يادى از صفرخان *

- اولین باری كه نامش را شنیدم از عبدالرحیم صبوری (كه عزالدین صدایش می‌زدیم) بود. در منزل دانشجوئی فرخ سپهری در میدان شوش تهران. (فرخ یكی دو سال بعد در یك درگیری خیابانی كشته شد و عزالدین هم هشت سال با من زندان بود و در سال ٦٠ بدست رژیم جمهوری اسلامی بقتل رسید.) تازه دفاعیات شكراله پاك نژاد و مسعود بطحائی در آمده بود و دست بدست می‌گشت. عزالدین كه توسط دائی اش جلال سجادی از فعالین دانشجوئی دانشكده اقتصاد در جریان اخبار سیاسی بود، پرسید آیا تو صفر قهرمانیان را میشناسی؟ مسعود بطحائی در دفاعیاتش از او بعنوان قدیمی ترین زندانی سیاسی ایران و مظهر مقاومت ملی نام برده است. بعدش اضافه كرد كه می گویند دفاعیات بطحائی را ناصر كاخساز نوشته است (من بعدها با آنكه دلم می‌خواست، اما نشد كه از ناصر بپرسم آیا این خبر درست بود یا نه). خود كاخساز هم زیر شكنجه ضربه مغزی دیده و در دادگاه نمی‌توانست حرف بزند.

- نام صفر قهرمانیان همچنان در ذهنم بود تا آنكه گذار خود من در اوائل سال ٥٠ به زندان شاه افتاد. از همان اوین و قزل قلعه اسم صفرخان همه جا بود؛ شخصیت افسانه‌ای ما جوان‌های تازه به زندان افتاده شده بود. می‌گفتند قوی هیكل ترین زندانی است و در جوانی پهلوان منطقه شان بوده. هر زندانی قدیمی‌ای كه می دیدیم از صفرخان می پرسیدیم. قدیمی ها - و بعدها خود ما - او را فقط "خان " صدا می زدند. در عشرت آباد، پاك نژاد و جزنی برایمان از خان تعریف می كردند. شكری می‌گفت: "خان یك روستائی بود كه به زندان آمد و هنوز هم سادگی روستائی اش را حفظ كرده است". بیژن می گفت: "خان هنوز هم یك روز ورزش اش ترك نمی شود و دو نفر لازم است تا هالترش را جابجا كنند.

- سال ٥١ مارا به زندان شماره ٣ قصر بردند. قدیمی ها را در شماره ٤ كه دیوار بدیوار شماره ٣ بود نگهداشته بودند. می‌گفتند شماره ٤ بهترین زندان شاه است. فقط قدیمی ها را آنجا نگه میدارند و افسرها هم آنجا هستند. یك روز علیرضا نعمتی (كه بعد از انقلاب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد) را به بهداری بردند. وقتی برگشت با هیجان برای همه تعریف می‌کرد كه صفرخان را در بهداری زندان دیده و او كه خود كشتی‌گير صاحب نامی در بروجرد بود، خان را رستمی برای ما تصویر كرد. افسانه صفرخان همچنان ادامه می‌يافت. نیاز ما جوانها به چنین سمبل مقاومتی به این افسانه جان می داد. می گفتند افسرانی كه از زندان آزاد شده بودند خیلی برای آزادی خان تلاش كرده بودند و پرونده او تا زیر دست فرسیو، دادستان كل ارتش رفته بود و او گفته بود: "این مردك هنوز زنده است؟ من باید شاهد باشم كه نعش اورا از زندان بیرون می‌برند". و می‌گفتند كه بعد از ترور فرسیو توسط چریكها خان گفته او را باش كه می‌خواسته نعش ما را ببیند و می‌گفتند خان از آن پس با فدائی‌هاخیلی خوب شده و گفته ما خودمان اولین چریك توی این مملكت بودیم.

- مدت كوتاهی در شماره ٣ بودم كه من را به عادل آباد شیراز منتقل كردند. در آنجا هم شش ماه در انفرادی گذراندم؛ كه بخاطر دستگیری رضا طیبیان یكی دیگر از دوستان دوران دبیرستانی‌ام ،همراه با عده ای كه به گروه بابل - آمل معروف شدند، من و رحیم صبوری را دوباره به تهران آوردند. مدتها در زندان‌های كمیته مشترك، قزل قلعه و اوین جدید بسر بردیم و در همین مدت شاهد قطع بید مجنون زندان قزل قلعه معروف به "بید مجنون وارطان "، تعطیلی این زندان و افتتاح اوین جدید بودیم كه در اسفند ٥٣ مرا به زندان قصر انتقال دادند. دو سال زندان انفرادی همراه با آزار وشكنجه تاثیرات‌اش را روی وضع جسمی من گذاشته بود. تشریفات انتقال و سر تراشی و خوشامدگوئی ستار مرادی معروف را كه "بیرون چكاره بودی؟ اینجا حامبالم نیستی"، پشت سر گذاشته بودم كه وارد بند شدم.

ستار مرادی گفته بود وضع زندان خیلی تغییر كرده، دست دادن و روبوسی یعنی زیر هشت و كتك. غروب بود و موقع شام كه در بند ٦ هم باز می‌شد و همه به بند ٤ و ٥ می‌آمدند. دست دادنها و روبوسی های دزدكی و پنهان از نظر سرپاسبان كشائی، هیجان دیدار اینهمه عزیزان پس از دو سال تنهائی، احساس خوشبختی توام با بغضی كه گلو را فشرده و ... همه اینها چیزهائی است كه مشكل به وصف در می آید و فقط كسانی كه آن دوره آنجا بودند می توانند حس كنند.

 از شام چیزی نفهمیدم كه مهدی سامع گفت برویم با خان سلام و علیك كن. دیداری كوتاه بود. دست دادن و روبوسی البته این بار علنی؛ كدام پاسبانی بود كه از خان برود گزارش رد كند. واگر هم، سرهنگ زمانی كی بود كه از خان بازخواست كند؟ شب را نیمی به بیداری و پچ‌پچ‌های دزدكی گذشت تا كه صبح شد و موقع صبحانه و دوباره در بند ٦ را باز كردند. پرویز نویدی آمد كه خان ترا خواسته و مرا به اطاقش در بند ٦ راهنمائی كرد و خودش رفت. وارد شدم و به خان كه تنها در اطاقش ایستاده بود سلام كردم. به من گفت چرا اینطوری شدی؟ شنیدم خیلی اذیتت كردند آره؟ گفتم یك كمی خان. پرسید چرا؟ گفتم: می‌گفتند اول كه دستگیرت كردیم چرا رفقایت را نگفتی. گفت: خوب جواب می‌دادی اگر می‌گفتم كه دیگر رفیق‌شان نبودم. باهم خندیدیم كه او دست برد و از روی طاقچه یك لیوان برداشت و بدستم داد. لیوانی پر از شیر گرم كه چند قاشق عسل هم در آن ریخته و حسابی بهم زده بود و به من گفت: "همین‌حا وایسا بخور و برو".

سالها بعد در آلمان و پس از فرو پاشی دیوار برلین پیر مردی كه نامش در خاطرم نمانده در مصاحبه ای در تلویزیون آلمان از خاطراتش میگفت كه وقتی وارد بازداشتگاه بوخنوالد شدم بخاطر بازجوئی و شكنجه در حال بدی بودم كه جوانی وارد اطاقم شد و تكه ای نان از زیر لباسش در آورد و به من داد كه من بعدا فهمیدم نام این جوان اریش هونكر است. منظور او در آنموقع از نقل این خاطره سرشت و طبیعت انسانی و تاثیر قدرت بر این طبیعت بود. اما من همان لحظه جدا از این بحث یاد صفر خان و آن لیوان شیر گرم افتادم. صحنه ای كه هیچگاه از خاطرم نمی‌رود.

- مدتی بعد من را كه آن‌موقع دیگر زندانی با سابقه‌ای بحساب می آمدم به بند ٦ انتقال دادند كه مختص این دسته از زندانی‌ان بود. هم اطاقی‌هايم عبارت بودند از: مرتضی ملك محمدی ، حسین راحمی پور (كه بعد از انقلاب توسط جمهوری اسلامی اعدام شد)، ابوالقاسم سرحدی زاده، مسعود ملائی، حسین رضائی (از اعضای كنفدراسیون كه با آنكه پدر و خیلی از اقوامش از امرای بالای شهربانی بودند و هر لحظه امكان آزاد شدن داشت اما تا آخر شرافتمندانه روی مواضعش ایستاد)، محمدعلی پیدا از افسران فرقه كه با آنكه سالها در زندان بود با پلیس همكاری می كرد و خان هم بشدت از او بدش می‌آمد، و یك سرهنگ اختلاس‌گر ارتش. اینها را هم چون در دادگاه نظامی محاكمه می كردند به زندان سیاسی انتقال می دادند و در اینجا وضع این جناب سرهنگ‌ها واقعا تماشائی و رقت انگیز بود. تمام اطاق‌های  بند ٦ در دو طرف یك راهرو بود و من در اینجا امكان پیدا كردم بیشتر و نزدیك تر با صفر‌خان باشم.

- خان بیشتر وقتش را روی صندلی اش كه در تراس مشرف به حیاط بند ٦ قرار داشت می نشست. صندلی خان عبارت از یك پیت حلبی بود كه بچه ها توی آن را پر كرده بودند و شده بود صندلی خان؛ كه فقط خان روی آن می نشست و سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و زندان را زیر نظر داشت. این‌که می‌گویم سیگار پشت سیگار واقعی است. شده بود كه خان ٥ سیگار دود می كرد اما فقط یكبار كبریت كشیده بود. نوع سیگار هم اصلا برای خان مهم نبود. در قوطی سیگار ‌او از زر فیلتر دار پیدا می شد تا سیگار پیچی.

- خان از همان روی صندلی اش كه نشسته بود می دانست تا ته زندان چه می‌گذرد. هر كسی از هر گروه و سازمانی ٥ دقیقه ای پیش خان می نشست، احیانا سیگاری با او دود می کرد و خبری می‌داد و خبری می‌گرفت. نبض زندان دست خان بود و هر مساله و بحث جدیدی كه درون گروه ها در می گرفت خان اولین كسی بود كه خبردار می شد. مدت‌ها قبل از آنكه ما از تغییر مواضع ایدئولوژیك مجاهدین با خبر شویم خان گفته بود توی اینها خبری شده، خیلی بحث می كنند و نا آرامند كه ما بعدتر فهمیدیم مسئله تغییر مواضع ایدئولوژیك است. خان طرف اعتماد همه بود. هر كس چیزی داشت كه خودش به هر دلیلی نمی توانست باطلاع دیگران برساند به خان می‌گفت و او این كاررا می‌کرد. وقتی ماجرای فرار سیروس نهاوندی از زندان پیش آمد، عیوض محمدی كه از افراد شریف این گروه بود، توطئه بودن مسئله را می دانست اما لو دادن آن می توانست عواقب وحشتناك و حتی مرگ آور برایش داشته باشد. او پیش خان رفت و گفت خان تو تاریخ زندانی، من به تو می گویم و تو بعدا شهادت بده كه من به تو گفته ام، سیروس پلیس است و این توطئه ساواك است. خان هرجا می نشست می‌گفت این مسئله فرار سیروس نهاوندی هم معلوم نیست كه چیست و به كسانی كه اعتماد داشت از جمله به خود من گفته‌های عیوض محمدی را نقل كرده بود و بعدها كه سیروس نهاوندی كارش را انجام داد و تعداد زیادی را به زندان آورد كه هم‌زمان شده بود با سبك تر شدن وضع زندان‌ها، خان به همه گفت كه عیوض محمدی قبلا این راز را با او در میان گذاشته و او هم سعی كرده به دیگران برساند.

- یك روز گرم تابستان با مرتضی ملك محمدی توی حیاط در سایه نشسته بودیم. چشم مرتضی به خان افتاد كه بر صندلی اش روی ایوان نشسته بود و سیگار دود می‌کرد. گفت "می‌دانی، سایه زندان روی همه ماست اما سایه صفر خان روی زندان است". این جمله او را من بارها در جاهای مختلف گفته ام و چقدر دلم می‌خواست در جریان كنفرانس برلین زمانی كه رفقای باصطلاح چپ آن‌گونه برای مهندس سحابی سابقه بد زندان تراشیدند و او را زیر حمله گرفتند، پشت تریبون بروم ، این جمله مرتضی را بگویم و اضافه كنم كه افرادی مثل صفرخان، زنده یاد عباس حجری (كه پس از ٢٥ سال زندان شاه و ٥ سال زندان جمهوری اسلامی سرانجام در جریان فاجعه ملی كشتار زندانیان سیاسی بقتل رسید)، طاهر آقا احمدزاده و مهندس سحابی ستون هائی بودند كه سقف زندان را روی سر ما جوانهای ١٩ ، ٢٠ ساله آنموقع نگه می‌داشتند و این پیرایه ها به آنها نمی چسبد.

- خان از همان بالا بویژه تازه واردها را زیر نطر می‌گرفت و خیلی خوب تشخیص می‌داد كه چه تیپ آدم‌هائی‌اند و اولین تقسیم بندی او این بود كه آیا "ر" هست یا نه و منظورش از "ر" رهبر بود. ماشااله رزمی وقتی وارد شد خان همان روز اول بمن گفت "این از آن رهبرهاست، هنوز وارد نشده پچ پچ و جلسه را شروع كرده ". اصغر كهوند هنوز نوجوان بود كه به زندان آمد و چند روز اول آرام و قرار نداشت. تند و تند دور زندان می‌گشت و به در و دیوار و آدمها زل می‌زد. خان گفته بود این بچه مثل اینكه برای زندان كشیدن خیلی عجله دارد، باو بگو اگر دیرش شده ماشین بگیرد.

- خان روحیه زندان بود. می‌گفتند طولانی شدن زندان خودش انگیزه برای زندان كشیدن می‌شود. حتما اینطوری نبود. خیلی ها بودند كه پس از سال‌ها زندانی كشیدن، بریدند. به هر‌حال خان انگیزه های دیگری داشت. انگیزه های متعدد. مثلا می گفت وقتی این جوان‌ها می گویند خان ٣٠ سال كشید، ما هم می‌توانیم بكشیم، كار آدم اینجوری بیشتر می شود. زمانی یكی از او پرسید خان شما دیگر به زندان عادت كردید نه؟ با طعنه برگشت جواب داد "تو روی آتش بنشینی عادت می‌کنی؟"

- "كشیدن " بمعنی زندان كشیدن از اصطلاحات خان بود كه با همان لهجه آذربایجانی‌اش تلفظ می‌کرد. وقتی به خان می‌رسیدیم، می پرسیدیم: خان امروز چطور بود؟ فوری می‌گفت امروز راحت بود، یا می‌گفت امروز خیلی سخت كشیدم. یا می پرسیدیم خان از "هس" چه خبر، می‌گفت او هم هنوز میكشد فقط او زخم معده گرفته و من نگرفتم‌؛ منظور او «رودلف هس» بود كه یكی دو سال زودتر از خان به زندان متفقین در برلین افتاده بود و آنموقع تنها زندانی جهان بود كه از خان بیشتر ركورد داشت.

- خان تا آخرین سال‌های زندان، برای ندامت نوشتن تحت فشار بود. می توان تصور كرد كه شكستن خان چه پیروزی برای زندانبان و چه شكستی برای روحیه زندانی‌ها می‌توانست باشد. سالهای ٥٢ تا ٥٦ سالهای بیشترین فشار در زندانها بود. ٢٨ مرداد سال ٥٢ زندانبان سعی كرد زندانی ها را به مراسم جشن خودش ببرد. از توی بلندگو تك تك اسامی زندانی‌ها را می‌خواندند و می‌خواستند كه به زیر هشت بروند. جو وحشت و فشار عصبی. لحظات تلمبار شدن بغض و كینه. ناگهان از توی بلندگوخوانده شد "صفر قهرمانیان ". زندان در سكوت فرو رفت. خبیث‌ها چه منظوری دارند؟ می‌‌خواهند چه چیزی را ثابت كنند؟ همه ایستادند و به خان كه مثل همیشه روی صندلی اش در ایوان نشسته بود، خیره شدند. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خان همانطور كه به سیگار كشیدنش ادامه می‌داد نیم چرخی زد از گوشه چشم نگاه غضب آلودی به افسری كه روی پله‌ها ایستاده بود انداخت و با پشت دست علامتی داد كه می‌توانست هم بمعنی نه باشد  و هم "برو گمشو". همین و تمام شد. آخری‌ها هم دو بار او را به كمیته مشترك بردند. حتی تهدیدش كردند كه كتكش می‌زنند. خان جواب داد می‌خواهيد بزنید می توانید، ولی استفاده نمی برید ضرر می كنید. تیرشان بازهم به سنگ خورد و برش گرداندند.

- عید نوروز و تحويل سال‌، تنها وقتی بود كه روبوسی آزاد بود. همه ما حداكثر با ٥٠ درصد زندانی‌ها دست می دادیم و روبوسی می كردیم. اما خان تنها كسی بود كه می بایست با صد در صد زندان روبوسی می كرد. چه كسی می‌خواست از تبریك سال نو و روبوسی با خان صرفنظر نماید؟ از یك ساعت قبل دو تا والیوم بالا می انداخت تا خودش را برای این مراسم آماده كند. وقتی سال تحویل اعلام می شد صف روبوسی با خان پر بود. وقتی از حالش می‌پرسيديم، می‌گفت: این وسط‌ها هم رفتم و دو تای دیگر بالا انداختم و گرنه نمی‌کشيدم.

- خان مثل همه زنده دلان دوستدار "می" بود. زندان و می؟ اما زندانی یاد می‌گیرد از هیچ چیز هم چیزی بسازد و این‌ها همه دور از چشم زندانبان. خان بلد بود كه از هر میوه ای كه بدستش می‌رسید شراب بسازد ولی این اواخر همیشه یك "مسئول خم " هم داشت كه این كار را برایش انجام می‌داد. از زندان برازجان تعریف می‌کرد كه با حكمت‌جو، كه بعدا توسط رژیم شاه زیر شكنجه بقتل رسید، شراب می گذاشتند.  "حكمت جو خیلی طرفدار شوروی بود. یك روز می آمد و می‌گفت: خان امروز مثلا سالروز سفر گاگارین به فضاست، بزنیم؟ من هم می گفتم بزنیم خلاصه او هر روز یك بهانه ای پیدا می كرد و ما هم از خدا خواسته می‌زدیم". در اوین یكی از مسئولین خم خان ، عبداله مهری از بچه های ساكا بود كه شاید تنها زندانی سیاسی ای بود كه اسم مستعار داشت بنام عبداله جن. خان نه تنها خودش از شراب لذت می‌برد، بلكه بیشتر از آن كیف می‌کرد كه دیگران را به شراب دعوت كند. این خان بود كه تعیین می‌کرد مثلا امروز چه كسانی و عبداله مامور بود كه شب از آن دو سه نفر پنهانی پذیرائی كند. اگر كسی را سرحال می‌دیدیم ، می‌دانستیم كه امشب دعوت خان بوده. وقتی آزاد كردن زندانیان سیاسی در اواخر رژیم شاه شروع شد دست بر قضا عبداله جن را همراه با عدهای از زندانیان مجاهد شب عید غدیر خم آزاد كردند. ما مانده بودیم كه عبداله غیرمذهبی را چرا همراه با زندانیان مذهبی آنهم شب غدیر خم آزاد كردند؟ احمد ثقلینی (بعد از انقلاب توسط رژیم جمهوری اسلامی اعدام شد) بچه شاعر مسلك و با ذوقی بود، فوری گفت: معلوم است دیگر آنها را بخاطر غدیر و عبداله را هم بخاطر "خم"اش آزاد كردند. آخرین ساقی خان هم ابوالقاسم طاهرپرور بود كه با آنكه خودش بدلیل بیماری نمی نوشید ولی در پستوهای شماره ٤ قصر با مهمانان خان می نشست و از می خوردنشان لذت می‌برد.

- خان در آشپزی هم دستی داشت. كمتر زندانی سیاسی است كه با خان بوده و مزه كوفته تبریزی اش را نچشیده باشد. خان هر ماه یك روز كوفته درست می‌کرد؛ اما شرطش این بود كه اولا برای همه زندان درست كند و ثانیا به همه باندازه كافی برسد. دستیاری هم كه قبول داشت علی پاینده بود (از یاران با وفای خان كه هر كجا هست همیشه پاینده باشد بعد از زندان كه همه ما بدنبال كار و فعالیت خودمان رفتیم او همچنان یاور خان ماند.) خود علی هم آشپز ماهری بود. تمام ماه موادی كه از ملاقاتی می آمد جمع می شد تا اگر مقدارش مورد قبول خان بود شب همه زندان را به كوفته تبریزی دعوت كند. حتی آن اواخر كه مجاهدین هم بخاطر تغییر مواضع ایدئولوژیك سازمانشان در بیرون و هم بدلیل فشار مذهبی‌های افراطی از كمون بزرگ جدا شده و سفره شان را سوا كرده بودند خان سهمی برایشان در نظر می‌گرفت.

- خان با آنكه پهلوانی بود اما بخاطر كهولت سن، بیش از 30 سال زندان و بویژه بدلیل شرایط وحشتناك و غیر انسانی ای كه او در زندان‌های مختلف رژیم شاه طی كرده بود، آن اواخر وضع جسمی مناسبی نداشت. پرده گوشش را در زندان برازجان پاره كرده بودند و او 15 سال آخر را با گوش درد طاقت فرسائی زندان كشید. خودش می‌گفت: همیشه چیزی در گوشم "ویز" می‌کند؛ و آرزویش این بود كه اگر بیرون رفت بدهد این گوشش را كر كنند تا از "ویز"اش راحت شود و آن دیگری را سمعك بگذارد كه خوب بشنود. آخر ها هم برای جدا كردن چربی هائی كه در پشتش جمع شده بود او را به بیمارستان نظامی برده بودند كه در این عمل ساده آنقدر زجرش دادند كه از بیمارستان رفتن هم پشیمان شده بود. از سرما خوردگی و سرفه خیلی بدش می‌آمد، زيرا كه عزیز ترین سرگرمی اش یعنی سیگار كشیدن را به وقفه می‌انداخت.

- طنزها و متلك‌های صفرخان كه با همان لهجه شیرین آذری اش ادا می شد می‌بایست جمع آوری می شد. یك روز همانطور كه روی صندلی‌اش نشسته بود و حیاط را زیر نظر داشت سهراب صلواتی را دید كه رخت می شست. هی چنگ می‌زد، هی چنگ می‌زد. خان 10 دقیقه ای نگاه كرد و آخر حوصله اش سر آمد، بلند شد رفت كنار حوض و پرسید سهراب واسواس داری؟ سهراب جواب داد: نه! خان گفت: پس مرض داری كه یكساعت چنگ میزنی؟ یا می‌گفت طرف رفته این همه سال خارج چكار كرده؟ در دانشگاه دوشنبه دكترای جودكی شناسی گرفته (و منظورش رودكی شناسی بود). ما اینجا جودكی داریم هم جلد اولش را هم جلد دومش را (و منظورش دو پسر عمو از بچه های لر بودند كه هردو محمد جودكی نام داشتند و بچه ها برای راحتی كار جودكی جلد اول و جودكی جلد دوم نامگذاری‌شان كرده بودند).

روز آزادی خان

با آنكه باصطلاح "جیمی كراسی" آمده بود، شرایط جامعه تغییر كرده و همه ما امید به آزاد شدن پیدا كرده بودیم اما انگار آزادی خان برای ما اهمیتی بیشتر از آزادی خودمان داشت. انگار یك واقعه تاریخی می‌خواست اتفاق بیافتد. فصلی از تاریخ تمام شود و فصل دیگری شروع گردد. روزها بود كه همه در انتظار بودند. همه دور و بر خان می‌گشتند، انگار همه چیز فقط برای آزادی خان اتفاق افتاده بود؛ كارتر آمده بود و حقوق بشر را طرح كرده بود، رژیم شاه تحت فشار قرار گرفته، صلیب سرخ پایش به زندان‌های شاه باز شده و پس از قایم باشك بازی‌های فراوان، سرانجام با خان هم توانست ملاقات كند. جامعه به حركت درآمده بود و گویا همه و همه برای این بود كه خان آزاد شود. روزها به سختی و با هیجان می‌گذشتند؛ می‌توانستی بفهمی که خان هم علیرغم ظاهر آرامش به هیجان آمده است، ولی همچنان سیگار و طنزهایش را ترك نمی‌کرد.

"خلاصه ببینیم این آپارتمانی كه شما می‌گوئید چه جوری است"؛ تا آنكه آن‌روز غروب فرا رسید. اسامی زندانیانی كه می‌بایست آزاد می‌شدند از بلندگو خوانده می‌شد. همه منتظر بودند؛ منتظر یك اسم "زندانی صفر قهرمانیان وسائلش را جمع كنه و به زیر هشت بیاد". زندان به ولوله افتاد، همه بطرف خان هجوم بردند، باز هم می‌بایست با همه روبوسی می‌کرد؛ اما این بار فرق داشت، این بار غم انگیز نبود، این بار برای انتقال از یك زندان به زندان دیگر نبود، این بار حتی عید هم نبود، این بار چیز دیگری بود. حتما خان قبلا دوتا «والیومش» را بالا انداخته و خودش را برای مراسم آماده كرده بود. همه زندان خان را در آغوش گرفت و بوسید. برخی هیجان زده می خندیدند، بعضی گریه می‌کردند؛ انگار به يکديگر می‌گفتند: دیدی خلاصه پیروز شدیم؟ و این پیروزی یعنی آزادی خان و انگار این همه تلاش و مبارزه كرده بودند تا خان آزاد شود. او را روی دست بلند كردند، برای روی دست بلند كردن خان چند نفر لازم بود، یك‌نفر نمی‌توانست. و ناگهان در آن غوغا فریاد نعره وار بهروز حقی كه "درود بر صفر خان قهرمان" و بدنبال آن همه زندان با هم "درود بر صفر خان قهرمان " ...
خان را چند بار دیگر هم روی دست گرفتند، در تهران، در تبریز، در عجب شیر، در شیشوان. فردا هم خان را روی دست می‌گیرند. اما آنها كه دیروز خان را روی دست گرفتند چه احساسی داشتند و آنها كه فردا او را روی دست می گیرند چه احساسی خواهند داشت؟

-------------

* اين مطلب نخستين‌بار در تاريخ 22 آبان 1381 در روز مراسم خاکسپاری صفر خان، در سايت «ايران امروز»، انتشار يافته است.

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

آقای جعفری گرامی، می نویسی، «... عید نوروز و تحويل سال‌، تنها وقتی بود كه روبوسی آزاد بود،... خان تنها كسی بود كه می بایست با صد در صد زندان روبوسی می كرد...»

یا اشاره داری به اینکه، «...خان در آشپزی هم دستی داشت... همه زندان را به كوفته تبریزی دعوت[می کرد] ... حتی آن اواخر كه مجاهدین هم بخاطر تغییر مواضع ایدئولوژیك سازمانشان در بیرون و هم بدلیل فشار مذهبی‌های افراطی از كمون بزرگ جدا شده و سفره شان را سوا كرده بودند خان سهمی برایشان در نظر می‌گرفت...»

کاش برخی از خصایل زنده یاد صفرخان میتوانست، بدون اما و اگر، و پیش شرطی عمومیتی فراگیر در اپوزیسیون ج.ا. می یافت.

این همه حصارهای قطوری که نیروهای مختلف اپوزیسیون دور خود کشیده، و دائما به هر بهانه ای حصارهای مابین خودی و غیرخودی را تطهیر و موجه تر از نانِ شب و روز می نمایانند، نه تنها منجر به ایرانی مردمسالار نخواهد شد، بل برعکس پایه های استبداد و دور باطلِ استبداد را قویتر و مستحکمتر از پیش خواهد نمود.

گردانندگان محترم کارآنلاین، نظر ذیل را چندی پیش، برای درج در پای نوشته ی خوب "یادی از صفرخان" فرستادم، ولی گویا به مقصد نرسید، لذا شانس و اقبال را یکبار دیگر امتحان کرده، و نظرم را برایتان ارسال می دارم.

آقای جعفری گرامی، می نویسی، «... عید نوروز و تحويل سال‌، تنها وقتی بود كه روبوسی آزاد -بود،... خان تنها كسی بود كه می بایست با صد در صد زندان روبوسی می كرد...»

یا اشاره داری به اینکه، «...خان در آشپزی هم دستی داشت... همه زندان را به كوفته تبریزی دعوت[می کرد] ... حتی آن اواخر كه مجاهدین هم بخاطر تغییر مواضع ایدئولوژیك سازمانشان در بیرون و هم بدلیل فشار مذهبی‌های افراطی از كمون بزرگ جدا شده و سفره شان را سوا كرده بودند خان سهمی برایشان در نظر می‌گرفت...»

کاش برخی از خصایل زنده یاد صفرخان میتوانست، بدون اما و اگر، و پیش شرطی عمومیتی فراگیر در اپوزیسیون ج.ا. می یافت.

این همه حصارهای قطوری که نیروهای مختلف اپوزیسیون دور خود کشیده، و دائما به هر بهانه ای حصارهای مابین خودی و غیرخودی را تطهیر و موجه تر از نانِ شب و روز می نمایانند، نه تنها منجر به ایرانی مردمسالار نخواهد شد، بل برعکس پایه های استبداد و دور باطلِ استبداد را قویتر و مستحکمتر از پیش خواهد نمود.