هنر و ادبیات

فرخ نعمت پور

نگاە از لباسها برگرفتە و بە چهرەها خیرە شد. اما ... اما کدام چهرە؟ چهرەای در کار نبود! آنچە می گذشت کاروانی از انسانهای بی چهرەای بود در لباسهای سیاە. نە چشمی، نە دماغی و نە دهانی و... نە حتی...

محمود شوشتری

پدر‌ش بنا بود و از اهالی دهات ییلاق اطراف تهران. سواد چندانی نداشت، ولی فوق‌العاده دقیق و باهوش بود. قدی متوسط با موهای سیاه و صاف و هیکلی گرفته و نسبتاً ورزیده داشت، که حاصل کار سخت او از نو‌...

علیشاه سلطانی

فوتوریست‌ها یعنی" آینده‌گرایان" می‌گفتند هر اثری باید آگاهی طبقاتی را بیان کند و شعار می‌دادند "زنده‌باد محتوا، مرگ بر فرم، گاردهای سفید را سینه دیوار بگذارید!". آن‌ها اهمیت خاصی به فرهنگ شهری،...

علیشاه سلطانی

ادبیات استتیک و سرگرم کننده جدید مدعی بود که ایده آلها و اهداف اجتماعی را دنبال نمی کند. در این رابطه سخن از هرج و مرج ادبیات پست مدرن نیز به روی زبانها افتاد. در غالب کتابخانه ها بخشی برای...

محمود شوشتری

همه چیز با کوچک‌ترین جزئیات حتی حرف‌ها و تعریف‌هائی که علی از روابط خانواده‌اش برای او گفته بود، از ذهن‌اش گذشت. درست مثل این که در سالن سینما نشسته بود و سرگذشت زنی‌ را تماشا می‌کرد. زنی که خودش...

محمود شوشتری

پرستو حکایت بلندی است که زندگی و سرگذشت نسلی از جوانان کشورمان را در بُرش معینی از تاریخ آن، یعنی سال‌های پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ تا سال‌های اخیر در دو فضا و محیط اجتماعی روایت می‌کند. راوی حکایت،...

فرخ نعمت پور

او خودش را از تیپ باختها بە حساب می آورد. برای همین بقول خودش یک قیافە باختی هم برای خودش ساختە بود. شاید بپرسید کە قیافە باختی چگونە است؟ بە نظر او جواب خیلی سادە بود، دشوار نبود، درست مثل خود...

علیشاه سلطانی

میان سالهای 1953-1932 مکتب رئالیسم سوسیالیستی، سیاست ادبی حزب کمونیست شوروی را تعیین می کرد. در بحث های نظری پیرامون ادبیات، پلخانف طرفدار احساسات استتیک، و لنین مبلغ انعکاس واقعیات در ادبیات بود...

ابوالفضل محققی

"ابد و یک روز" حکمی است در مورد آن دسته از زندانیانی که قرار نیست هیچگاه از زندان خلاصی یابند. یعنی باید بمیرند تا یک روز بعد از مرگشان جنازه آنها از بند زندان خارج شود. حال این سرنوشت در بعدی...

فرخ نعمت پور

من می بایستی انتخاب می کردم. بنابراین سعی کردم این خصوصیات را با اندیشە فلسفی خودم چفت کنم. اینکە گوش ایستادە بهتر می تواند مرا دوبارە بە جفت گمشدە خودم یعنی طبیعت وصل کند یا گوش خوابیدە و شل؟......

فرخ نعمت پور

درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک.

ابوالفضل محققی

صبح دخترک کوچک با کاسه‌ای بر دست در میان دشت درمیان نرگس‌ها می‌چرخید و قطره‌قطره اشک آن‌ها را در کاسه می‌ریخت .«"خدایا جنگ تمام شود و پدرم به خانه برگردد و دیگر هیچ‌گاه جنگ نباشد"». حال بعد از سال...

فرخ نعمت پور

تا تابوت نزدیکتر می شد، او احساس ضعف بیشتری می کرد. فکر کرد کە اصلا برای چی اینجا آمدە بود. چە آمدن احمقانەای! او کە سالها بود همە شگردهای آن خانە بزرگ و آن رهبر بزرگ را بخوبی می شناخت، چرا یک...

فرخ نعمت پور

او هنوز بعد از سالها، در زیر خروارها خاک بە این می اندیشد کە اگر مانکن خوش شانسی بود، و مشتریان بە لباسهای تن او بە همان اندازە دیگران علاقمند می شدند، شاید هیچ وقت بە فکر این نمی افتاد کە مرگ خود...

ابوالفضل محققی

«دریا به قطره ای که تو از آن نوشیدی حسد می برد.» چونان قهرمانان شاهنامه، هر تاوان سهمگینی را به جان پذیرفتی تا از آزادگی خود واز آزادگی یک ملت و آزادی انسان دفاع کنی. نقشی که تاریخ به هر کسی نمی...

فرخ نعمت پور

و مثل اینکە فهمیدە بود کە من ماندنی نیستم و می روم، سیگاری چاق کرد و در حالیکە مثل پارتیزانها با انگشت اشارە و انگشت شصت فیلترش را گرفتە بودش و دودش از میان پنجەهایش بە هوا برمی خواست، آخرین جملات...

ابوالفضل محققی

بابا خیلی اذیت شدم. وقتی رفتم مدرسه هیچ چیز نمی دانستم. یاد گرفتن خواندن و نوشتن فارسی برایم مشکل بود. یک روز خانم معلم که فامیل مامان هم بود، و از زندگی ما خبر داشت، به من گفت "بنویس زنبور!" من...

ابوالفضل محققی

آن تنهائی، آن فضای سرد زمستان و روزهای کوتاه دل گیر که دخترکم آرام سر خود را زیر لحاف می کرد و می گریست. گریستنی در خود که نمی خواست من را آزرده سازد. من تنها می توانستم برایش قصه بگویم. از سرزمین...

فرخ نعمت پور

البتە کە خوب شد، اما من هنوز هم نمی فهمم کە چگونە اولن راە ما بە اون قبیلە کشیدە شد و،... دومن اینکە آن جادوگرە، بدون اینکە زبان منو بفهمە، سرتاسر آن روز ترجمە کنە و حال زار ما رو برای رئیس ترجمان...

فرخ نعمت پور

گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و ابروهای طلاگونەاش را نرمک نرمک با...

نظر2

صفحه‌ها