هنر و ادبیات

آرام بختیاری

هانس مگنوس- انسنبرگر، نویسنده ایست پویا که در نیمه دوم قرن 20 مواضع گوناگونی داشته، از جمله، عشق به سوسیالیسم، کراهت از آلمان امریکازده، همدردی با جهان سوم، امیدواری به انقلاب چپگرایان، نوستالژی...

فرخ نعمت پور

توی شهر ما مردی هست کە نمی خندد. همیشە با چهرەای اخمو و نگاهی عبوس بە اطرافش نگاە می کند. حتی اگر بهترین جکهای دنیا را هم برایش تعریف کنی، باز نمی خندد. همین جوری نگاهت می کند و انگار نە انگار کە...

فرخ نعمت پور

از آن سال، یا بهتر بگم از آن روز سالها گذشتە. از آن روزی کە بعد از آن روز سالها آمد و او رو این بار حقیقتان از من گرفتند، نە گرفتنی مانند دوری و با هم نبودن، نە مثل روزهای بعد از آن روز کنار...

الیسون فلوود - ترجمه رضا کاویانی

جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۱، مشهورترین جایزه جهانی برای ادبیات را نویسنده تانزانیایی عبدالرازق دریافت می کند. او در آثارش، از زندگی خود و آوارگی ها سخن می گوید. و به دلیل بررسی سازش ناپذیر و بدون...

کاوە داد

فضا رنگ دیگری به خود گرفت، همه چیز زیبا شد. احساس پاکی بهم دست داد. با وجودی که هوا ملس بود گرمائی در خود احساس کردم، چشمانم را بستم و یک لحظه به صدای قلب خود گوش دادم. صدایش را شنیدم. صدای عشق...

ا. رحمان

منتظریم
ناگاه دوستی،
از آن سویِ ابر و باد و آب
آرام از پشتِ خط
خبر خوب را،
در گوشمان نجوا کند

صادق شکیب

بر همگان واضح و مبرهن است که ثروت از علم بهتر است. چون اگر آدم ثروت داشته باشد، علم هم دارد. مثلا همسایه ما با اینکه خواندن نوشت را درست و حسابی بلد نیست، اما چون خانه می سازد و می فروشد به او...

شمی صلواتی

دلم خواهد چو دریا به طغیان
زشتی ها جارو
و باغ ها را پر از گل
و جهان را غرق در شادی کنم.

تهیه و تنظیم: چوک سیم بالا (کاوه)

خلیج فارس سکونتگاه یکی از کهن ترین اقوام ایرانی می باشد که تمدن آنها از میان رفته است. کاوشهای اخیر باستانشناسی آثار درخور توجهی را به دست آورده که بیانگر حضور مردمان این منطقه در عرصه تاریخ است....

شمی صلواتی

سالهاست،
هنوز صدها سال است
که از جهل خود، بیگانه با خویش
تن به بردگی دادیم

کاوە دادخواە

هر دو خواب زده بودند، مادر خیلی پکر شده بود و خالد از مادر بیشتر. مادر راست می گفت حالا چرا دبی، اگر برای حمالی و پادوئی باشد چرا توی مملکت خودش نباشد، دیگرغصه و دلگیری غربت هم ندارد. نگار هم همین...

ا ـ رحمان

لشکر کار-
از قید خویش رها، می روند،
بی تاب،
در "شهریار" به شبِ خسته میرسند
و تمام نمی شوند

ا ـ رحمان

و یا گل سرخی بالای سرم
بکارید،
پیش از طلوعِ آفتاب
که تاریکی چترش را می افرازد
با من از باغ گل سرخ،
به گفتگو بنشیند

ا ـ رحمان

نه، ما زاده و خالق خویش هستیم
دروغ آن بود که ما را،
درمانده از خویش می خواستند
و ما،
مُهر سرنوشت خویش
از پیشانی بر می گرفتیم

کاوە داد

با لبخندی سلام کردم. انگار حوصله نداشت. از جِل بیلش* تعریف کردم و پیراهن زیبائی که به تن داشت، اما با نگاهش فهماند که حوصله ی هیچی را ندارد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که اینطور بی حوصله ودمغ است...

فرخ نعمت پور

خوشبختانە آن شب، شب ماە چهاردە است. بە آن خیرە می شوم. از چشم بە تخیل نقل مکان می کنم. باز صورتکی نمی بینم. و ناگهان بر حماقت خودم می خندم. نە اینکە قبل از تخیل باید صورتی چیزی وجود داشتەباشد! و...

پهلوان

آن شب خواهرم برای دخترانش قصه های طولانی تری گفت... قصه هايی پرازاميد و روياهای قشنگ... وقتی دخترکانش آرام خوابيدند؛ من هنوز بيدار بودم و از کنار در ِچوبی درگاه اتاق به ستاره ها نگاه می کردم......

ا ـ رحمان

زمین،
آبستنِ بذر و دانه هایی ست
که هماره بر این خاکِ غمین و معطر
شکوفه می بندند

کاوە دادخواە

امید در بغل ریحانه به خواب رفته بود. سه روز بود که آنها از محل امن به جنگل آمده بودند و هر شب که می خواستند حرکت کنند، موتور قایق خوب سرعت نمی گرفت و ناخدا نمی خواست ریسک کند؛ ترس و احساس مسئولیت...

رحمان ـ ا

افغانستان تنها
و بی دفاع،
سر بر بالینِ مادران سوگوار گذاشته
دخترانی، با بکارتی برداشته
به خون نشسته
و فریادِ مرگ،
از هرات، بلند می آید

صفحه‌ها