافظه جنگهای صلیبی و جنگ سرد خارج شود تا بسوی توسعه صنعتی رهسپار گردد، بعلت موقعیت ایران و تاثیرات جهانی این موقعیت، اگر ایران جدید چنین نکند، کسانی دیگر خواهند، اتفاقی که قرار بود با ترکیب ویتنام تا هیروشیما بیفتد، و فعلا باید انرا متوقف شده محسوب کرد تا تغییرات دیگری نیز مهیا آیند که موقعیت موازنه زورو بسیج (گاورنمنت) در این سالها و از جمله مذاکرات و قولنامه را به قدرت (استیت) تبدیل کنند که موجب تحول کیفی موقعیت دفاعی نیز بشوند- زمانیکه حضور ایران جدید در موسسات مختلف معتبر جهانی و اتحاد و ائتلاف ها، حفاظت اعضایشان را بعهده داشته باشند، قولنامه هم دیگر بخودی خود منتفی خواهد بود.  

هم شوخی و هم خطری بزرگ است اگر این تعاریف سرسری گرفته شوند، و یا تنها با معیارهای اخلاقی و اعتقادی سنجیده شوند.

‏يکشنبه‏، 2015‏/08‏/09

 

     

واژه ها

  • انتزاع

  • Abstraction

  • موقعیت مشاهده گر

  • Observation

  • استنباط

  • Inference

  • روش شناسانه

  • Methodology

  • الغاء

  • Negation

  • ملغاء

  • Dissolution/Negation

  • مفهوم سازی

  • Conceptualization

  • دانش

  • Knowledge

  • علم

  • Science

  • گروه بندیهای افقی مشابهت

  • Parallel Similarity/Horizontal Similarity

  • مفارقت

  • Difference

  • انتزاعات بالا رونده

  • Ascending Abstractions

  • جمادات

  • Inanimate

  • جانداران

  • Animate

  • دانش داران

  • Self-Conscious

  • آگاهی به دانش

  • Self-Awareness

     

     

افزودن نظر جدید