لباسها

آن سالی کە لباسها، تنها با خود، بدون وجود هیچ تن و روحی در درون، تنهای تنها با خاطراتشان بە خانەهایشان بازگشتند، با خود قطراتی از رنگ سفید و سرخ بەهمراە داشتند کە محلە ما را در خود و در خلوت خود دچار تردید، بهت و سرانجام غمی بی پایان کرد. محلە کە نمی دانست می بایست رنگ سفید را باور کند یا رنگ سرخ را، رنگ سفیدی کە طعم و بوی عرق و رنج و کار در طی سالیان دراز و مدید را می داد و رنگ سرخی کە بوی پایان، یکی یکی همە لباسها را در آغوش کشید، و بعد از گریە و بوسەهای بی پایان آنها را بە درون اتاقهای نمناک و مرطوب و نیمە تاریک خود هدایت کرد، و بعد از مدتی باز همە را در همان گنجەهای زهوار دررفتە قدیمی جاداد کە از قدیم الایام قبل از اینکە راە سفر در پیش گیرند، جایشان بود. گوئی محلە ما بر این باور بود کە آنها هنوز در درون لباسها می زیستند و هنوز این امکان وجود داشت کە شبی از شبها، درست مانند سالهای قبل، کسانی در دل شب پیدا شوند و با بیرون کشیدن آنها از اتاقها (و این بار از درون گنجەها)، دوبارە بە همان جائی ببرندشان کە در آن برای همیشە تنها ماندند. تنهای تنها.

محلە ما، تا من، و نسل من و نسلهای بیشمار قبل از من بە یاد دارند، مهربان و مهمان نواز بود. آنچنان کە جلاد هم می توانست در کنار هر خانەای اطراق کند، و بە یکی از عادی ترین همسایەهای دیوار بە دیوار مردم مهربان کوچەهای تودرتو تبدیل شود. و ازقضا جلادها، همسایە هم بودند. سر هر کوچە و در انتهای هر گذری یکی از آنها اطراق کردەبود. آنها مانند مردم محلە ما صبحها از خواب بیدار می شدند، با زن و بچەهایشان صبحانە می خوردند، بچەها را بە مدرسە می فرستادند، شب بە خانە برمی گشتند، شام می خوردند، بە تلویزیون نگاە می کردند و سرانجام در اتاق خوابهایشان مثل همە مردم محلە ما عشق می ورزیدند. من هنوز کە هنوز است نمی دانم آنها کجا و چطور جلاد شدند و بودند. من این را نمی دانستم تا آن روزی کە لباسها تنها برگشتند. آن روز آنان، جلادها، درها را بر روی خودشان بستند و تا صبح روز بعد در خلوت پستوهای خودشان دعا خواندند. دعاهائی از جنس ارادە و شاید پشیمانی. اینکە خداوند بخشندە و مهربان است و می تواند هرکسی را علیرغم هر عملی کە مرتکب شدە است را سرانجام ببخشد. آن شب، خانەهای آنان، تاریکترین خانەهای محلە ما بودند.

اما لباسها، سالهای سال کجا بودند؟... از کجا می آمدند؟ این را همە هم می دانستند، و هم نە. همە بە خانەهای تلنبار کنار هم روی آن تپەهای ماهور شمال شهر اشارە می کردند کە در خلوت شب از آنان صداهای عجیب وغریب و ترسناک بە بیرون تراوش می کرد، صداهائی از تبار جیغ، فریاد، و نعرەهای هولناک در پشت دروازەهای آهنین با سگهائی کە زوزەاشان از گرگ زوزەتر بود. سگهائی از برنز کە بالاخرە بعلت کهولت وجود، و گذر سنگین از یک تاریخ بدون ابتدا و پایان، سرتاپا زنگ زدەبودند. زنگ زدگانی هنوز بشدت زندە. مردم محلە ما برای آن خانەها هنوز نامی نداشتند. موقعی کە در بارەاشان صحبت می کردند، تنها ضمایر "آنها"، "آنان"، و "آن" را بکار می بردند. ضمایری کە در هنگام گذر جلادها هم برزبان آوردنشان ممنوع بود.

در همان روزهائی کە محلە ما سرگرم برگشتن لباسها و پیشوازی از آنان بودند، سربازان هم بعد از سالها از جنگ برگشتە و در حالیکە تفنگهایشان را بر لبە بامها آویزان کردند و رختهای گردگرفتە و کثیف خود را در گوشە و کنار کوچەها و حیاط بر روی زمین انداختند، بە درون اتاقها رفتە و در پی زندەکردن خاطرات سالها پیش، روی زمین از فرط خستگی ولو شدند.

تا اینجای کار مشکل نبود. مردم کە با برگشتن سربازان (هرچند تعدادی از آنان زخمی و ناقص العضو شدەبودند)، مرهمی بر زخم عمیقشان گذاشتە شدە بود، سعی کردند خاطرە تلخ لباسها را بنوعی فراموش کنند. اما مشکل از آنجا شروع شدە کە سربازان بعد از اینکە خستگی اشان دررفت و لمیدە بر زمین، چندی با خاطرات تلو تلو خوردند، بسوی گنجەها رفتند تا با پوشیدن جامەهای نوین یکبار برای همیشە گذشتە جنگ آلود خود را بە فراموشی بسپارند.

مادران فریاد زدند کە نکنند! اما دیگر دیر بود. سربازان بی خبر از تاریخ محلە، لباسها را پوشیدند و در خنکای غروب بیروم آمدە تا کوچەهای محلە را گردشی کنند،... و کردند.

اما بە یکبارە افق محلە را رنگ دیگری گرفت و جلادهای همسایە بسرعت از خانەهایشان بیرون آمدە و در همان افق رنگ نوین، مثل مە بی شکلی گم شدند. واقعیت این بود کە دورتادور محلە را آدمهائی از جنس سایە گرفتە بودند با تفنگهائی از همان جنس تفنگهای سربازان از جنگ برگشتە. آنان بە گمان اینکە زندگان قدیم درون لباسها، دوبارە از گورهایشان برخاستە و با پوشیدن همان لباسها درصدد تکرار تاریخ گذشتە هستند، شتابان بە سوی کوچەهای غروب آن روز غریب شتافتە بودند. اما از طرف دیگر، سربازان هم بە یکبارە با پوشیدن لباسها، متوجە تاریخ محلە ما شدند، تاریخی کە جنگ باعث عدم آگاهی از آن شدە بود.

سایەها ماندەبودند چکار کنند، و سربازان سرشار از خاطرات مردگان نیز ماندە بودند تاریخ بازیافتە اتفاقی را چطور در سینەهای پر از دود میدان جنگ خود هضم کنند، و درست آنگاە کە در افق محلە، این دو جمع بهم رسیدند، ابتدا چنان سکوت سنگینی دنیا را فراگرفت، کە یکی از کودکان محلە ما سرانجام فرصت یافت تا قرآن را کە بزور ملای پیر چندین صد سالە نتوانستە بود ازبرکند، در چند لحظە حفظ کند. پس از گذشت لحظاتی چند، سایەها توانستند بە علت فرمان رئیس خود زودتر از سربازان بر تردید نفس گیر خود غلبە کردە، از تفنگهایشان خواستند کە شلیک کنند و بر تاریخ زندە، یکبار دیگر مهر و نشان تاریکی و پایان بزنند. تفنگها بی مهابا غریدند و خروشیدند، اما در آن طرف هم سربازان کە یکدفعە کل ماجرای تاریخ دستشان آمدە بود، خیلی سریع روی زمین خوابیدند و یا در گوشە و کنار کوچەها شتابان پناە گرفتند. گلولەها غران گذشتند بدون آنکە کسی را با خود ببرند، و این اولین بار در تاریخ محلە ما بود کە گلولەها بدون ادای وظیفە خود گذشتند،... و چە غمگین گذشتند.

از آن روز محلە ما، محل درگیری میان سایەها و سربازان از جنگ برگشتەای است کە بە شیوەای اتفاقی با پوشیدن لباسهائی از جنس خاطرە، بە عمق تاریخ آشنا شدند و دیگر چارەای نداشتند جز ماندن در آن تاریخ و ادامە آن. دراثنائی کە مدام صدای قرآن خوان پیری می آید کە می پندارد آوایش سرانجام صلح بهمراە خواهد آورد.

 

 

افزودن نظر جدید