مهران زنگنه

شاهزاده و سیاه*

صدای زوزه چیزی در فضای صحنه پیچید و من فقط توانستم به زحمت فریاد بزنم. صدای خودم را می شنیدم كه می رفت و می آمد و فضا را قُرق كرده بود. شاهزاده بالای سرم ایستاده بود. وزن ملازم روی گرده ام سنگینی می كرد. لبانم خشك شده بودند و پاهایم می سوختند. از درد به خود می پیچیدم. یك آن شلاق از حركت ایستاد. صدای نفس نفس ملازمی كه شلاق می زد می آمد. صحنه به حركت در آمده بود.

اشتراک در RSS - مهران زنگنه