شعر

رحمان

دنیا در چشمانم
سیاه،
در حال غبار شدن است
این است کیفر خواست زندگی !؟

چه فایده..‌.
آرزوهایم چه می شود ؟
دنیا با آدمها و چیز های خوب -

رحمان

کسانی نشسته اند، ردیف،
زیر سایه بیدهایِ سر برافراشته، در
محو شده اند در خود،
گم شده اند انگار، چون ریگهایی در تالاب

رحمان

بهاران در راه است
قلب پروانه ها باز به تپش در می آید
و سر و صدای گنجشکان
بر گوش بهار می نشیند

ا. رحمان

می دانم؛
که فردا، تو در کنارم هستی
می دانی ...
تو را هنوز نمی شناسم
و تو من را هرگز ندیده ای؛
اما می دانم
مرا به جا خواهی آورد
آخر من دوست توام
و...

شمی صلواتی

در این خاک رنگین شده از خون!
تو بگو !
این شاخه گل را؛
بر کدامین گور جانباخته باید گذاشت؟

تو بگو!
با چشمان تر؛
کدام ستاره سرخ را
در دل باید زنده نگاه...

شمی صلواتی

صلابت کوه در صبوری و
درخت پیر را از سایه اش !
بایدش! دید
مثل رودخانه که شجاعتش را
در زلالی و رفتن ش عریان عریان است!

رحمان

تو ای سپیده در قعر تاریکی؛
نوری... که هنوز بر سیاهترین
روزنه ها می تابی،
عشقی ... و بر آلام خیلِ دلسوختگان مرحمی
تو خورشیدی جهانتابی

علی رضا جباری (آذرنگ)

مادر نوشیروان راستین بودی،

مادر جمع سواران عدالتخواه و آزاده،

سروهای جنگل هستی،

سروهای سربلند و سبز،

سروهای جنگل خاور.

رحمان

هزاران پروانه،
مقابلِ چشمانت
بال گشوده اند،
قصد پرواز داری،
بال که می گشایی،

پرده های سیاهی در آتش می سوزد.

رحمان

اسماعیل،
خوابی یا بیدار؟
برایت خواب دیده اند برادر
بیدار باش؛

رحمان

اما غافل نماندیم...!؟
از آنچه بر اسماعیل گذشت
آنچه بر کارگران هفت تپه
کارگران فولاد اهواز
و بر...
گذشت
اسماعیل،
تنها نماد است،
نشانه است

رحمان

من خیس از خوزستانِ
یکی همه شده،
به خانه بازگشتم
لرز، نشسته بر تن سیاهی

رحمان

در پشت دیوارها
بغض های ترک خورده،
زخمهای کهنه
خشم بر دندان می سایند،

خسرو گلسرخی

اگر از خوابِ شبِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خوابِ بلندِ یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان....

علی رضا جباری (آذرنگ)

سراسر نور و پیروزی،
ازآن بهتر چه می خواهیم؟

به ره مانیم تا آید سپیده،
شاد و شورفکن.
برافرازیم آنگه پرچم آزادی میهن.

رحمان

کارگران فصلی کنار خیابان
نا امید چشم به راهند.
کسی می آید،
که،
شاید سراغشان را بگیرد؟

رحمان

اینها که گفتم؛
فرار از دوزخ نیست
هپکو در آتش می سوزد
باز شلاق و باز زندان و...
فقرِ عریان،

منیر طه

نیامدی که ببینی به گاهوارۀ شب
مرا به سینه چه شور و به سر چه سرمستی‌ست
کبوترانِ پیام آورنده می‌گویند
درونِ سینۀ ما، عاشقانه‌پیوستی، ست

رحمان

من تا فرق سر عریانم
تنهایی ام
در زیر نگاه ستارگان
گم شده ای را می یابد

علی رضا جباری (آذرنگ)

آیا شراره های امید است این،

گلنوش آفتاب،

درجام باده ام،

سرشار عطر گلِ ِ خورشید؟

صفحه‌ها