کاوە داد

مهاجرت

امید در بغل ریحانه به خواب رفته بود. سه روز بود که آنها از محل امن به جنگل آمده بودند و هر شب که می خواستند حرکت کنند، موتور قایق خوب سرعت نمی گرفت و ناخدا نمی خواست ریسک کند؛ ترس و احساس مسئولیت، تیشه به ریشه اش می زد، درمانده شده بود. نگاه از ترس و دلتنگی برگرفت و به آسمان داد. زیبائی ماه را دید و زلالی دریا و گفته های ناخدا «تا شب نروی، روز به جائی نرسی».

عاشق

- بازهم شروع کردی؟! تاکی می خواهی به این ننه من غریبم ادامه بدهی؟ آخه این هم شد کار و زندگی که تو برای خودت درست کرده ای!؟ آدم یه بار بدنیا میاد و یه بار هم از دنیا میره. چرا می خواهی خودت رو زجرکش کنی؟ گور پدرش که رفت! دختر که توی این شهر قحط نیست، تا بخواهی، چیزی که فراوونه دختره؛ یکی از یکی خوشگلتر و زیبا تر، اون نشد یکی دیگر. با این عزا و ماتمی که برای خودت درست کرده ای، حالا که دیگه نه دوره نجماست و نه فرهاد وشیرین!

خور

ماه روشنائیش را به زلال دریا داده بود ونسیم سهیلی خنکای خودرا به ماسه ها. هیچ چراغی کورسو نمی زد. فقط مهتاب بود وکپر های به خواب رفته، نورماه از پرچین های کپر به داخل می تابید و رازدار عشق آن دو دلداده بود. موهایش افشان بر روی سینه های سفتش؛ که همچون دوکهربا بودند، درزیر آن کندوره*گلدار؛ زیبائیش را دوچندان کرده بود. کنارش نشست، چشم باز نکرد ولی پلک زد، دانست که بیدار است وانگار او هم منتظر و روزشمار عطر تنش درنفسش درآمیخت، شعله ای برجانش زد، کە وجودش را فرا گرفت.

بچرخ تا بچرخیم

"ولی من زن گرفتنم را برای هوی وهوس خودم نمی خوام. من پسر می خوام، می دانی؟ من پسر می خوام، پسری که فردا که مُردم، کسی باشه این چندتا شرکت و چند تکه زمین و چندرغازی که توی بانک دارم، به حساب و کتابش رسیدگی کنه. تو که ماشاالله صد ماشاالله برام همش دختر زایدی!"

کیوان

منتظر این خبر بود. به دلش بد افتاده بود، حدس می زد اونو بگیرن؛ با سابقه ای که داشت. احساس کرد دارد فرو می ریزد، ولی خودش را کنترل کرد. با این حال ولو شد. دهانش خشک شد. احساس شوری، یک نوع تلخی، یا یه چیزی مثل صفرا یا گل گیش. عق اش گرفت، انگار تلی از نمک تو حلقومش جا داده باشند.

پدر و دختر

صدای دهل از دور خوش است، از نزدیک گوش را آزار می دە. تو انگار یادت رفته پدر، من در قامت این درختان پشت پنجره و باغچه خانه خودم را بیاد می آرم کە پا بە پاشون بزرگ شدم. بە اون درخت نارنج و اون نخل بە نارنجا و خارک های خوشمزە شان نگاە کن، من با اینا بزرگ شدم، ازخارکا شون خوردم، ازشون بالا رفتم، یک قسمتی از اینها درتنمە، آن ...

یک مهمانی ویک خاطرە

نگذارکه خستگی تن، خستگی عشق بیافریند وروح را جریحه دار کند وعشق را به حضیض فرو کشاند، بگذار دراوج عشق باشی و درجان نسوزی و تن بی مایه خودرا به لحظه وا منه که دوست داشتن، روحی والا می خواهد. بگذار همین گونه که هستی باشی، وگر جفت شوی فرو خواهی ریخت، وفریاد خواهی زد که من برای پرواز بربال عشق رنج بردم، نه انکه بر بال خیال خود، برشاخه ای نیشنم ونظاره گر مرگ عشق باشم، که من خود عشقم !

زار( اهل هوا)

- رحمان مرا تهدید کرده که اگر با او ازدواج نکنم به من زار خواهد داد! گفت رفته پیش با حبیب دعای زار گرفته و کافی ست که آنرا بخواند و شب چهارشنبه یک مرغ سفید را بکشد و با خون و دعا مخلوط کند و آنرا چهارگوشەی خانه ی ما بریزد و خود مرغ ...

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - کاوە داد