شعر

رحمان

نمی دانستیم از شقاوت روزگار
بی رحم ترین زمستان -
استخوان می ترکاند و...
سیلی بر صورتِ باغ می نشاند

رحمان

گاوِ مَشد حسن که مُرد
طاعون آمد که گرسنگی...
فراموش شود
خیلی راحت... فقر را
سهم ما کردید،

رحمان

گلهای اقاقیا
زیر نورِ مهتاب می روند
باغچه با نفسهایی آرام
چشمان خیسش را بر آسمان
دوخته

زهرە مهرجو

هوشیاری،
شجاعتِ اندیشیدن به زندگی
تا آخرین لحظات اش...
توانایی شادمانه زیستن
چون شمع روشنی بخشی...
در ظلمات!

رحمان

وقتی راه افتادم
خیابان درشلوغی نفس می کشید
درختها در سکوتِ سایه...
ایستاده اند بی صدا
موج می زند جمعیت
باد موج می زند در هوا
خاک هم بلند می شود
در هوا

بیژن باران

دریاچه ارومیه من-
ای گذشته شکوه و غرور!
مادیان مادها
آتشدان مهر مغان
شبنم گاهان زرتشت

رحمان

از مرگ چیزی نگو
که تکیه بر قامت سپیدار
از نگاهت می گریزد
این بختکِ بی گاه
کمرِ بیداد را
تو خواهی شکست

رحمان

فارغ از تیررس توفان های
شبانه
توفان هم نمی دانست
روزگارِ سیاهِ باغ سبز
به پایانش نزدیک است

ا. رحمان

هر شب
پل می زنم
از فراز جلگه آرزوهایم
واز رویای دیرین جغرافیای
سرزمینم
دستاری از بوی خوش نسیم
بر پشته تنهایی ها می آورم

ا. رحمان

نقاب از چهره شب
کنار می زنم
چراغهایِ روشن
واژه ها را در خیابانها می کارند
نور سراسر تاریکی شهر را
فرا می گیرد

باد آنها را با خود
به دشتهای فراخناک می آورد

ا. رحمان

نامت را به رگبار می بندند
زخمهایت هم تو را
از یاد می برند،
حرفی بزن،
توخود حافظهِ سرگذشت زمینی

به نامِ دکتر محمد مصدق، نامِ نیک و جاودانی در تاریخ ایران
چه کسی حرفِ تو را خواهد گفت؟
چه کسی خونِ تو در رگهایش
موج خواهد زد و خواهد آشفت؟

ا. رحمان

کوچه وخیابان ؛ 
سالها درکنار هم
یکدیگر را به یاد می اورند 
حواسم بود
بهمن از من نمی گذرد
باد آرام می وزد 
یادی از آفتابکاران می آورد . 

ا. رحمان

به یاد سیاهکل؛ و رفقایی که صدایشان
از فراسوی تیره گی شب، از قلب جنگلهای شمال بر سراسر ایران
طنین افکند.

آذرخش از دلِ سیاهِ شب
می گذرد
نوری بر افق های تیره می پاشد
رگبارها در تیره گی
فرو می بارند

رحمان

روا نبود،
این گُسلِ نا پیدایِ
نابهنگام
همچون اژدهایی عظیم دهان
بگشاید و...
اندوه بر اندوه -
عزا بر دلهای مجروح بیافزاید

رحمان

اشکها بر چشمان درختها خشکیدند
و شکوفه ها،
از پسِ زایش فصلها
به زردی ، سرد فرود آوردند
اشکها،
بر چشمان درختها خشکیدند
حتی دلِ ابرهای سیاه هم
گرفت

رحمان

اما شبها،
که ماه می آید بالای سرم
با این همه ستارهها
که لبخند می زنند به ماه
در چشمان شب زمین
دلم روشن از
روزهای نیامده
فردا را پُر از پروانه
کبوترهای مهاجر می بینم

رحمان

من دیدم بعضی در سکوت،
به تاریکی که می رسند
دل شان می گیرد که امروز را
از دست دادند،
شاید فردا فرصتی پیش بیاید
که از شب نگویند

رحمان

وقتی که رفتی،
فصل کاشت آمد
ما خوب نبودیم
حاصل بذرهایمان را
به دشتهای خونین
سپردیم

رحمان

برای رضا شهابی، که همراه باد و تندر ره می پوید به سپیده دمان.

صفحه‌ها