پهلوان

بابوشکا

بابوشکا، پسر ۹ ساله ای که سه ماه پیش نزد یک کفاش شاگرد شده بود؛ به رختخواب نرفت. پس از انتظار برای رفتن استاد، یک شیشه جوهر از کمد استاد بیرون آورد، خودکاری که نوک آن زنگ زده بود، و در حالی که کاغذ مچاله شده ای را جلویش پهن می‌کرد، شروع به نوشتن نمود. « بیا، پدربزرگ عزیز، مرا از اینجا ببر. همه مرا کتک می زنند مدام گریه می کنم...» بابوشکا از بدرفتاری استادکارش به پدربزرگش نامه می نویسد. روزی دیگر صاحبش با بلوک به سرش زد که افتاد و به زور به خودش آمد. او در پایان نامه می نویسد «من نوه شما ایوان ژوکوف هستم، پدربزرگ عزیز، بیا. زودتر بیا...»

قدرت ادبیات

ادبیات خوراکِ جان‌های ناخرسند و عاصی‎ست، زبانِ رسای ناسازگاران و پناهگاهِ کسانی است که به آن‌چه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان، ناکامل نباشد. تاختن در کنارِ روسینانته (اسب مشهور دن کیشوت*) زار و نزار و دوش به دوشِ شهسوار پریشان ِدماغ لامانچا، پیمودن دریا بر پشتِ نهنگ همراه با ناخدا اهب، (شخصیت اول رمان موبی دیک**) سرکشیدن جامِ ارسنیک با مادام بوواری***، این همه راه‌هایی‌ست که ما ابداع کرده‌ایم تا خود را از خطاها و تحمیلاتِ این زندگیِ ناعادلانه خلاص کنیم، زندگی‌ای که ما را وا می‌دارد همیشه همان باشیم که هستیم، حال آن‌که ما می‌خواهیم بسیاری آدم‌های متفاوت باشیم، تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره‌اند؛ پاسخ گوییم.

دلشوره سال نو و عید

امسال یاد سه عاشق ِایران هم در خاطرم هست. سه تن با گرایش های متفاوت و دغدغه های گوناگون. یکی در پيرانه سر رهبر يكي از پرشورترين كارزارهای سياسی ايران بود؛ دیگری پژوهشگر و محققی اهل كتاب كه شيفته و عاشق فرهنگ، ادبيات و تاريخ ايران و سومی يك فعال سياسي چپ‌گرا كه فراسوی کارهای تحقيقاتی و پژوهشی اش، با قدرت‌ها سر سازگاری نداشت.مصدق به استقلال و سربلندی ایران می اندیشید، زرين‌كوب برای همه ايرانيان می‌نوشت و رييس‌دانا، همه ی عمر در جست‌وجوی عدالت بود. بی‌دليل نيست كه همه ايرانياني كه دل در گرو سرزمين ِمادری و خانه ی پدری دارند؛ اين سه تن را دوست می دارند.

ضد خاطرات *

اگر قرار باشد با یکدیگر زندگی کنیم؛ نه اینکه با یکدیگر بمیریم! آموختنِ اینگونه بزرگ‌ منشی و تحمل یکدیگر، برای ادامه زندگی انسان روی کره زمین بی‌گمان ضروری است. اما پرسش اینجاست که ما آموخته‌ایم؟ آیا همچنان امیدی به آموختن است؟ حوادث دهشت بار این روزهای دنیا پاسخ را سخت دشوار می نمایاند! اما باید امیدوار بود و کوشید.

"سر این نکته مگر شمع برآرد بزبان / ورنه پروانه ندارد بسخن پروائی...» رند ِجاودان

آن شب خواهرم برای دخترانش قصه های طولانی تری گفت... قصه هايی پرازاميد و روياهای قشنگ... وقتی دخترکانش آرام خوابيدند؛ من هنوز بيدار بودم و از کنار در ِچوبی درگاه اتاق به ستاره ها نگاه می کردم... به ستاره هايی که به سرعت در انتهای آسمان می رفتند! و محو می شدند... در اين فکر بودم فردا اول ِوقت از خواهرم بپرسم سرنوشت اين ستارگان را... خواب مرا هم درربود....

نیرنگستان

«بگیر طره مه طلعتی و قصه مگوی /که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است...» رند جاودان

سرفه و گریەهای زنی جوان را می شنوم که با تلفن حرف می زند: «...کرونا گرفتم عزیزجون، کرونا گرفتم برای من دعا کن، همینجا بستری می شم، تو رو خدا نیایید ملاقاتم....» سکوت می کند و دیگر فقط صدای هق هق گریه آمیخته با تنگی نفس است که به گوش می رسد... اطراف حیاط بیمارستان به تکاپوی بیماران خیره می شوم.

آخرین دیدار

۹ تیر تولد استاد همایون خرم نوازنده ویولن، موسیقیدان و آهنگساز

مردی لاغراندام با موهای سپید وارد شد. دستان او خالی بود، زیرچشمی نگاهی به جمعیت انداخت و جلوتر از دیگران و لبخندزنان روی جایگاه آمد. همه به احترامش ایستادند و تشویقش کردند. من شاید خوشحالتر از دیگران بودم، بغض غریبی گلوی مرا و شاید انبوهی از جمعیت را می فشرد.

اشتراک در RSS - پهلوان