گوناگون

فرخ نعمت پور

و پاییز با بارانهای سیل آسایش شروع می شود. آسمان دیوانەوار می غرد، و شهر با خانەهای ویران، خیابانها و کوچەهایش چنان خیس می شود کە انگار دارد بیشتر از هم می پاشد. و از هم می پاشد. ویرانەها کە حفاظی...

فرخ نعمت پور

در پایتخت من آنقدر دستانم در دست پدراند، کە درد می گیرند. و او مرا اینقدر اینجا و آنجا می کشاند تا آدرس را کە در آپارتمان نە چندان بزرگیست پیدا می کند. و من کە نگاهم تنها روی ماشینها و ازدحام مردم...

درویش خان
دنا بابااحمدی

اولین تصادف جاده‌ای ثبت شده در ایران، در دوم آذر ماه سال ۱۳۰۵ در برخورد یک ماشین فورد با درشکهٔ غلام حسین‌خان درویش (درویش خان)، استاد موسیقی ایران رخ داد. در این حادثه دو اسب درشکه در جا جان...

فرخ نعمت پور

روزی می خواهم از سعید بپرسم کە بە نظر او علت نفس تنگی پدرم می تواند چی باشد، اما پشیمان می شوم. پیش خودم می گویم کە اگر پدر سعید بازویش را از دست دادەاست، پدر من هم باید چیزی را از دست بدهد، و این...

فرخ نعمت پور

سعید در منزلشان کبوتری نبود. اما من پرواز کبوتران وحشی را آنجا در اطراف خانەاشان دیدەبودم. و سعید گفتەبود از موقعیکە جنگ شدە تعداد کبوتران در دشتهای پیرامون بیشتر شدە. حتی گفت کە کبوتران خانگی هم...

فرخ نعمت پور

من عادت بە خواندن روزنامە نداشتم. پدرم هم آبونمان هیچ روزنامەای نبود. البتە در آبدارخانە مدرسە، مواقعی کە سری بهش می زدم، برگهای جدا از هم روزنامەها را می دیدم کە برای کار از آنها استفادە می کرد....

فرخ نعمت پور

تا غروب ماندم. با سعید بیرون آمدیم و کمی گشتیم. از آنجا باقی شهر مانند سرزمینی دوردست بە نظر می رسید. سیگاری از پدرش گرفت و کشید. با تعجب نگاهش کردم. انگار ما هنوز پسربچەهائی بودیم کە سیگارکشیدن...

فرخ نعمت پور

ادم هست در رفتار و کردار سعید چیزی بود کە اطمینان می داد. سنگین و افتادە و آرام بود. انگار برای هیچ چیزی هیچ عجلەای نداشت. انگار قرار بود دنیا همانی باشد کە بود و اصلا هیچ ضرورتی وجود نداشت کە چیز...

راهکار سوسیالیستی

پایداری مردم آگاه در پس این هفته های نبرد نابرابر که تنها به نیروی فریاد در برابر رژیمی سراپا مسلح نمایشی از قدرت و صلابت را به رخ جهانیان کشید. مردم دنیا مبهوت از از این همبستگی نوپدید در داخل و...

فرخ نعمت پور

و شاید این روزها تلویزیون خانە دوبارە راە بیافتد. همراە پدر، آنتن شکستە را بنوعی تعمیر کردە و آن را دوبارە بر روی بام قرار می دهیم. پدر می گوید دکل را مثل اینکە درست کردەاند و اگر هم درست...

امیرجواهری لنگرودی

آنچه در نمای جغرافیای ایران در برابر دیدگان جهانیان رُخ می گشاید، صحنه آوردگاه جوانان دختر و پسر و تمامیت جامعه ما بعد از قتل حکومتی مهسا امینی از شهری به شهری و از استانی به استانی در نوردید و...

فرخ نعمت پور

گاهی وقتها از ترس بچەگانە خودمان خندەمان می گرفت، و پدر بە شوخی کلی بە ما طعنە می زد. و تمام آن بهار تن و جان ما بە تندر عادت نکرد کە نکرد، و همچنان با هر جرقەای در آسمان بر خود می لرزیدیم. پدر...

فرخ نعمت پور

ولی چیزی در درون بە من می گفت کە همین انقلابی کە من آن را دیدە بودم، اما درکش نکردە بودم، تاثیر قاطعی در زندگی من گذاشتە بود و در آیندە هم خواهد گذاشت. و جنگ اولین نمونە برجستە آن بود. و راستی...

فرخ نعمت پور

و این روزها من هم بنوعی خوشحال بودم. و خوشحالی من بیشتر از بابت دوری مرگ بود. اگرچە هر لحظە، بمب و یا توپی اتفاقی می توانست آن را زیرورو کند. و من زیاد بە اتفاق باور نداشتم. بە نظر من زندگی بیشتر...

فرخ نعمت پور

در همان سالها برادر بزرگتر بختیار، کە اسمش عمر بود و برای خودش مردی شدە بود، برای کار بە پایتخت رفت. او آنجا اسم خودش را برای دوری از دردسر و بدبیاری گذاشتە بود عمران! و عمران پاییز کە شد و بە...

امیر جواهری لنگرودی

با صدور حکم قتل عام سّرعی خمینی، برای کشتار زندانیان سیاسی مجاهد وکمونیست‌ها و برگماری عوامل کشتار، سور و ساط اجرای این حکم در زندان‌های سراسر ایران به فوریت آماده شد و همه کارگزاران کشتار (نیری،...

فرخ نعمت پور

شبی دفتری از دوران مدرسە را می آورم و در آن شروع بە نوشتن یادداشتهای روزانە می کنم. اما متوجە می شوم کە علیرغم همە مسائلی کە اتفاق افتادەاند، و همە اندیشەها و احساسهائی کە در تمامی این مدت وجود...

فرخ نعمت پور

بە اطراف خودم نگاهی می کنم. علیرغم هر چیزی خوشحالم کە بە درون سرعت عادی زمان برگشتەام. بهرحال بە همان سرعتی کە جنگ اتفاق افتاد، می تواند بە همان سرعت هم تمام شود. آە، چە احساس خوبی! پیش خودم می...

فرخ نعمت پور

می دانستم مادر دلش از آنی کە نشان می داد تنگتر بود. اگر من و پدر دو مرد بودیم کە می توانستیم یکدیگر را بەعنوان مرد دیگری در خارج از وجود خود ببینیم، او هیچ زنی دیگر در کنارش نبود. او همانطوری کە...

فرخ نعمت پور

شبی در حالیکە کنار بخاری نشستەام و دارم کتاب جغرافیای مدرسەام را همین طوری ورق می زنم، نقشە استان خودمان را نگاە می کنم. بە فاصلە شهر با مرز خیرە می شوم، و بعد بە فاصلە شهر با شهرهای دیگر. و...

صفحه‌ها