شعر

شمی صلواتی

شما بگین!
تسلیت با چه واژه ی
آرام می کند دل خونین را

رحمان

فوجی کبوتر سفید با بالهای سوخته
بال زدند و...
در آسمانِ سیاهِ غمزده
با انبوهِ آتش و خاکستر
فرو نشستند

رحمان

من که پاهایم،
درد زانو را از یاد برده،
به حرفهایش گوش نمیدم،
می روم وسطِ زمینِ بازی؛
پاهایم شروع می کنند به دویدن
جایی هم هست که آرامش
می گیرم،
و سکون بر...

رحمان

کسی از قطار پیاده می شود؛
و در شبی تاریکتر از همیشه،
کسی گرسنگی را فریاد می کند.

رحمان

انگار گم شده بودیم؛
از یاد رفته بودیم؛
فریاد می زدیم؛
پرده سیاهی جلو پنجره ها کشیده بودند؛
نور هم مهجور،
در تاریکی فرو رفته بود؛

رحمان

زود بود رفتن تو،
برخیز،
از خاک سرد برخیز؛
ببین خون گرم فرزندانت
خاک سرزمین ات را باز گلگون
کرده است

رحمان

برای رحمان هاتفی نماد و عصاره شور و خرد و عشق و... چراغ راه در ظلماتی قیراندود. کمونیستی شیفته، که یادش همیشه ماندگاراست و نامش بر تارک مبارزات کارگران و زحمتکشان می درخشد.

ا. رحمان

به یاد رفقای گمنام حزب توده ایران
و سازمان فداییان خلق ایران اکثریت که در بیدادگاههای رژیم جمهوری اسلامی؛ بر سر ایمان خویش استوار و پایدار ایستادند و همچون سرداران بزرگ جنبش کارگری راه سخت و...

علی رضا جباری (آذرنگ)

کس ندانست چرا نیکان باید بر چوبه ی دار،
و پلیدان غرق عیش و طرب در کاخ دُرّ و جواهر باشند.
یار ما در همه عمر،
در شمار نیک ترینان بود؛
وسراسر عمر پربارش را در غم یاران و...

شمی صلواتی

همچون مادران سوخته دل؛
می سوزم در خود
همچون شعله خشم،
برای باز گشت زندگی
زبانه می کشم به هر سو!

شمی صلواتی

میایم
با زحمهایی کهنه
تا با تو باشم
در این نبرد سرنوشت
و تو، ای جوان،
برخیز و- دستم را بگیر
در گذر از این شبهای تار
تا شعله شویم
همچون آتشفشان

رحمان

دریای یخ بسته،
در هجوم گرما ی زمین بخار می شود؛
موهای پری دریایی از دریای افسانه می گذرد
و به ساحل می رسد
اما فروغ جانش،
در قعر دریا، خاموش می شود.

ا - رحمان

پرستوها دسته جمعی بالای سرمان
آسمان شهر را دور می زنند
و پروانه ها آخرین روزشان را
جشن گرفتند,
دلم گرفت از عمر کوتاه پروانه ها؛

چون آهی در غروبِ تنهایی ام

ا. رحمان

اگر سراغ من را گرفتید
بی خیال ؛
به آب نگاه کنید و بخندید
می بینید،
سایه ای بودم
در امتداد شروع شب،
وام دارم
چراغ به دست
بدانید دیگر... من سبزم...

رحمان

دنیا در چشمانم
سیاه،
در حال غبار شدن است
این است کیفر خواست زندگی !؟

چه فایده..‌.
آرزوهایم چه می شود ؟
دنیا با آدمها و چیز های خوب -

رحمان

کسانی نشسته اند، ردیف،
زیر سایه بیدهایِ سر برافراشته، در
محو شده اند در خود،
گم شده اند انگار، چون ریگهایی در تالاب

رحمان

بهاران در راه است
قلب پروانه ها باز به تپش در می آید
و سر و صدای گنجشکان
بر گوش بهار می نشیند

ا. رحمان

می دانم؛
که فردا، تو در کنارم هستی
می دانی ...
تو را هنوز نمی شناسم
و تو من را هرگز ندیده ای؛
اما می دانم
مرا به جا خواهی آورد
آخر من دوست توام
و...

شمی صلواتی

در این خاک رنگین شده از خون!
تو بگو !
این شاخه گل را؛
بر کدامین گور جانباخته باید گذاشت؟

تو بگو!
با چشمان تر؛
کدام ستاره سرخ را
در دل باید زنده نگاه...

شمی صلواتی

صلابت کوه در صبوری و
درخت پیر را از سایه اش !
بایدش! دید
مثل رودخانه که شجاعتش را
در زلالی و رفتن ش عریان عریان است!

صفحه‌ها