ابوالفضل محققی

داستان آن آگهی نصب‌شده بر کوی و برزن!

او هنوز هم در بسیاری از لحظات سخت زندگی به آن عکس‌های نصب‌شده بر پشت در گنجه مراجعه می کند. عکس‌هایی که حال در گوشه‌ای از ذهن او جای گرفته‌اند. تلاش می کند آن حس زیبای سالیان دور را زنده کند. حسی که به او توان ایستادن می داد؛ نیروی آن که تسمه از گرده گاو وحشی طوفان بکشد، در مقابل تندر بیایستد و خانه را روشن کند! تن به حقارت در زندگی نسپارد! "آزاد سرو باشی حتی اگر اسیری"

برداشت یک بینده از فیلم "ابد و یک روز"

"ابد و یک روز" حکمی است در مورد آن دسته از زندانیانی که قرار نیست هیچگاه از زندان خلاصی یابند. یعنی باید بمیرند تا یک روز بعد از مرگشان جنازه آنها از بند زندان خارج شود. حال این سرنوشت در بعدی کوچکتر نصیب یک خانواده شده است که به نوعی تمثیل گر سرنوشت یک ملت است. آشفتگی حاکم بر خانواده، که نشئت گرفته از آشفتگی اجتماعی است اساس فیلم را می سازد. هیچ چیز در جای خود نیست. گوئی همه چیز در حال فرو ریختن است

با کاسه ای لبریز از شبنم!

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال‌ها به یاد آن دخترک و کاسه او افتاده بود. کاسه‌ای ندارد دست خود را زیر گلبرگ‌ها می‌گیرد. چندین قطره شبنم در گودی دستش می‌ریزند. هزاران آرزو در ذهنش شکل می‌گیرند؛ "خوشبختی این سرزمین را آرزو می‌کنم".

نامه یک همشهری زنجانی به نرگس محمدی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی دهد.

دیدار بعد پنج سال

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من نتوانستم، عکس زنبور کشیدم. شروع به زدن من با کتابم نمود. با کتاب بر سرم می زد، و مرتب تکرار می کرد تنبل بی شعور! بابا هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی دانی با چه سختی مجبور شدم تطبیقی را بخوانم و کلاس سوم بنشینم. هیچوقت آن مهربانی که می گفتی ندیدم.

سیمای یک معلم

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین های پریان از دختران گرفتار در چنگ جادوگران و نهایت از شاهزاده های عاشق که با بوسه ای جادو را باطل می کردند و دست در دست هم عاشقانه و آزاد می رقصیدند. سال تحصیلی تمام شد و تابستان فرا رسید. در یکی از روزها تلفن زنگ زد. ماریانا بود

چشمانی که بسته نمی‌شوند

آیندگان باید در این اتاق‌ها در این سلول‌ها و در گورستان‌های بی‌نام بگردند و صدای ما را که از اندرونِ زمین برمی‌خیزد بشنوند. جنایتی بس بزرگ و سهمگین در این حکومت به وقوع پیوسته است. هنوز چشمان اعدام‌شدگان بسته نشده و آرام نگرفته‌اند! تا زمانی که این ملت به دادخواهی برنخیزد این چشمان بسته نخواهند شد و کشته‌شدگان آرام نخواهند گرفت.

درخت توت و دختری که سوار بر دوچرخه دور آن می‌چرخید

" زن‌ها هیچ‌چیز از مردان کم‌تر ندارند. اگر این‌همه سختی که می‌کشیم مردان می‌کشیدند، می‌فهمیدند که زن بودن یعنی چه، مادر بودن یعنی چه. هیچ‌چیز سخت‌تر از نگاه کردن به دست مردان برای نان پاره‌ای نیست. هیچ‌چیز زیباتر از آزادی و مستقل بودن یک زن نیست."

حکایت چریک دعانویس، و خانه خارج از محدوده!

زمانی طولانی در آن جا بودیم، و باید می رفتیم. خانه را به نرخی ارزان فروختیم و از آن محل خارج شدیم. اما برای من توقف بولدوزر یک سوال بود. چطور شد؟ به شهرداری مراجعه کردم، و دلیل پرسیدم. جواب بسیار ساده بود. آن جا نهایت مرزی بود که نمی شد خانه سازی کرد و خانه ما دقیقا در خارج این محدوده بود. بعدها یکی از همان اهالی محل را دیدم. خود و پسرش از سردمداران کمیته شده بودند! شاید که امروز از سردمداران حکومت باشند.

میهمان گرانقدر خانه من: عباس کیارستمی

همه به دورش حلقه می‌زنند. بسان نگینی در میان حلقه انگشتری. شوق دیدار کسی که سینمایش بیانگر سیمای انسانی سرزمینی است که در اوج تعصب و خشونت گرفتارشده است. گرفتار حکومتی مذهبی و خودکامه .که مهر و عاطفه را نمی‌شناسد. اما او از عشق، عاطفه و زیبایی حیات می‌گوید. مردی که جنگ را بی‌مفهوم می‌داند و شاخه گلی در کتاب کودکان می‌نهد.

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ابوالفضل محققی